شهرستان های استان تهران - خاطرات

خاطرات
شهیدی که با شهادتش بوی عطر بهشتی  اردوگاه را فرا گرفت
روایت علیرضا کتابدار از شهید غریب در اسارت «حیدر گلبازی»؛

شهیدی که با شهادتش بوی عطر بهشتی اردوگاه را فرا گرفت

در یکی از اتاق‌های مخوف زندان الرشید بغداد، پیکر مجروح و عفونیِ اسیری نوزده‌ساله به نام «حیدر گلبازی» رزمنده تخریبچی لشکر نصر از روستای نصرآباد کاشمر، در سکوتی مرگ‌بار و بر اثر بی‌مهری عمدی زندانبانان بعثی، به شهادت رسید. اما روایتی که هم‌اسیران و حتی مأموران عراقی نقل می‌کنند، از کرامتی بی‌نظیر حکایت دارد: بوی تعفن جانکاه زخم‌هایش، در دم، به عطری بهشتی و روح‌افزا تبدیل شد؛ نشانه‌ای که بر والایی مقام این «شهید غریب در اسارت» مهر تأیید زد. این روایت، شرحی است بر زندگی کوتاه و پرافتخار و شهادت مظلومانه جوانی از دیار کاشمر که سرانجام پیکر مطهرش پس از سال‌ها دوری، به آغوش میهن و زادگاهش بازگشت.
شهیدی که در ۱۶ سالگی ایستادگی و مقاومت را روایت کرد
روایت سعید سلطانی از شهید غریب در اسارت «مهدی حاج کرمی»؛

شهیدی که در ۱۶ سالگی ایستادگی و مقاومت را روایت کرد

یک نوجوان شانزده‌ساله در آستانه زندگی چه رویایی می‌بیند؟ برای مهدی حاج کرمی، متولد اول فروردین ۱۳۴۶، این رویا، ایستادن در خط مقدم دفاع از میهن بود. شهیدی که با وجود ناشنوایی و آسیب های عصبی جدی در راه وطن ایستادگی کرد و با افتخار در اسارت به شهادت رسید.
شهید هاشمی‌نسب دوبار شهید شد/ «یک بار از جراحت، یک بار در آتش»
روایت محمدمهدی عبدالهی از شهید غریب در اسارت «سیدعبدالعلی هاشمی‌نسب»

شهید هاشمی‌نسب دوبار شهید شد/ «یک بار از جراحت، یک بار در آتش»

شهید «سیدعبدالعلی هاشمی‌نسب»، چهره‌ای از ایثارگری‌های گمنام و نخستین روزهای دفاع از میهن است که سرنوشتی غریب و تکرارناشدنی دارد. او که در آستانه جنگ تحمیلی و در گیرودار ناامنی‌های منطقه کردستان به شهادت رسید، نه تنها جان خود را تقدیم کرد، که حتی بازگشت پیکر مطهرش به آغوش میهن نیز میسر نشد و برای همیشه در زمره شهدای مفقودالاثر ثبت شد.
اصغر مکبر مسجد بود

اصغر مکبر مسجد بود

اکبر گلستانی برادر شهید «اصغر گلستانی» می‌گوید: «اصغر علاقه فراوانی به مسجد داشت یک روز قبل از این که به مسجد برود، به من گفت: بیا بیرون بشین من می‌خواهم تکبیر نماز بگویم ومن هم به گفته او عمل کردم. نماز شروع شد و برای اولین بار او با بلندگو تکبیر نماز را گفت. بعد از نماز او دوان دوان پیش من آمد و گفت: داداش جان بگو ببینم من تکبیر راقشنگ گفتم: یا نه؟ و من او را تشویق کردم تا زمانی که او در این مسجد بود تکبیر نماز را می‌گفت.»
اصغر با اینکه سنی نداشت، اما به بچه‌ها نماز یاد می‌داد

اصغر با اینکه سنی نداشت، اما به بچه‌ها نماز یاد می‌داد

خانم‌بالا مهاجر مادر شهید «اصغر گلستانی» روایت می‌کند: «پسرم علاقه بسیاری به نماز، روزه، دعا و نیایش داشت. او عصر‌ها همه‌ی بچه‌های محل را به دور خودش جمع می‌کرد و با اینکه سن بسیار کمی داشت به آنها نماز یاد می‌داد و می‌گفت: هیچ وقت خدا را فراموش نکنیم. در موقعه نماز اولین نفری بود که وارد مسجد می‌شد.»
پسری که مشوق حضور پدر در جبهه بود

پسری که مشوق حضور پدر در جبهه بود

علی گلستانی پدر شهید «اصغر گلستانی» نقل می‌کند: «روزی با اصغر در خانه خلوت کرده بودیم که اصغر بدون مقدمه شروع کرد برای من از جبهه صحبت کردن، من هم با علاقه حرف‌های او را می‌شنیدم. بعد از این که پسرم حرف‌های زیادی برای من گفته بود، به شوخی گفتم اصغر حالا واقعا می‌روی جبهه می‌جنگید یا این که پشت خاک ریز قایم می‌شوی؟ او هم در جواب من گفت: اگر راست می‌گویی بیا و ببین. خلاصه آنقدر توی گوش من خواند تا این که مرا به جبهه فرستاد.»
اصغر معلم را واسطهِ رفتن به جبهه کرد

اصغر معلم را واسطهِ رفتن به جبهه کرد

الهام مهاجر (دختردایی شهید) روایتی خواندنی از گفته‌های خانم‌بالا مهاجر مادر شهید «اصغر گلستانی» را بیان می‌کند: «روزی اصغر گلستانی پیش مادرش آمد و گفت: بیا برویم مدرسه، معلم می‌خواهد با شما چند کلمه صحبت کند. معلم او گفت: اصغر از من خواهش کرده که از مادرم و پدرم امضاء بگیرید که من به جبهه بروم. من هم با خوشحالی از طرف خودم امضاء دادم و گفتم که باید به پدرش من بگویم.»
روایت «شهید جعفری منش» از یک دست‌‌نوشته «شهید فرزانگان»: اسارت دنیا را نخواهیم کشید

روایت «شهید جعفری منش» از یک دست‌‌نوشته «شهید فرزانگان»: اسارت دنیا را نخواهیم کشید

شهید «محمد جعفری‌منش» در روایتی از دست‌‌نوشته «شهید فرزانگان» نوشته است: «جائی هستیم که لحظه‌اش را به همه عمر زندگی کردن در شهر خودمان نمی‌فروشیم. ما اسیر هستیم، اسیر خدا قلب ما آکنده از وجود اوست. اینجا عبادت معنا دارد یعنی ما قبلا گفتار داشتیم ولی حالا عمل اینجا نماز شب جمیع است، اینجا ارتباط مستقیم است، اینجا تغییر انسان به تولدی جدید است، همه زندگی به یک طرف، لحظه‌ای در اینجا بودن ارزشی بیشتر دارد، خدا می‌داند اسارت این دنیا را نخواهیم کشید و خدا می‌داند به عشق او به اینجا آمده‌ایم.»
نگران من نباشید، حالم خوب است

نگران من نباشید، حالم خوب است

شهید «احمد ارژنگی» در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت: «ناراحت نباشید من مواظب خودم هستم. مهدی جان گذشته‌ها را فراموش کن و این لطف الهی که به ما شد و یکی از خانواده ما در جبهه شرکت کرد، به برکت قرآن خواندن‌ها و نماز شب‌های شما بود وگرنه من کسی نیستم. مهدی جان مواظب کار‌های محمود باش.»
شهید دستواره با گریه طلب شهادت می‌کرد

شهید دستواره با گریه طلب شهادت می‌کرد

مجتبی عسکری همرزم شهید «سید محمدرضا دستواره» می‌گوید: «با شهادت ممقانی مسئول بهداری لشکر ۲۷، شهید دستواره می‌گفت: یکی از قدیمی‌ترین رفقامان هم بالاخره رفت ولی ما هنوز زنده‌ایم. بعد سرش را و دست‌هایش به آسمان بلند کرد و فریادی کشید که ۵۰ متر آن طرف‌تر هم اگر صدای گلوله نبود به وضوح شنیده می‌شد. «خدایا خسته شدم پس چرا مرا نمی‌بری؟»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه