خاطرات شفاهی جانبازان - صفحه 2

آخرین اخبار:
خاطرات شفاهی جانبازان
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از روزهای حضور در منطقه امیدیه و مجروحیت شیمیایی

جانباز سرافراز «غلام هنری» درباره حضورش در جبهه و نحوه مجروحیتش چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۷، وقتی سرباز سپاه بودم، برای آموزش به فیروزکوه اعزام شدیم. در منطقه امیدیه بودیم که ساعت ۳ شب هواپیماهای دشمن شروع به بمباران کردند. وقتی از خواب بیدار شدم، هیچ چیزی را نمی‌توانستم ببینم، انگار نابینا شده بودم و نفس‌کشیدن برایم سخت شده بود. وقتی حواسم کامل جمع شد، فهمیدم که در اثر حمله شیمیایی مجروح شده‌ام و من و بسیاری از رزمنده‌ها را به بیمارستان منتقل کرده‌اند.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

حضور در جبهه برایم از خانه راحت‌تر بود

جانباز سرافراز «غلامرضا امیری توسلی» درباره حضورش در جبهه و نحوه مجروحیتش چنین روایت می‌کند: برای دوره آموزشی به کرمان اعزام شدم و پس از دو ماه آموزش، ما را به لشکر ۲۱ حمزه در تهران تقسیم کردند. زمانی که به خرمشهر رسیدیم، این شهر تازه آزاد شده بود و از آنجا به سمت منطقه شلمچه حرکت کردیم. در آنجا قصد داشتم یکی از رزمندگان را به داخل آمبولانس منتقل کنم که ناگهان تیر به دست راستم اصابت کرد و مجروح شدم. با اینکه زمان زیادی از مجروحیتم نگذشته بود، اما باز هم به جبهه رفتم، چون حضور در جبهه برایم از خانه راحت‌تر بود.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از مجروحیتش در عملیات فاو

جانباز سرافراز «نادر غلامحسین کهوری» درباره نحوه مجروحیت خود در عملیات فاو چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۵ خدمت من به پایان رسیده بود، اما به خاطر شروع عملیات والفجر ۸ و آزادسازی فاو، بیش از یک ماه اضافه خدمت کردم. در همین عملیات بود که مجروح و دچار آسیب شیمیایی شدم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانبازی که در راه خدمت به میهن، دستش را فدای امنیت کرد

جانباز سرافراز «کاظم صمدی» درباره دوران خدمت خود در شهربانی و حضورش در منطقه عملیاتی آبادان چنین روایت می‌کند: دوره آموزشی را به مدت یک سال در کرج گذراندم و پس از پایان آن، به عنوان درجه‌دار در شهربانی آبادان مشغول خدمت شدم. در یکی از مرخصی‌های عملیاتی، برای چند روز به مرخصی رفتم و پس از بازگشت به منطقه، بر اثر سانحه تصادف مجروح شدم و دست چپم را از دست دادم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

راهی که با ایمان آغاز شد؛ از جهاد سازندگی تا جبهه‌های نبرد

جانباز سرافراز «قربان فیض مطلق» درباره فعالیتش در جهاد سازندگی چنین روایت می‌کند: زمانی که جانباز شدم، سرباز بودم و دو بار به جبهه اعزام شدم. در سال ۱۳۵۹ وارد جهاد سازندگی شدم و حدود دو سال در آنجا فعالیت داشتم. در طول مدتی که در جهاد سازندگی بودم، به‌عنوان راننده بولدوزر، لودر و تراکتور کار می‌کردم. مدتی نیز برای مأموریت بازرسی به جزیره خارک اعزام شدم و پس از بازگشت به بندرعباس، جهاد سازندگی دیگر اجازه حضور در مناطق عملیاتی را به من نداد. پس از آن، در دوران سربازی، داوطلبانه به سپاه پیوستم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

28 ماه نبرد بی‌امان؛ از پدافند هوایی تا فتح حلبچه

جانباز سرافراز «علیرضا دولتی» درباره مدت حضور و فعالیتش در جبهه چنین روایت می‌کند: ۲۸ ماه در جبهه خدمت کردم و در منطقه جنگی در بخش پدافند هوایی مشغول بودم. در عملیات حلبچه حضور داشتم و در آن عملیات توانستیم سه شهر از کشور عراق را به تصرف درآوریم. در یکی از عملیات‌ها، هنگامی که به پشت خط می‌رفتیم، گلوله‌ای به پهلویم اصابت کرد و بیهوش شدم. زمانی که به هوش آمدم، خود را در بیمارستان اهواز دیدم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت یک جانباز؛ از نیروی دریایی تا میدان نبرد

جانباز سرافراز «اسماعیل زاهدزاده» درباره نحوه اعزامش به جبهه روایت می‌کند: من درجه‌دار نیروی دریایی ارتش بودم و به لشکر ۸۸ زرهی زاهدان اعزام شدم. در گروهان یک، در خط مقدم حضور داشتم. وقتی در حال مقابله با نیروهای بعثی بودیم، به نیروها گفتم؛ شما داخل کانال بروید، من هم می‌آیم. اما درست همان لحظه یک خمپاره در نزدیکی من منفجر شد و من مجروح شدم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

خاکریز و خمپاره؛ لحظه‌ای که درد و شجاعت همزمان شد

جانباز سرافراز «زکریا علیمرادی جغدری» درباره نحوه اعزامش به جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۴ دوران آموزشی خود را در پادگان ۰۵ کرمان گذراندم و پس از پایان آموزش، ما را به عباس‌آباد بانه فرستادند. مدتی بعد به فکه منتقل شدیم. در آنجا در بخش مخابرات فعالیت می‌کردم و مسئول سیم‌کشی برای سنگرهای کمین بودم. بعد از اتمام کارم کنار خاکریز رفتم که ناگهان صدای خمپاره شنیده شد. فوراً خودم را داخل کانال انداختم، اما از بدشانسی خمپاره به لبه کانال برخورد کرد و ناگهان از ناحیه دست و پا دچار درد شدیدی شدم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

شناسنامه‌ام را دستکاری کردم تا بتوانم به جبهه بروم

جانباز سرافراز «ابراهیم رکنی» درباره نحوه اعزامش به جبهه چنین روایت می‌کند: در سال ۱۳۶۵ ترک تحصیل کردم و به منطقه جنگی رفتم. مرحله بعد که دوباره میخواستم به جبهه بروم، اینقدر شناسنامه‌ام را دستکاری کرده بودم که دیدم این دفعه نمی‌شود به جبهه رفت. در عملیات کربلای ۵ تقریبا ۲۰ نفر از دوستانم به شهادت رسیدند.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از روزهای سخت اسارت

آزاده و جانباز سرافراز «دادشاه حسن‌زاده» درباره نحوه اعزامش به جبهه چنین روایت می‌کند: در دوران جنگ بود که برای سربازی نام‌نویسی کردم و دوران آموزشی خود را در ۰۵ کرمان گذراندم. یک شب ما را به سنگر کمین بردند و فاصله عراقی‌ها با ما هفتصد متر بود و به انداره‌ای نزدیک بودیم که اگر سرمان را بالا می‌آوردیم می‌توانستند به ما شلیک کنند. در دوران اسارت اتفاقات سخت زیادی برایم افتاد به گونه‌ای که نه در شب و نه در روز نمی‌توانستم بخوابم. دو سال در اسارت بودم. تو این ایام اسارت هیچکس از وجود ما با خبر نبود و مفقودالاثر بودیم و زمانی خانواده از وجو ما با خبر شدند که ما را به بندرعباس آوردند.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

ما برای وطن و خاکمان جنگیدیم

جانباز سرافراز «حبیب شریفی شمیلی» درباره نحوه اعزامش به جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۶ به عنوان سرباز برای جبهه نام‌نویسی کردم و برای آموزش ما را به ۰۵ کرمان اعزام کردند. داشتیم راه می‌رفتیم که یک دفعه صدای انفجار بلند شد، برای یک لحظه فکر کردم پام داخل سوراخ موش یا یک چاله رفته و به زمین افتادم. یکی از رزمنده‌ها اومد بلندم کرد و دیدم یکی از پاهام از زانو به پایین شلوارم سوخته و چیزی را احساس نمی‌کنم، آن جا بود که فهمیدم یکی از پاهایم قطع شده. من از هیچ کس توقع خاصی ندارم چون ما برای وطن و خاکمان جنگیدیم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روزی که با مدیر مدرسه و دوستانم تصمیم گرفتیم راه جبهه را پیش بگیریم

جانباز سرافراز «حسین بخشی زهرایی» درباره نحوه اعزامش به جبهه چنین روایت می‌کند: در سال‌های ۱۳۶۴ و ۱۳۶۵ دو مرحله به جبهه اعزام شدم. روز‌های قبل از اولین اعزامم با مدیر مدرسه و چند نفر از دانش‌آموز‌ها تصمیم گرفتیم که برای جبهه نام‌نویسی کنیم. روز اعزام ما را به گروه‌های باسواد و کم سواد تقسیم کردند. روز ۲۱ بهمن ماه ۱۳۶۴ که عازم جبهه شدم برایم مانند روز موعود بود انگار زمین و زمان می‌خواست همراه ما وارد جبهه شود، آن روز باران شدیدی می‌بارید. تو جبهه که بودم هواپیما‌های عراقی آمدند و منطقه را بمباران شیمیایی کردند و موجب شد همه‌ی ما شیمیایی شویم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از روزهای آتش و مقاومت در آبادان

جانباز سرافراز «رضا هاشمی‌زاده خورگو» درباره فعالیت‌هایش در دوران دفاع مقدس چنین روایت می‌کند: در گروه ۵۵ توپخانه اصفهان خدمت می‌کردم و به‌ عنوان سرباز برج مراقبت پرواز فعالیت داشتم. وظیفه‌ام این بود که در صورت نزدیک شدن هواپیمای عراقی، به توپخانه اطلاع بدهم تا آن‌ها اقدام به شلیک کنند. زمانی که در آبادان بودم، عراقی‌ها با توپخانه خمسه‌خمسه مقر ما را هدف قرار دادند. متأسفانه در این حمله، فرمانده ما به همراه هشت نفر از هم‌دوره‌ای‌هایم به شهادت رسیدند. بر اثر آتش‌سوزی ایجاد شده در مقر، من هم مجروح شدم و به مدت دو سال در بیمارستان سوانح سوختگی تهران بستری بودم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از مجروحیتش با ۲۸ ترکش در عملیات نصر ۳

جانباز سرافراز «حیدر دبیری تختی» درباره نحوه مجروحیتش چنین روایت می‌کند: دوم راهنمایی بودم که مدرسه را ترک کردم و عازم جبهه شدم. سه بار به جبهه رفتم و ۱۴ ماه به صورت پی در پی در جبهه حضور داشتم. در عملیات نصر ۳ در خاک عراق بودم که ۲۸ تا ترکش به بدنم اصابت کرد و مجروح شدم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از فرماندهی‌اش در جبهه‌های نبرد

جانباز سرافراز «حسن گلی» درباره نحوه مجروحیتش چنین روایت می‌کند: بعدازظهر بود که دستور حمله دادم. درگیر نیروهای عراقی بودیم که ناگهان یک خمپاره ۷۶۰ در کنارم منفجر شد. ترکشش به صورتم اصابت کرد و فک پایینم به‌ قدری آسیب دید که زبانم آویزان شد. وقتی من را به بیمارستان رساندند، پرسیدند شغلم چیست. دستم را روی گلویم گذاشتم و گفتم فرمانده‌ام. همان لحظه پرستار خانمی با دست به پشتم زد و گفت؛ نگو! اگر بفهمند، دشمن تو را ترور می‌کند.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از حضورش در عملیات رمضان و محرم

جانباز سرافراز «حسین کامیاب ایسینی» درباره نحوه رفتنش به جبهه چنین روایت می‌کند: بعد از نام‌نویسی برای اعزام، در کرمان دوره آموزشی دیدم و پس از ۴۰ روز ما را به شوش فرستادند. در عملیات رمضان حضور داشتم و تا پاسگاه زید پیش‌روی کردیم. پس از آن، عملیات محرم آغاز شد و شبانه، نزدیک نماز صبح، به سمت عین‌خوش حرکت کردیم. در همین عملیات، در جاده‌ای بین ایران و عراق مجروح شدم و ترکش به بدنم اصابت کرد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از روزهای سخت اسارت

جانباز «خلیل زاهدی» روایت می‌کند: سال ۱۳۶۵ از میناب به جبهه اعزام شدم. پس از گذراندن سه ماه دوره آموزشی، مرا به باختران در منطقه سرپل‌ذهاب فرستادند. در دوران اسارت، وقتی برایمان آب می‌آوردند، ما را به صف می‌کردند و تنها به اندازه یک ته‌استکان آب می‌دادند. ما را در اتاقی زندانی می‌کردند و پس از شش روز، در را باز می‌کردند تا اجازه رفتن به سرویس بهداشتی داشته باشیم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از شکست حصر آبادان تا آزادسازی خرمشهر

جانباز «حسین مراتی» چنین روایت می‌کند: من در عملیات آزادسازی خرمشهر حضور داشتم. البته پیش از آن هم در چهار عملیات بزرگ شامل عملیات دشت عباس، عملیات شکست حصر آبادان، عملیات آزادسازی دهلاویه و عملیات آزادسازی خرمشهر شرکت کرده بودم. آن زمان آرپی‌جی‌زن بودم. یک روز، هنگام شناسایی منطقه، ناگهان پایم روی مین رفت و مجروح شدم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز 70 درصد از رضایت‌نامه‌ای که خودش آن را امضا کرد

جانباز ۷۰ درصد «حمزه عباسی» درباره نحوه نام‌نویسی‌اش برای جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۴، دوم راهنمایی بودم و می‌خواستم برای اولین‌ بار به جبهه بروم. یک رضایت‌نامه دستی نوشتم و انگشت شست دستم را به‌ جای انگشت مادرم و انگشت شست پایم را به‌ جای انگشت پدرم روی رضایت‌نامه زدم و به جبهه اعزام شدم. در منطقه عملیاتی شلمچه بودم و داشتم اسلحه‌ام را آماده می‌کردم که ناگهان یک تیر به گوشم اصابت کرد و روی زمین افتادم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

پشت دیوارهای اردوگاه دشمن؛ روایت جانباز از روزهای اسارت و ایستادگی

جانباز «حسن حبش‌زاده» درباره نحوه اعزامش به جبهه چنین روایت می‌کند: آن زمان هجده سال داشتم و در حال گذراندن دوران سربازی بودم که به جبهه اعزام شدم. در عملیات مرصاد، نزدیک به شش روز در محاصره‌ی نیروهای عراقی بودیم. پس از اسارت، دست‌هایمان را از پشت بستند و ما را با لگد از بالای تپه به پایین انداختند. وقتی وارد اردوگاه عراقی‌ها شدیم، ابتدا تصور می‌کردیم که وارد باغ‌وحش شده‌ایم؛ نمی‌دانستیم که آنجا محلی برای نگهداری اسراست.
طراحی و تولید: ایران سامانه