شهرستان های استان تهران - خاطرات

آخرین اخبار:
خاطرات
محافظ رهبر شهید، عاشق پاسداری از ولایت بود
روایت «فاطمه غفاری» مادر شهید پاسدار «محمدصادق کرمی»؛

محافظ رهبر شهید، عاشق پاسداری از ولایت بود

مادر شهید پاسدار «محمدصادق کرمی»، از شیر دادن به فرزندش با وضو، از اذان گفتن کودکانه شهید در خانه، تا ولایت مداری، ورزشکار و فرمانده رشته غواصی در سپاه پاسداران و در نهایت تیم حفاظت رهبر شهید انقلاب و رؤسای جمهور ایران می‌گوید؛ از شبی تعریف می‌کند که پسرش دستانش را بوسید و رفت تا هم‌پای رهبر شهید خویش به شهادت برسد. او روایت می‌کند که چگونه فرزندش از کودکی با عشق به امام حسین (ع) و ولایت فقیه رشد کرد و در نهایت، پس از سال‌ها مجاهدت به آرزوی دیرینه‌اش رسید. روایتی شنیدنی از زندگی سراسر ایمان و مجاهدت یک پاسدار غواص که در نهایت، با رهبر شهیدش همنشین شد و مادرش امروز با افتخار می‌گوید: محمد فداکار بود و خدا را شکر که پسرم به نتیجه و پیروزی رسید.
تولد با کرامت رضوی، شهادت با توسل به امام مهربانی‌ها
روایت «علی جهرانی» پدر بسیجی پاسدار شهید «مهدی جهرانی»

تولد با کرامت رضوی، شهادت با توسل به امام مهربانی‌ها

در گوشه‌ای از بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۴، مهدی جهرانی در کنار عموی شهیدش آرام گرفته است؛ جوانی که مادرش پیش از تولدش، در مشهد بشارت آمدنش را خواب دید و شهید نیز شب‌های آخر عمر، در همان حرم مطهر، شهادت را از امام مهربانی‌ها خواست. روایت پدر از تولدی که با کرامت رضوی گره خورد و شهادتی که با وصیتی عاشقانه به پایان رسید، قصه‌ای است از بندگی، ولایتمداری و شوق دیدار معبود.
بارها در طول شب می‌دیدم که در حال نماز و نیایش است

بارها در طول شب می‌دیدم که در حال نماز و نیایش است

احمد امیریان همرزم شهید ناصر نوع پرور روایت می‌کند: «بار‌ها در طول شب می‌دیدم که در حال نماز و نیایش است و زمانی که سایر رزمندگان می‌خوابیدند، راز و نیاز او شروع می‌شد در تمام دوران جبهه هرگز فرمانده گروهانی با خصوصیات اخلاقی او ندیدم. خوشا به سعادتش که به دیدار معبودش شتافت.»
با آنکه همسرم جانباز قطع نخاع گردنی بود زندگی مشترک خیلی خوبی داشتیم

با آنکه همسرم جانباز قطع نخاع گردنی بود زندگی مشترک خیلی خوبی داشتیم

فاطمه طرزکی همسر شهید «رضاعلی سلطانی‌خبوشان» روایت می‌کند: زمانی که تصمیم گرفتم با رضا ازدواج کنم او جانباز ۷۰درصد قطع نخاع از گردن بود. می‌دانستم با مشکلات زیادی روبرو خواهم شد اما وقتی یادم می آمد برای دفاع از خاک کشورش جسمش را فدا کرده است من نیز بر خود لازم دانستم که در خدمت او باشم. اخلاق و رفتارش خیلی خوب بود. به قدری مهربان بود که تمام دوران زندگی مشترک سختی‌هایش را متوجه نمی‌شدم.
اباصلت پول تو جیبی‌اش را به نیازمندان می‌داد
خاطرات شفاهی خانواده شهدا؛

اباصلت پول تو جیبی‌اش را به نیازمندان می‌داد

فرنگیس چراغی‌کمالی خواهر شهید «اباصلت چراغی‌کمالی» روایت می‌کند: برادرم خیلی دلسوز و مهربان بود. یادم می‌آید اباصلت با دستکاری در شناسنامه‌اش موفق شد به جبهه برود و همیشه به همرزمش می‌گفت: «دوست‌دارم شهید شوم». همیشه پول تو جیبی‌اش را به نیازمندان کمک می‌کرد.
داود شیفته خدمت به کشورش بود
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

داود شیفته خدمت به کشورش بود

شهناز ابارشی مادر شهید «داود حسین‌ثانی» نقل می‌کند: اخلاق و رفتار داود زبانزد بود. هجده سالش بود که تصمیم گرفت به جبهه برود. ابتدا از طریق بسیج به جبهه اعزام شد و سپس به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. همیشه می‌گفت: دوست‌دارم برای دفاع از خاک کشورم به جبهه بروم.
حسن مکبر مسجد بود
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

حسن مکبر مسجد بود

راضیه کرامتی مادر شهید «حسن نگار» روایت می‌کند: پسرم خیلی مودب بود. اهل نماز و روزه بود. و اوقات فراغتش را در مسجد به سر می‌برد و در مسجد اذان‌گو بود. حسن هجده سالش بود که عزم رفتن به جبهه را کرده بود و من هرچه به او می‌گفتم: درست را بخوان می‌گفت: دوستانم یکی‌یکی به جبهه می‌روند، من نیز نمی‌توانم در خانه بمانم و برای دفاع از خاک کشورم اقدامی نکنم. از طرف بسیج به جبهه اعزام و در عملیات سومار به شهادت رسید.
۳ برادر که یک روز به شهادت رسیدند/ برادران مظفر؛ شهیدان ظفرمند «مرصاد»
بمناسبت وفات مادر شهیدان مظفر:

۳ برادر که یک روز به شهادت رسیدند/ برادران مظفر؛ شهیدان ظفرمند «مرصاد»

سال ۱۳۶۷، عملیات مرصاد و شهادت سه برادر. حاج حسن، حاج علی و حاج رضا فرزندان رحم خدا مظفر در عملیات مرصاد به شهادت رسیدند و اگرچه خود را جا مانده از قافله شهدا می‌دانستند، اما چند روزی از اعلام پایان جنگ نگذشته بود که به آرزوی دیرینه خود دست یافتند.
در کنار تو خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم

در کنار تو خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم

فاطمه رجبی همسر شهید پاسدار «محمدمهدی کرمی» در وصف دلتنگی‌اش نوشت: «در کنار تو، خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم. هیچ‌گاه احساس نکردم چیزی در زندگی‌ام کم دارم، چون تو را داشتم و بودنِ تو برای من از هر داشته‌ای باارزش‌تر بود. کنار تو احساس می‌کردم ملکه‌ام، ملکه‌ای که تمام شکوه و خوشبختی‌اش را از عشق، محبت و آرامشی می‌گرفت که تو به قلبش هدیه می‌دادی.»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه