هرمزگان - خاطره

آخرین اخبار:
خاطره
خدایا کمکم کن راه و هدفم، راه خمینی کبیر باشد
وصیت‌نامه شهید «حمیدرضا ذاکری دهوسطی»

خدایا کمکم کن راه و هدفم، راه خمینی کبیر باشد

شهید «حمیدرضا ذاکری دهوسطی» در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: خدایا کمکم کن تا راه و هدفم، رهبر عزیزم خمینی کبیر باشد که همانا هدف او هدف رسول خدا(ص) است.
«هر شب خوابش را می‌دیدم»؛ روایت مادری چشم‌انتظار
خاطره‌‌ای از شهید «گودرز جهانگیری»

«هر شب خوابش را می‌دیدم»؛ روایت مادری چشم‌انتظار

مادر شهید تعریف می‌کند: مدت زیادی گذشته بود و نامه‌ای برایم نفرستاده بود. ناراحت بودم و هر شب خوابش را می‌دیدم. اصلاً غذا از گلویم پایین نمی‌رفت. دامادم می‌گفت؛ ناراحت نباش. خودم می‌روم و تلگراف می‌زنم. چند روز بعد، نامه‌ای از گودرز آمد. خیلی خوشحال شدم. تا اینکه بعد از مدتی به دامادم گفتند که گودرز شهید شده است.
روایت مادر شهید «سعید آذربادگان» از پسری که راه پاسداری را انتخاب کرد
خاطرات شفاهی؛

روایت مادر شهید «سعید آذربادگان» از پسری که راه پاسداری را انتخاب کرد

مادر شهید «سعید آذربادگان» چنین روایت می‌کند: سنش که کم بود، حواسش جمع بود و درسش را به‌ خوبی می‌خواند. بزرگ‌تر که شد و وارد دبیرستان شد، مرتب ورزش می‌کرد. کنکور داد و در رشته کشاورزی دانشگاه ملی قبول شد. بعد از مدتی آمد پیش من و گفت به این رشته علاقه ندارم و می‌خواهم پاسدار شوم و وارد نظام شوم. قبل از شهادتش به تهران رفته بود و در کنار سردار شهید امیرعلی حاجی‌زاده به شهادت رسیدند. بعد از اینکه پیکرش را آوردند، نشانم ندادند و گفتند؛ مادر، شما نگاه نکن و همان چهره قدیم شهید که آخرین بار از تو جدا شد را یادت باشد.
مامان، چقدر غذات مزه بهشت می‌ده
خاطره‌‌ای از شهید «میکائیل میردورقی»

مامان، چقدر غذات مزه بهشت می‌ده

مادر شهید تعریف می‌کند: پسرم در آن شب آخر، نشانه‌های زیادی برای آمادگی این شهادتش داشت. آن شب، سر سفره شام، وقتی چند قاشق غذا خورد، یک‌ دفعه گفت؛ «مامان، چقدر غذات مزه بهشت می‌ده!» تعجب کردم. تا آن شب از این حرف‌ها نمی‌زد. این هم یک نشانه بود.
گفت می‌روم و دیگر برنمی‌گردم؛ آخرین حرف‌های شهید پیش از رفتن
خاطره‌‌ای از شهید «اسحاق بیلفت»

گفت می‌روم و دیگر برنمی‌گردم؛ آخرین حرف‌های شهید پیش از رفتن

برادر شهید تعریف می‌کند: آخرین باری که به مرخصی آمد، برای شرکت در مراسم تشییع یکی از دوستانش بود؛ دوستی که او هم سرباز بود و در یک حادثه تصادف جانش را از دست داده بود. برای همین به خانه آمد و حدود ۲۰ روز پیش ما ماند. در این مدت، حرف‌هایی می‌زد که آن زمان شاید معنایش را نمی‌فهمیدیم. به فامیل و دوستان گفته بود که می‌رود و دیگر برنمی‌گردد.
چهار بار راهی جبهه شدم؛ روایت جانباز از سال‌های حضور در جبهه
خاطرات شفاهی؛

چهار بار راهی جبهه شدم؛ روایت جانباز از سال‌های حضور در جبهه

جانباز سرافراز «مصطفی عربی» درباره نحوه حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: نخستین بار در سال ۱۳۶۴ به منطقه پدافندی شلمچه اعزام شدم. پس از آن، در عملیات کربلای یک و آزادسازی مهران نیز حضور داشتم. بار سوم، به دلیل مجروحیتم، از طریق بسیج به جبهه اعزام نشدم و از طریق جهاد وارد جبهه شدم. بار چهارم نیز از طریق ناو تیپ کوثر به جبهه اعزام شدم و از همان‌جا به استخدام سپاه درآمدم.
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه