جانباز سرافراز عبدالله امینی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «در خط مقدم در داخل یک زیرزمین 18 نفر بودیم که هواپیما شروع به بمباران کردند و 5 نفر از رزمندگان شهید شدند و من به شدت مجروح شدم....»
جانباز سرافراز عباس علی قنبری در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «در پایگاه بودیم که توسط گروهای معاند مورد حمله قرار گرفتیم و به سمت ما شروع به تیراندازی کردند، در جریان تیراندازی یکی از رزمندگان شهید شد و من از ناحیه شانه مورد اصابت گلوله قرار گرفتم و...»
جانباز سرافراز عارف فرجی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «زمستان سختی بود و در روستا بین رزمندگان سپاه و گروههای معاند دمکرات درگیری بود و من با ۱۳ سال سن را به رگبار بستند و ۱۳ گلوله توسط گروههای معاند خوردم و...»
جانباز سرافراز سید عباس محمدی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: « به خط مقدم نزدیک بودیم و با برخورد خمپاره به نزدیکی ما ، از 20 نفر شش نفر شهید شدندو...»
گفتگویی با شکوفه اسماعیلزاده خواهر شهید جنگ رمضان
«میدانستم رفتنی است و شباهت بینظیری به شهید حججی داشت. الان که فکر میکنم گویا محل دفنش را هم خودش انتخاب کرده بود؛ دقیقا کنار شهید رحیم بدری از شهدای ۸ سال دفاع مقدس. نمیدانم چه حرفهایی بین شان رد و بدل شده بود.»
حانیه کریمی همسر شهید توحید ایمانی بیان میکند: «به نظر من آمریکا و رژیم صهیونیستی باید از صفحه روزگار محو شوند، دیگر دوران زورگویی نیست باید در مقابل آن ها ایستادگی کرد و سیلی محکمی به آن ها زد و به امید خداوند پیروز میدان ما هستیم .»
جانباز سرافراز «سیدعباس محمدی» بیان میکند: «بعد به تپه شهدا حمله کردند و خمپاره انداختند و ما اونجا زخمی شدیم. از حاج عمران یه نیم ساعت هم اونورتر بود. چند نفر از بچهها شهید شدند و من هر دو پایم ترکش خورد و من را به پیرانشهر آوردند. تقریبا در گردان ما بیست نفر بودیم و شش نفر شهید شدند.»
آقای اسفندیار رضایی پدر شهید سعید رضایی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «در سال ۱۳۶۹ در عملیات مرصاد بودم که فرمانده به من اطلاع داد اسفندیار مژده بده که صاحب یک پسر شدی و من بعد از ۴۵ روز او را برای اولین بار دیدم، پسرم زمان جنگ بدنیا آمد و در زمان جنگ هم به شهادت رسید ...»
آقای جواد علیزاده پدر شهید رضا علیزاده در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «شماره تلفن برادرم روی گوشی افتاد، برداشتم، اما شخص دیگری شروع به صحبت کرد و گفت آقای علیزاده لطفا بیایید بیمارستان عارفیان، پسرتان زخمی شده است...»
آقای شهسوار فطین پدر شهید اکبر فطین در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «در روستا بودم که تماس گرفتند پسرت زخمی شده است، خودم را به ارومیه رساندم و در منزل برادرم همه گریه میکردند، اما برادر بزرگم گفت نگران نباش پسرت زخمی شده است...»