مادر شهید تعریف میکند: مدت زیادی گذشته بود و نامهای برایم نفرستاده بود. ناراحت بودم و هر شب خوابش را میدیدم. اصلاً غذا از گلویم پایین نمیرفت. دامادم میگفت؛ ناراحت نباش. خودم میروم و تلگراف میزنم. چند روز بعد، نامهای از گودرز آمد. خیلی خوشحال شدم. تا اینکه بعد از مدتی به دامادم گفتند که گودرز شهید شده است.
مادر شهید «سعید آذربادگان» چنین روایت میکند: سنش که کم بود، حواسش جمع بود و درسش را به خوبی میخواند. بزرگتر که شد و وارد دبیرستان شد، مرتب ورزش میکرد. کنکور داد و در رشته کشاورزی دانشگاه ملی قبول شد. بعد از مدتی آمد پیش من و گفت به این رشته علاقه ندارم و میخواهم پاسدار شوم و وارد نظام شوم. قبل از شهادتش به تهران رفته بود و در کنار سردار شهید امیرعلی حاجیزاده به شهادت رسیدند. بعد از اینکه پیکرش را آوردند، نشانم ندادند و گفتند؛ مادر، شما نگاه نکن و همان چهره قدیم شهید که آخرین بار از تو جدا شد را یادت باشد.
مادر شهید تعریف میکند: پسرم در آن شب آخر، نشانههای زیادی برای آمادگی این شهادتش داشت. آن شب، سر سفره شام، وقتی چند قاشق غذا خورد، یک دفعه گفت؛ «مامان، چقدر غذات مزه بهشت میده!» تعجب کردم. تا آن شب از این حرفها نمیزد. این هم یک نشانه بود.
شهید «محمد مریدی» در وصیتنامهاش مینویسد: پیامم به مردم شهیدپرور ایران این است که امام را تنها نگذارند و راه شهدا را ادامه دهند و جبههها را خالی نگذارند.
برادر شهید تعریف میکند: آخرین باری که به مرخصی آمد، برای شرکت در مراسم تشییع یکی از دوستانش بود؛ دوستی که او هم سرباز بود و در یک حادثه تصادف جانش را از دست داده بود. برای همین به خانه آمد و حدود ۲۰ روز پیش ما ماند. در این مدت، حرفهایی میزد که آن زمان شاید معنایش را نمیفهمیدیم. به فامیل و دوستان گفته بود که میرود و دیگر برنمیگردد.
جانباز سرافراز «مصطفی عربی» درباره نحوه حضورش در جبهه چنین روایت میکند: نخستین بار در سال ۱۳۶۴ به منطقه پدافندی شلمچه اعزام شدم. پس از آن، در عملیات کربلای یک و آزادسازی مهران نیز حضور داشتم. بار سوم، به دلیل مجروحیتم، از طریق بسیج به جبهه اعزام نشدم و از طریق جهاد وارد جبهه شدم. بار چهارم نیز از طریق ناو تیپ کوثر به جبهه اعزام شدم و از همانجا به استخدام سپاه درآمدم.