خاطرات شفاهی جانبازان - صفحه 3

آخرین اخبار:
خاطرات شفاهی جانبازان
خاطرات شفاهی؛

شانزده‌ سالگی، آغاز راهی که به جانبازی رسید

جانباز سرافراز «عیسی احمدی» درباره چگونگی حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: شانزده سال بیشتر نداشتم که از طریق بسیج راهی جبهه شدم. پس از گذراندن دوره ۲۵ روزه آموزش کمک‌های اولیه، به اهواز اعزام شدم. در طول دوران حضورم در جبهه، سه بار مجروح شدم. در عملیات خیبر، مسئولیت انتقال مهمات و جابه‌جایی مجروحان را بر عهده داشتم. بر اثر بمباران شیمیایی، قلب و ریه‌هایم آسیب دید و این آسیب‌ها به‌گونه‌ای بود که گویی تمام سیستم بدنم را تحت تأثیر قرار داد. متأسفانه عوارض این مصدومیت حتی به فرزند اولم نیز منتقل شده است.
جانباز ۴۰ درصد «احمد ابراهیم پور» روایت می‌کند؛

موشک که فرود آمد، همکارانم مقابل چشمانم شهید شدند

احمد ابراهیم پور، جانباز ۴۰ درصد انقلاب اسلامی، روایتگر روز‌هایی است که از سختی‌های زندگی در خانواده‌ای کشاورز و کم‌برخوردار آغاز شد و با ایستادگی در مسیر انقلاب ادامه یافت. او که در سال ۱۳۵۷ هنگام حضور در جریان مبارزات مردمی بر اثر اصابت گلوله مجروح شد.
خاطرات شفاهی؛

روایت جانباز از حضور در عملیات جزیره ام‌الرصاص

جانباز سرافراز «عباس حیدری» درباره چگونگی حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: هجدهم تیرماه ۱۳۶۵ به‌ صورت داوطلب برای اعزام به جبهه نام‌نویسی کردم. ابتدا برای گذراندن دوره آموزشی به کهنوج اعزام شدیم و پس از آن، به لشکر ۴۱ ثارالله در اهواز پیوستیم. همان سال، برای شرکت در عملیات به جزیره ام‌الرصاص اعزام شدیم. در جریان این عملیات، از ناحیه پای چپ و دست راست مجروح شدم.
خاطرات شفاهی؛

خبر آغاز جنگ را که شنیدم، بی‌درنگ راهی جبهه شدم

جانباز سرافراز «غلام آشوری» درباره چگونگی حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: قصد داشتم با لنج به بحرین بروم که اعلام کردند جنگ آغاز شده است. همان لحظه از لنج پیاده شدم و خودم را به ژاندارمری رساندم. سال ۱۳۵۹ ما را به کرمان اعزام کردند و همراه با گردان ۸۰۸ کرمان راهی منطقه عملیاتی شدیم. در لشکر ۲۱ حمزه خدمت می‌کردم و تمام دو سال دوران سربازی‌ام را در خط مقدم جبهه گذراندم.
خاطرات شفاهی؛

حضور در جبهه از دوران دانش‌آموزی

جانباز سرافراز «غلامعلی ماندگاری» درباره نحوه حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۱، زمانی که دانش‌آموز سال دوم راهنمایی بودم، به همراه چند نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم برای اعزام به جبهه نام‌نویسی کنیم. سرانجام در سال ۱۳۶۲ موفق شدم از طریق بسیج به جبهه اعزام شوم. در منطقه عملیاتی ابتدا به‌ عنوان تیربارچی فعالیت می‌کردم و بعدها به‌ عنوان امدادگر مشغول خدمت شدم. در یکی از عملیات‌ها، دشمن اقدام به حمله شیمیایی کرد و در اثر آن از ناحیه ریه، قلب و چشم دچار مجروحیت شدم.
خاطرات شفاهی؛

روایت جانباز از لحظات سخت عملیات والفجر ۳

جانباز سرافراز «یعقوب صادقی بهمنی» درباره نحوه حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: اواسط سال بود که به همراه یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم به سپاه بپیوندیم و فعالیت خود را آغاز کنیم. سال ۱۳۶۱ به همراه شهید رضا رایکا وارد بسیج شدیم و پس از مدتی راهی جبهه‌های جنگ گشتیم. در عملیات والفجر ۳ حضور داشتم و مسئولیت سنگرسازی را بر عهده گرفته بودم. در جریان همین عملیات، دشمن اقدام به شلیک کاتیوشا کرد. شدت انفجار به حدی بود که مانند توپ به هوا پرتاب شدم. وقتی روی زمین افتادم، دیگر توان بلند شدن از جایم را نداشتم.
خاطرات شفاهی جانبازان:

برای دفاع از خاک کشورم به جبهه رفتم

اسماعیل زکاوت جانباز ۵۰ درصد جنگ هشت ساله دفاع مقدس می‌گوید: یادم می آید اولین باری که تصمیم گرفتم به جبهه بروم همسرم زمانی که مطلع شد خیلی بی‌تابی می‌کرد و من از بی‌تابی او ناراحت شده بودم. و به او قول دادم که از رفتم صرف نظر می‌کنم. فردای آن روز هر چه فکر کردم نتوانستم خودم را قانع کتم که به جبهه نروم. وقتی به جبهه اعزام شدم و آنجا را دیدم متوجه شدم که محل خدمت جبهه است نه ماندن در شهر.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

بسیجی‌ها روی مین می‌رفتند و راه را با جان خود باز می‌کردند

جانباز سرافراز «طیب صحافی بندری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در جبهه، کار من پشتیبانی بود و پل می‌ساختم. وقتی ساخت پل‌های شناور به پایان رسید، مرا به جزیره مجنون اعزام کردند. در عملیات والفجر ۸، هواپیماهای عراقی حمله کردند و از ناحیه دست مجروح شدم و ترکش خوردم. البته پیش از این عملیات هم مجروح شده بودم و در عملیات بدر، شیمیایی شدم. در جریان عملیات‌ها، بسیجی‌ها روی مین می‌رفتند و خط را باز می‌کردند؛ هیچ‌کس مانند بسیجی‌ها حاضر به انجام چنین کاری نبود.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

هر ایرانی، وظیفه دارد که از خاک وطنش دفاع کند

جانباز سرافراز «غلامرضا عالی‌پور» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: من سرباز بودم و در گردان ۸۰۱ کرمان، در منطقه گیلان‌غرب خدمت می‌کردم. آن روز در سنگر مستقر بودیم که عراقی‌ها شروع به زدن خمپاره کردند. ناگهان یکی از خمپاره‌ها درست کنار سنگر ما به زمین خورد و من مجروح شدم. در جنگ، جوانان باید از خاک‌شان دفاع کنند. هر فرد ایرانی وظیفه دارد برای دفاع از وطنش آماده باشد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

ترکش‌هایی که ماندگار شد؛ روایت ایثار و مقاومت

جانباز سرافراز «عیسی جلالی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: هفده ساله بودم که در سال ۱۳۶۴ به‌ صورت داوطلب و به عنوان بسیجی عازم جبهه شدم. در عملیات‌های کربلای چهار و کربلای پنج حضور داشتم. در یکی از این عملیات‌ها از ناحیه پای چپ مجروح شدم و دو ترکش نیز به پشتم اصابت کرد که هنوز هم در بدنم باقی مانده است.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

برادرم که شهید شد، داوطلب عازم جبهه شدم

جانباز سرافراز «علی خلیلی گرجی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۰ بعد از اینکه برادرم شهید شد، به صورت داوطلب بسیجی عازم جبهه شدم. آن زمان ۱۴ سالم بود و دوم راهنمایی بودم. رسته ما آرپی‌جی زن بود و عمده مجروحیت‌هایی که در زمان جنگ برایم اتفاق افتاد در عملیات‌های رمضان، والفجر ۸ و کربلای ۵ بود.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت ایستادگی در دل اسارت

جانباز سرافراز «شهباز جوزری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در یکی از عملیات‌ها، هنگام عقب‌نشینی، به دست نیروهای عراقی اسیر شدیم. پس از انتقال به اردوگاه، ما را به صف کردند و هنگام ورود، یکی‌یکی با کابل مورد ضرب‌وشتم قرار می‌دادند. دوران اسارت بسیار سخت و طاقت‌ فرسا بود؛ رزمندگان را آزار می‌دادند و دسترسی به آب و غذا به‌ شدت محدود و دشوار بود.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

همراه با نیروهای مردمی، از خرمشهر دفاع کردیم

جانباز سرافراز «جاسم سلطانی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: زمانی که جنگ آغاز شد، سربازها و باقی گروهان، دژ خرمشهر را رها کردند و رفتند. من همراه نیروهای مردمی جمع شدیم و وارد دژ شدیم؛ هر کدام یک اسلحه به دست گرفتیم. سپس ما را به اهواز بردند، آموزش نظامی دیدیم و برای فتح خرمشهر و عملیات بیت‌المقدس اعزام شدیم. در منطقه فکه بود که ترکش به من اصابت کرد، از ناحیه کتف مجروح شدم و موج انفجار نیز مرا تحت تأثیر قرار داد.
در گفت‌وگو با نوید شاهد قزوین مطرح شد؛

لباس‌های خونی که هنوز حرف می‌زنند؛ روایت جانباز 70 درصد «حاجی‌نصیری»

لباس‌های خونی «مختار حاجی‌نصیری» هنوز گواه روزهایی هستند که جوانی‌ها در آتش جنگ سوخت و رفاقت معنا پیدا کرد. جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس، در این روایت صمیمی از خط مقدم، مجروحیت سنگین و سال‌هایی می‌گوید که جنگ برایش هیچ‌گاه تمام نشد.
روایتی شنیدنی از آزاده و جانباز «خیراله اکبری رشنو»

چوب نگهبان در برابر آزادی دو اسیر

«خیراله اکبری رشنو» می‌گوید: در اردوگاه تکریت، وقتی شکنجه و تهدید راه هر امیدی را بسته بود، اسرا با تکیه بر اتحاد و غیرت ایرانی، چوب نگهبان عراقی را به بهای آزادی دو هم‌وطن اسیر تبدیل کردند؛ تصمیمی جمعی که مرز مذهب و زبان را در هم شکست.
گفت‌و‌گو با آزاده و جانباز «خدابخش حاجی آبادی»

ایمان و همبستگی ما دشمن را عاجز کرد

آزاده و جانباز «خدابخش حاجی آبادی» می‌گوید: «با وجود سختی‌ها، من و همرزمانم به هم کمک کردیم و دشمن نتوانست ما را بشکند.»

روح شهدا و کربلا؛ دیده‌ها و باور‌های یک آزاده و جانباز کرمانشاهی

«فرج‌الله اسدی کنگرشاهی» جانباز و آزاده، از روز‌های دشوار اسارت در عراق می‌گوید؛ روز‌هایی که گرما، تشنگی و سختی‌ها او و همرزمانش را تهدید می‌کرد، اما ایمان و باور به کربلا و شهدا، روحیه‌شان را زنده نگه داشت و تجربه‌ای فراموش‌نشدنی رقم زد.
گفت و گوی تصویری با جانباز و آزاده «عربعلی میرزایی»

شکنجه نتوانست غیرت را بشکند

آزاده و جانباز «عربعلی میرزایی» با بازگویی خاطرات اسارت در اردوگاه ۱۶ تکریت، تأکید می‌کند که با وجود شدیدترین شکنجه‌ها، اسرای ایرانی حاضر به توهین و شکستن عزت خود نشدند.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از مجروحیتش در عملیات رمضان

جانباز 70 درصد سرافراز «محمود شهریاری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: حضرت امام فرمود جوانان باید به جبهه بروند و نگذارند دشمن وارد خاک ایران شود برای همین من با همراهی جمعی از دوستانم تصمیم گرفتیم به جبهه برویم. آموزشی را در 05 کرمان گذراندیم و بعد از آن ما را به جبهه‌های نبرد اعزام کردند. بعد یک مدت عملیات رمضان آغاز شد و در این عملیات بود که مجروح شدم. به مدت هجده ماه در بیمارستان بودم و تعداد جراحی‌ها اینقدر زیاد بود که تعدادش از دستم در رفته است.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از نحوه مجروحیتش در منطقه عملیاتی

جانباز سرافراز «اصغر معماری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در سال ۱۳۶۱ به‌ صورت داوطلبانه عازم منطقه عملیاتی شدم. در یکی از عملیات‌ها منتظر رسیدن نیروی کمکی بودیم که ناگهان یک گلوله خمپاره درست در محلی که نشسته بودیم فرود آمد. بیشتر رزمنده‌ها مجروح شدند، من نیز بر اثر برخورد ترکش به سرم، برای لحظاتی احساس کردم نیمی از سرم کاملاً بی‌حس شده است.
طراحی و تولید: ایران سامانه