خاطرات شفاهی مادر شهید
بازگشت از ابدیت؛ گفتگوی آخر در آغوش رؤیا
آن شب، فرزین در خواب پیش من آمد. با همان نگاه مهربانش گفت: مامان، پاشو… خانه را تمیز کن، همه جا را جمع و جور کن که من دارم میآیم. او نیامده بود تا برگردد، او آمده بود تا در خانهای که برای استقبالش آماده شده، در کنار ما ابدی شود.