قزوین - دفتر خاطرات

آخرین اخبار:
دفتر خاطرات
از شوخی «تسلیم، تسلیم» تا سرنگونی دو توپولف عراقی
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

از شوخی «تسلیم، تسلیم» تا سرنگونی دو توپولف عراقی

«یک روز که در جبهه در موقعیتی قرار داشتیم که عراقی‌ها در تیررسمان بودند، احمد قموشی بچه یحیی‌آباد که قد بلندی داشت، به شوخی بالای خاکریز رفت و دست خود را بالا گرفت و فریاد زد: برادران عراقی تسلیم، تسلیم! عراقی‌ها به محض دیدن او چندین خمپاره را به طرف ما پرتاب کردند و به قول نیرو‌ها صد و ده خمپاره زدند ...» ادامه این خاطره را از زبان رزمنده دفاع مقدس «بهرام ایراندوست» در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
شهید «حق‌شناس» انقلابی واقعی بود

شهید «حق‌شناس» انقلابی واقعی بود

«شهید حق‌شناس یک انقلابی واقعی بود آن چنان که باورهای انقلابی و اعتقاد راسخش به اسلام و انقلاب اسلامی در وصیت‌نامه‌اش نیز مشهود است ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مصطفی حق‌شناس» است که همزمان با سالروز ولادت این شهید بزرگوار، تقدیم حضورتان می‌شود.
وقتی موش‌ها مزاحم نماز رزمندگان می‌شدند
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

وقتی موش‌ها مزاحم نماز رزمندگان می‌شدند

«موش‌ها در حین نماز گاهی از پاچه شلوارمان بالا می‌رفتند و یا پشه‌ها که خیلی درشت بودند و بدجوری نیش می‌زدند ...» ادامه این خاطره را از زبان رزمنده دفاع مقدس «بهرام ایراندوست» در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
از دل نگرانی‌های دو ماهه تا بازگشت سکوت‌آمیز از کردستان
همسر شهید «یوسفی» روایت می‌کند؛

از دل نگرانی‌های دو ماهه تا بازگشت سکوت‌آمیز از کردستان

«وقتی برای ماموریت خطرناک کردستان عازم شد، با دل‌شوره را زیر قرآن رد کردم. دو ماه انتظار، با دعا و جاروکردن خانه سپری شد؛ اما بازگشتش با چهره‌ای خسته و سکوت‌آمیز، نشان از روز‌های سخت منطقه داشت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «صفرعلی یوسفی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
آیت‌الله بهجت در خواب به شهید «رفیعی» چه گفت؟ / پرده‌برداری از راز یک شب ترسناک در جاده‌های مشهد

آیت‌الله بهجت در خواب به شهید «رفیعی» چه گفت؟ / پرده‌برداری از راز یک شب ترسناک در جاده‌های مشهد

«فرزند شهید جانباز «محمود رفیعی» از ماجرایی شگفت‌انگیز روایت می‌کند که پدرش در مسیر مشهد، با حمله‌ گروهی از اجنه‌ شیطانی مواجه شد و تنها با توسل به امام زمان(عج) از مرگ حتمی نجات یافت. اما نکته‌ عجیب ماجرا، خواب صادقانه‌ای است که شب بعد از حادثه، آیت‌الله بهجت در آن به دیدار شهید رفیعی آمد و پرده از علت این واقعه هولناک برداشت. در ادامه، جزئیات این نجات غیبی و پیام تسلی‌بخش مرجع بزرگ جهان تشیع را بخوانید ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «جانباز شهید محمود رفیعی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
این اسلحه ناموس ماست، مواظب باش
برگی از خاطرات شهید «رجبعلی بهتویی»؛

این اسلحه ناموس ماست، مواظب باش

«وقتی برای جایگزینی نیرو‌ها در خط مقدم میمک، ناگهان شهید بهتویی را در میان گروه تعویضی دیدم، وی با نگاهی پرمعنا اسلحه‌اش را به من داد و گفت: «این اسلحه به معنای ناموس ما است، مواظب ناموسمان باش ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات همرزم شهید «رجبعلی بهتویی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
باید شهید «رجایی» را از اتاق شما بشناسند

باید شهید «رجایی» را از اتاق شما بشناسند

«روزی آقای رجایی به اتاق من آمد و نگاهی به وضعیت میز و صندلی‌ها کرد. در اتاق من، دو مبل راحتی بود که برای پذیرایی از مهمانان نخست‌وزیر از آنها استفاده می‌کردیم. تا چشم آقای رجایی به این مبل‌ها افتاد، به من گفت: این مبل‌ها از بس نرم و راحت هستند، آدم وقتی رویشان می‌نشیند، خوابش می‌گیرد ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی رجایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
آخرین عبور از زیر قرآن؛ بدرقه‌ای که درِ خانه را برای همیشه بست

آخرین عبور از زیر قرآن؛ بدرقه‌ای که درِ خانه را برای همیشه بست

روز اعزام علی به کربلای ۴، مادر قرآن گرفت و فرزندش از زیرش عبور کرد. پدر خیره به پسرش بود، علی پرسید سیر نشدی؟ پدر خاموش ماند. اشک مادر جاری شد و خواب شهادت علی در آن لحظه به یادش آمد. علی رفت و در پشت سرش بسته شد، دیگر هرگز بازنگشت. آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «علی قاقازانی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
نامدار ناشناس
برگی از خاطرات شهید «عباس بابایی»؛

نامدار ناشناس

«در یکی از روزها که در پایگاه ارومیه مشغول گذراندن خدمت سربازی بودم، پاکت نامه‌ای که در آن مقداری پول بود، به دستم رسید. ابتدا گمان کردم که یکی از خواهرانم برای من پول فرستاده و خوشحال شدم، اما به علت نبودن نشانی فرستنده فکر کردم شاید نامه متعلق به شخص دیگری است که با من تشابه اسمی دارد. این موضوع هر ماه تکرار می‌شد و من همچنان سردرگم بودم ...» ادامه این خاطره از زبان همسر شهید سرلشکر خلبان «عباس بابایی» در آستانه سالروز شهادت این شهید بزرگوار را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
نوزادی که لبخند زندگی را ندید/ روایتی از شهادت در بیمارستان عیوض‌زاده
برگی از خاطرات؛

نوزادی که لبخند زندگی را ندید/ روایتی از شهادت در بیمارستان عیوض‌زاده

«صدای انفجار که پیچید، خیابان شیخ‌هادی به میدان جنگ تبدیل شد. موشک بعثی‌ها به بیمارستان زنان عیوض‌زاده اصابت کرده بود، اما در دل آوار، نه از درماندگی خبری بود و نه از ترس. دانشجویان دانشگاه افسری امام علی (ع) و مردم عادی، زنجیره‌ای انسانی تشکیل دادند تا مجروحان را نجات دهند، اما در میان خرابه‌ها، تلخ‌ترین کشف، پیکر بی‌جان کودکی بود که تازه به دنیا آمده و قرار بود فردایی داشته باشد که هرگز نیامد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «مجتبی مصطفی‌زاده» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه