سمنان - خاطرات

خاطرات
«علیرضا» هرچه از امام حسین(ع) می‌خواست، با اخلاصش می‌گرفت
قسمت دوم خاطرات شهید «علیرضا اکبرزاده»

«علیرضا» هرچه از امام حسین(ع) می‌خواست، با اخلاصش می‌گرفت

شهید «علیرضا اکبرزاده» نقل می‌کند: «علی روحیات عجیبی داشت. همیشه دعا و نمازهایش را با چنان اخلاص و گریه‌ای می‌خواند که مدام به مادرم می‌گفتم: با این خلوصی که دارد، هرچه از امام حسین(ع) بخواهد، به او می‌دهد. سرانجام هم به آرزویش که شهادت بود، رسید.»
روایت همسر شهید از مردی اهل ایمان و ایثار
قسمت نخست خاطرات شهید «علیرضا اکبرزاده»

روایت همسر شهید از مردی اهل ایمان و ایثار

همسر شهید «علیرضا اکبرزاده» نقل می‌کند: «علی به مسائل اعتقادی بسیار پایبند بود و همیشه نماز اول وقت را بجا می‌آورد. به من توصیه می‌کرد، الگویم را حضرت زینب(س) قرار دهم. او انسانی مؤمن، معتقد، اهل دعا، ذکر و مسجد بود و صله‌رحم را به‌خوبی بجا می‌آورد.»
ایستاد برای نگاه مادر
قسمت چهارم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

ایستاد برای نگاه مادر

خواهر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «کمکش کردیم. روی دوپایش ایستاد. چند قدمی هم راه رفت و به مادر گفت: ببین مادر! من حالم خوبه. ناراحت نباش!»
دلش برای خرمشهر می‌تپید
قسمت سوم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

دلش برای خرمشهر می‌تپید

همسر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «دو روزی بود که بستری شده بود. نفهمیدم چطور خودم را رساندم بیمارستان. همه جایش باند‎پیچی بود. حسرت یک ناله را به دلم گذاشت. فقط می‌گفت: خرمشهر! خرمشهر چی شد؟»
آنکه از شهادت یار خبر داشت، از شهادت خود غافل نبود
قسمت دوم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

آنکه از شهادت یار خبر داشت، از شهادت خود غافل نبود

همسر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «او و کمک‌خلبانش هر دو در آتش می‌سوزند. نصیری‌‎رادفر همان لحظه به شهادت می‌رسد. او زخمی می‌‎شود و در بیمارستان سوانح و سوختگی تهران بستری می‌گردد. راه می‌‎رود، افسوس می‌‎خورد و می‌گوید: «گفته بودم نصیری زودتر از من شهید می‌‎شود.»‌
روایتی از انس شهید «تفضلی» با قرآن
قسمت نخست خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

روایتی از انس شهید «تفضلی» با قرآن

برادر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «جانماز را از توی داشبرد ماشین درآورد و گفت: نماز می‌خونیم و بعد راه می‌افتیم. قرآن همیشه توی داشبرد ماشینش بود. فرصت‌هایی که پیش می‌آمد قرآن می‌خواند.»
ندای درونی او را به میدان مبارزه کشاند

ندای درونی او را به میدان مبارزه کشاند

پسرعموی شهید «حسن شاهی» نقل می‌کند: «حسن گفت: حقیقتش رو بخوای مثل اینکه کسی دائم من رو سرزنش می‌کنه و می‌گه نمی‌خوای اسلحه به زمین افتاده داداشت رو برداری؟»
معراج حسن در سایه قصه‌های مادر

معراج حسن در سایه قصه‌های مادر

خواهر شهید «حسن خدامی» نقل می‌کند: «مادر گفت: از من می‌خواد تا قصه ائمه رو براش بگم. انگار هیچ دردی نداشت و روی تخت خانه خوابیده بود. با دل و جان به قصه‌های مادر گوش می‌داد.»
انگار روح و جسمش پاک‌تر از قبل بود

انگار روح و جسمش پاک‌تر از قبل بود

خواهر شهید «غلامحسن گلابی» نقل می‌کند: «گفت: اصلاً هرکاری داری باید به خودم بگی، از خرید بیرون تا رفت‌وروب خونه و... زنبیل به دست از در بیرون رفت. هربار که به مرخصی می‌آمد، انگار روح و جسمش پاک‌تر از دفعه قبل شده بود.»
آخرین دیدار با امام رضا(ع)

آخرین دیدار با امام رضا(ع)

خواهر شهید «اصغر متولی» نقل می‌کند: «یکی از هم‌رزمانش می‌گفت: عمل با موفقیت سپری شد. بعد از عمل گفت: منو ببرین مشهد، می‌خوام برم پابوس امام رضا. بردیمش مشهد و بعد از زیارت، او دیگه بین ما نبود.»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه