خاطرات شفاهی جانبازان

آخرین اخبار:
خاطرات شفاهی جانبازان
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از مجروحیتش در عملیات رمضان

جانباز 70 درصد سرافراز «محمود شهریاری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: حضرت امام فرمود جوانان باید به جبهه بروند و نگذارند دشمن وارد خاک ایران شود برای همین من با همراهی جمعی از دوستانم تصمیم گرفتیم به جبهه برویم. آموزشی را در 05 کرمان گذراندیم و بعد از آن ما را به جبهه‌های نبرد اعزام کردند. بعد یک مدت عملیات رمضان آغاز شد و در این عملیات بود که مجروح شدم. به مدت هجده ماه در بیمارستان بودم و تعداد جراحی‌ها اینقدر زیاد بود که تعدادش از دستم در رفته است.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از نحوه مجروحیتش در منطقه عملیاتی

جانباز سرافراز «اصغر معماری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در سال ۱۳۶۱ به‌ صورت داوطلبانه عازم منطقه عملیاتی شدم. در یکی از عملیات‌ها منتظر رسیدن نیروی کمکی بودیم که ناگهان یک گلوله خمپاره درست در محلی که نشسته بودیم فرود آمد. بیشتر رزمنده‌ها مجروح شدند، من نیز بر اثر برخورد ترکش به سرم، برای لحظاتی احساس کردم نیمی از سرم کاملاً بی‌حس شده است.
خاطره‌نگاری جانبازان

خاطراتی شنیدنی از جانباز «جوادی» در دوران دفاع مقدس

در این کلیپ جانباز «علی‌اکبر جوادی» از خاطراتش در دوران دفاع مقدس برای‌مان می‌گوید.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

برای دفاع از کشورم اعلام آمادگی کردم

جانباز سرافراز «اسدالله زارعی شمیلی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در هجده سالگی وارد ژاندارمری شدم. سال 1359 بود که رئیس‌جمهور اعلام کرد خوزستان سقوط کرد. چند دقیقه بعد از این خبر، من و چند نفر از دوستانم از طریق تلگراف برای حضور در جبهه اعلام آمادگی کردیم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایتی از شجاعت و ایثار؛ از گروهان ثارالله تا عملیات بیت‌المقدس

جانباز سرافراز «احمد کمالی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: اوایل حضورم در جبهه در منطقه کوشک در ثارالله خدمت می‌کردم. زمانی که عملیات بیت‌المقدس برای آزادسازی خرمشهر آغاز شد، ما به عنوان مأمور جمع‌آوری مهمات به آن منطقه می‌رفتیم. در آن زمان، در گروهان ثارالله بودم و هنوز لشکر نشده بودیم. در والفجر مقدماتی، خود سردار قاسم سلیمانی به ما آموزش مهمات می‌داد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایتی از شجاعت و اراده؛ از رضایت پنهانی تا گام در میدان ایثار

جانباز سرافراز «حسین زاهدی درخانه» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: به پدرم گفتم می‌خواهم از طرف بسیج به جبهه بروم، اما پدرم به دلیل تحصیل و احتمال شهید شدنم اجازه نمی‌داد. در گردان به عنوان نامه‌رسان فعالیت می‌کردم و یک روز که داشتم از روی لوله نفت رد می‌شدم، عراقی‌ها به پایم شلیک کردند و دو عدد خمپاره ۶۰ کنارم اصابت کرد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

شش سال ایثار، حماسه‌ای که با درد شیمیایی نوشته شد

جانباز سرافراز «غلام دلاوری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: از طریق سپاه پاسداران عازم جبهه شدم و شش سال در خطوط نبرد حضور داشتم. در طول این مدت، مسئولیت‌هایی چون ناخدا، آرپی‌جی‌زن و خمپاره‌زن را بر عهده داشتم. در یکی از عملیات‌ها، تازه صبح شده بود که نیروهای عراقی حمله شیمیایی انجام دادند و در همان عملیات مجروح شیمیایی شدم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت غیرت؛ از ۱۶ ماه حضور در جبهه‌های نبرد تا ۹۱۲ روز اسارت

جانباز سرافراز «محسن مهرانی رودانی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: با آغاز جنگ، همراه دوستانم تصمیم گرفتیم راهی جبهه شویم. من برای این کار ترک تحصیل کردم و به جبهه رفتم. در مجموع ۱۶ ماه و ۱۴ روز در جبهه حضور داشتم و ۹۱۲ روز را در اسارت گذراندم. در دوران اسارت، یک‌بار به صدام توهین کردم. وقتی نیروهای بعثی متوجه این موضوع شدند، مرا به‌ شدت مورد ضرب‌ و شتم قرار دادند و به مدت شش ماه در یک سلول انفرادی زندانی کردند.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت یک جانباز از ایستادگی در میان نیزارهای هورالعظیم

جانباز سرافراز «مهران شاهی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۴ بود که به همراه چند نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم راهی جبهه شویم. دوره آموزش نظامی را در کازرون گذراندم و پس از آن به اهواز اعزام شدم. صبح روز تاسوعا، در منطقه هورالعظیم و میان نیزارها مستقر بودیم که درگیری با دشمن بعثی آغاز شد. در همان درگیری، از ناحیه چشم مجروح شدم.
گفت و گوی تصویری با جانباز ۵۰ درصد «جواد سرخابی»

خمپاره‌ای که سه شهید گرفت و یک جانباز ساخت

جانباز «جواد سرخابی» روایت می‌کند چگونه در منطقه حلبچه، اصابت دو گلوله خمپاره دشمن، سه نفر از همرزمانش را به شهادت رساند و او را با جراحاتی سنگین و کمایی سه‌ماهه روبه‌رو کرد؛ حادثه‌ای که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت یک امدادگر از خط مقدم؛ از فتح‌المبین تا بیت‌المقدس

جانباز سرافراز «اصغر شریفی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: با تشکیل ستاد امداد جبهه، از طریق این مؤسسه برای اعزام نام‌نویسی کردم و به هلال‌احمر اهواز اعزام شدم. به همراه یک نفر دیگر، یک دستگاه آمبولانس در اختیار ما قرار گرفت و با آن مجروحان را از خط مقدم به پشت خط انتقال می‌دادیم. از عملیات فتح‌المبین تا عملیات بیت‌المقدس در جبهه حضور داشتم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

هورالعظیم؛ روایت مقاومت و ایثار یک جانباز

جانباز سرافراز «حیدر ماسپی‌فرد» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۴ عازم جبهه شدم و در آن‌جا دوره‌های آموزش تخصصی را گذراندم و پس از آن به لشکر ۱۹ فجر اعزام شدم.در هورالعظیم در سنگر کمین فعالیت می‌کردم که در جریان یکی از عملیات‌ها مجروح شدم. ما در کمین مستقر بودیم و اطرافمان صحنه درگیری بود که یک تیر به بازوی راستم اصابت کرد و مجروح شدم.
تاریخ‌نگاری جانبازان

شهیدان پیشی گرفتند، ما در حسرت وصال

در این کلیپ، جانباز ۷۰ درصد «رستم همتی» نقل می‌کند: «شهدا از ما پیشی گرفتند و رفتند، ما از جاماندگان قافله شهادت هستیم.»
خاطرات شفاهی جانبازان؛

دو سال مفقودالاثر بودم، اما امیدم به آزادی هرگز خاموش نشد

جانباز سرافراز «خلیل واحدی سرریگانی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: سی و یک تیر ماه ۱۳۶۷، عراقی‌ها به ما حمله کردند، خط را شکستند و وارد منطقه ما شدند. بسیاری از بچه‌ها شهید شدند و خودم نیز بر اثر موج انفجار بیهوش شدم و به اسارت درآمدم. بیش از دو سال مفقودالاثر بودم و خانواده‌ام از زنده بودنم بی‌اطلاع بودند. در این مدت ناامید نبودیم و همواره به آزادی‌مان امید داشتیم، چرا که خدا را داشتیم. ما برای وطن‌مان به جبهه رفتیم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از بازگشت دوباره به جبهه پس از مجروحیت

جانباز سرافراز «حشمت‌اله فرجی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: روز اول اعزام، مرا مستقیم به منطقه جنگی فرستادند. در واقع تنها ۱۵ روز دوره‌ی فشرده دیدیم و پس از آن وارد خط مقدم شدیم. روزی که قطعنامه امضا شد، من مجروح بودم و پس از آنکه بهبود پیدا کردم و از بیمارستان مرخص شدم، دوباره عازم جبهه شدم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

مادرم شهدا را جابه‌جا می‌کرد، من هم پشت‌ جبهه کمک‌رسانی می‌کردم

جانباز سرافراز «اعظم علی‌نژاد» می‌گوید: روزی که جنگ شروع شد اصلاً باورم نمی‌شد؛ هیچ‌کس انتظارش را نداشت. مادرم برای تمیزکاری و جابه‌جایی شهدا می‌رفت و من هم همراه اعضای خانواده کارهای پشت‌ جبهه را انجام می‌دادیم و کمک می‌کردیم. یک روز برای پهن کردن لباس‌های شسته‌ شده به پشت‌ بام رفتم. همان لحظه هواپیما آمد و شروع به بمباران کرد. با آوار به پایین سقوط کردم. دخترم داخل خانه بود و او هم ترکش خورد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از روزهای حضورش در جبهه و شهادت برادرش

جانباز سرافراز «اصغر بهرامی علی‌آبادی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: ما سه برادر بودیم و هم‌زمان به خدمت سربازی رفتیم. من جانباز شدم و برادرم به شهادت رسید. دوره آموزشی را در مرکز ۰۵ کرمان، در نیروی زمینی ارتش گذراندم. پس از پایان آموزش، به تیپ ۵۵ هوابرد شیراز اعزام شدم. همان زمان به مسئولان گفتم که می‌خواهم به جبهه بروم. به جبهه اعزام شدم و مسئولیت تدارکات را بر عهده گرفتم. در طول خدمتم، در هفت عملیات حضور داشتم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از شور نوجوانی تا افتخار جانبازی

جانباز سرافراز «فیصل محمودی‌کیا» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: سال‌های آغازین جنگ بود و من در مقطع سوم راهنمایی تحصیل می‌کردم. من و هم‌کلاسی‌هایم شور و اشتیاق زیادی برای رفتن به جبهه داشتیم. پس از پایان دوره آموزشی، به خط مقدم منطقه‌ی شوش ـ دشت عباس اعزام شدم. نیمه‌های شب بود که عملیات فتح‌المبین با رمز "یا فاطمه‌الزهرا (س)" آغاز شد. نزدیک صبح، نیروهای عراقی با استفاده از هواپیما و توپخانه پاتک سنگینی انجام دادند و خط پشت سر ما کاملاً بسته شد؛ به‌ طوری‌ که دیگر راه بازگشتی نداشتیم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از روزهای اسارت و مقاومت

جانباز سرافراز «غلام احمدی تختی» درباره حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: در سال ۱۳۶۴ به استخدام ژاندارمری درآمدم و دو سال بعد، در شهریور ۱۳۶۶ به جبهه اعزام شدم. سال ۱۳۶۷ دشمن به ما حمله کرد. ابتدا فکر می‌کردیم حمله‌ای کوتاه است، اما تا صبح ادامه یافت و با بمباران شیمیایی همراه شد که باعث مجروحیت و شهادت تعدادی از نیروها شد. صبح روز بعد به رودخانه‌ای رسیدیم و دیدیم اطرافمان پر از تانک دشمن است. یکی از سربازان برای شناسایی جلو رفت، اما اندکی بعد نیروهای بعثی ما را محاصره کردند و به اسارت گرفتند.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از عضویت در گروهان خط‌شکن تا نبرد با منافقین

جانباز سرافراز «علی عیدی پل‌بصره» درباره حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۷ که به خدمت سربازی رفتم، مستقیم به منطقه عملیاتی جنوب اهواز اعزام شدیم. من سرباز لشکر ۷۷ خراسان و عضو گروهان خط‌شکن بودم و در عملیات‌های ضربتی شرکت می‌کردم. در همان سال، هنگامی که منافقین به ما حمله کردند، مجروح شدم.
طراحی و تولید: ایران سامانه