خاطرات شفاهی همسر شهید
ترسیدم از رفتنش، اما او به پرواز فکر میکرد
با التماس و دلنگرانی گفتم: راهی که میروی لبریز از خطر است، اگر میتوانی نرو …، اما او نگاه آرام و مطمئنش را به چشمانم دوخت و گفت: “مجبورم بروم؛ این وظیفه بر دوش من است و اگر من نروم، چه کسی این پرچم را بردارد و کار را به سرانجام برساند؟ ”