فارس - خاطرات شهدا

خاطرات شهدا
خوابی که قرار بی‌قراریم شد
خاطره‌ای از شهید حمیدرضا نصراله زاده «۳»

خوابی که قرار بی‌قراریم شد

مادر شهید در خاطره‌ای روایت می‌کند: «موتورسواری را هم خیلی دوست داشت و همیشه دلش می‌خواست یک موتورسیکلت داشته باشد، اما آن سال‌ها وضعیت مالی خانواده چندان خوب نبود و این آرزویش هیچ‌وقت برآورده نشد. بعد از شهادت حمیدرضا، این موضوع مدام جلوی چشمم بود و دلم را می‌سوزاند که...» خاطره سوم از این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
می‌دانستم که پسرم آسمانی می‌شود / خوابی که خبر از شهادت می‌داد
خاطره‌ای از شهید حمیدرضا نصراله زاده «۲»

می‌دانستم که پسرم آسمانی می‌شود / خوابی که خبر از شهادت می‌داد

مادر شهید حمیدرضا نصراله‌زاده در خاطره‌ای روایت می‌کند: «حمیدرضا حدود یک سال و نیم در جبهه حضور داشت. در آخرین مرخصی‌اش با وجود اصرارم برای بیشتر ماندن در کنار خانواده، گفت: «مادر، ماندن را برای خودم جایز نمی‌دانم. بازگشت به جبهه وظیفه شرعی و الهی من است...» خاطره دوم از این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
چادر سفید گلدار مادر، اولین تصویر نماز در خاطر حمیدرضا
خاطره‌ای از شهید حمیدرضا نصراله زاده «۱»

چادر سفید گلدار مادر، اولین تصویر نماز در خاطر حمیدرضا

مادر شهید حمیدرضا نصراله‌زاده در خاطره‌ای روایت می‌کند: «وقتی چادر سفید را س می‌کردم و محیای نماز می‌شدم با آن لحن کودکانه می‌گفت مادر نماز را بلندتر بخوان. او دوست داشت نماز را یاد بگیرد و همین امر باعث شد که زودتر از هم سن و سالان خود نماز بخواند. ۵ ساله بود یک روز پرسید مادر چرا چیزی نمی‌خوری گفتم روزه‌ام او نیز چیزی نمی‌خورد و می‌گفت من روزه هستم...» خاطره اول از این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
نماز به امامت امام زمان (عج) و قرار شهادت در چزابه
خاطره ای از شهید محمدحسین بهاری خوب»

نماز به امامت امام زمان (عج) و قرار شهادت در چزابه

یکی از همرزمان شهید «محمدحسین بهاری خوب» در خاطره‌ای روایت می‌کند: محمدحسین گویی از شهادت خود آگاه بود. صبحی او را دیدم که حال و هوای متفاوتی داشت؛ آرام، اما سرشار از شور درونی. چهره‌اش نور خاصی داشت و نگاهش عمیق‌تر از همیشه بود. با نگرانی از او پرسیدم: «محمدحسین، حالت خوب است؟» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
برف سفید کردستان، کفن جواد شد
خاطره‌ای از شهید «جواد تمیس»

برف سفید کردستان، کفن جواد شد

همرزمان این شهید بزرگوار در خاطره ای روایت می‌کنند: «دوم بهمن ۱۳۶۱، شب حمله به سوی دشمن بود. برف سنگینی روی زمین نشسته بود. جواد مقداری برف را آب کرد و با همان آب وضو گرفت و همان برف کفن شهادتش شد...» متن خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
وداع پدری که تنها یک لالایی به دختر یک ساله‌اش بدهکار ماند
خاطره‌ای از شهید «جواد تمیس»

وداع پدری که تنها یک لالایی به دختر یک ساله‌اش بدهکار ماند

خانواده شهید «جواد تمیس» در خاطره‌ای روایت می‌کنند: «روز آخر حال و هوای خانه فرق داشت؛ انگار هوایی تازه اما سنگین، در خانه می‌پیچید. جواد، آرام و متین، از همه خداحافظی کرد؛ خداحافظی‌هایی که رنگ دیگری داشت، همان‌گونه که اگر دل کسی خبر داشته باشد، در کلامش نشانه‌ای پیدا می‌شود. کلماتی بر زبان می‌آورد که پیش‌تر از او نشنیده بودیم؛ از مادر، پدر، خواهر، برادر و همسر طلب حلالیت کرد و...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
حرکت گردان جاویدی و پاکسازی مناطق مین گذاری شده
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۳۰»

حرکت گردان جاویدی و پاکسازی مناطق مین گذاری شده

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « آغاز حرکت گردان جاویدی و ساعت ۱۱ شب شروع عملیات برادر رودکی. ساعت ۹:۳۰ دقیقه تلفن زد که بچه‌های ما میدان مین هم باز کرده‌اند....» قسمت سی‌ام خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
تولدی دوباره در سایه سخنان مرد بزرگ
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۹»

تولدی دوباره در سایه سخنان مرد بزرگ

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «زمانی که این سخنان را می‌شنوم خدا خودش می‌داند که چقدر روحیه می‌گیرم مثل اینکه دوباره متولد شده باشم و زمانی که این مرد بزرگ خودش را یک طلبه معرفی می‌کند ما باید فکر خودمان را بکنیم...» قسمت بیست و نهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
شهید جباری در آغوش رزمندگان
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۷»

شهید جباری در آغوش رزمندگان

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «وقتی به آنجا رسیدیم متوجه شدیم که برادر طمراس جباری بر اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل آمده که تقریباً یک قسمت از سرش براثر اصابت ترکش کنده شده بود و تمام مغز سرش بر روی زمین ریخته بود...» قسمت بیست و هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
پایگاه زیر گلوله بعثی‌ها
خاطره خودنوشت شهید محمود ستوده «۲۶»

پایگاه زیر گلوله بعثی‌ها

شهید «محمود ستوده» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «من بنای مخالفت سر دادم و به ایشان گفتم بهتر است جانب احتیاط را از دست ندهیم. از پائین جاده حرکت می‌کنیم بقیه بچه‌ها هم قبول کردند و به آبادان رفتیم و پس از حمام من زودتر از آن‌ها به مقر برگشتم و حدوداً ساعت ۱۱:۳۰ بود...» قسمت بیست‌وششم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه