سمنان - خاطرات

آخرین اخبار:
خاطرات
فرمان امام، راه آزادی
قسمت دوم خاطرات شهید «رحیم میرآخورلی»

فرمان امام، راه آزادی

دوست شهید «رحیم میرآخورلی» نقل می‌کند: «هر موقع تظاهرات هم که می‌شد شرکت می‌کردیم. با پیروزی انقلاب دوباره امام فرمان داد که سربازان برگردند به خدمت. ما هم برگشتیم.»
رفتار و اخلاقش برای‌مان الگو بود
قسمت نخست خاطرات شهید «رحیم میرآخورلی»

رفتار و اخلاقش برای‌مان الگو بود

خواهر شهید «رحیم میرآخورلی» نقل می‌کند: «به نوع لباس و پوشش خواهر‌ها حساس بود. هرموقع مناسبتی پیش می‌آمد، عید می‌شد و یا از سفر برمی‌گشت، برای خواهر‌ها لباس بلند و گشاد می‌خرید. همیشه رفتار و اخلاقش برای ما الگو بود.»
شهادت در راه خدا افضل اعمال و آرزوی همه‌ اولیای الهی است
قسمت دوم خاطرات شهید «ناصر میرآخوری»

شهادت در راه خدا افضل اعمال و آرزوی همه‌ اولیای الهی است

برادر شهید «ناصر میرآخوری» نقل می‌کند: «می‌گفت: اگه شهادت در راه خدا افضل اعماله و آرزوی همه‌ اولیای الهیه، پس چرا راجع بهش حرف نزنیم؟ چی می‌خوایم بگیم که بهتر از این حرف‌ها باشه؟»
غیر از مسجد، جایی را برای آرامش نمی‌شناخت
قسمت نخست خاطرات شهید «ناصر میرآخوری»

غیر از مسجد، جایی را برای آرامش نمی‌شناخت

دوست ‌شهيد «ناصر میرآخوری» نقل می‌کند: «با خودم می‌گفتم: معلومه دیگه او که غیر از مسجد جایی رو بلد نیست. می‌گفت: اگه طالب خیر دنیا و آخرتی مگه غیر از مسجد جای دیگه‌ای هم پیدا می‌کنی؟»
به راهی که می‌روم افتخار می‌کنم

به راهی که می‌روم افتخار می‌کنم

برادر شهید «علی‌اصغر ولی» نقل می‌کند: «گفت: ما داریم می‌ریم شاید شهید شدیم و یا شاید هم برگشتیم، همه‌اش دست خداست، اما وجداناً اگه شهید شدم، برام گریه نکنین! من به راهی که دارم می‌رم افتخار می‌کنم.»
وعده‌ای از بهشت که تحقق یافت

وعده‌ای از بهشت که تحقق یافت

همسر شهید «امیر مرادی‌نسب» نقل می‌کند: «مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. گفت: چته؟ برش دار! گفتم: چکار کنم؟ گفت: برای خدیجه جهیزیه بخر. مگه نگفتی پول نیاز داری؟ صبح که از خواب بیدار شدم آرامش خاصی داشتم. پول جهیزیه از جایی که فکر نمی‌کردم جور شد.»
دغدغه‌اش هدایت جوانان بود
قسمت نخست خاطرات شهید «زمان رضا‌کاظمی»

دغدغه‌اش هدایت جوانان بود

دوست شهید «زمان رضاکاظمی» نقل می‌کند: «گفتم: حوصله داری با این جوجه کمونیست‌ها بحث می‌کنی. گفت: ما وظیفه داریم هم ارشاد کنیم و هم برخورد. هر چی باشه مسلمون‌زاده‌ان و مال همین آب و خاکن.»
برای شهادت از آن مریضی بلند شده بود
قسمت دوم خاطرات شهید «سید محمد مرتضی‌نژاد»

برای شهادت از آن مریضی بلند شده بود

مادر شهید «سید محمد مرتضی‌نژاد» نقل می‌کند: «بالای سرش نشسته بودم و از خدا شفا می‌خواستم. نماز صبح را که خواندم، چشمش را باز کرد. مثل معجزه بود. وقتی خبر شدم که سید محمد شهید شده، فهمیدم که برای شهادت از آن مریضی بلند شده است.»
خودم را انداختم توی بغلش
قسمت نخست خاطرات شهید «سید محمد مرتضی‌نژاد»

خودم را انداختم توی بغلش

دختر شهید «سید محمد مرتضی‌نژاد» نقل می‌کند: «می‌دانستم که حالا دیگر باید از زیارت امام رضا برگردد. صدای در که آمد، دویدم. تا در باز شد، خودم را انداختم توی بغلش. صورتم را غرق بوسه کرد و بدنم را در آغوشش فشرد.»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه