سمنان - خاطرات

آخرین اخبار:
خاطرات
دوستانی در بهشت
قست نخست خاطرات شهید «نورالله عزالدین»

دوستانی در بهشت

برادر شهید «نورالله عزالدین» نقل می‌کند: «گفت: از راه که اومدم، رفتم پیش دوست‌هام یک سری زدم. مادر گفت: دوست‌هات کی‌اند که از مادرت واجب‌ترن؟ گفت: مادر! دوست‌هایی که توی امامزاده یحیی دفن شدن.»
دل کوچک، اراده‌ای بزرگ

دل کوچک، اراده‌ای بزرگ

مادر شهید «حسن عرب‌سرهنگی» نقل می‌کند: «گفتم: مادر! اینجا صبح‌ها به زور از خواب بیدارت می‌کنم، اون‌وقت می‌خوای بری جبهه بجنگی؟ هنوز کوچکی. اگه یک وقت خوابت ببره، بعثی‌ها میان اسیرت می‌کنن. گفت: نه! من زرنگم.»
دل سپردن به حضرت زینب(س) در سختی‌ها

دل سپردن به حضرت زینب(س) در سختی‌ها

مادر شهید «حمیدرضا عرب» نقل ‌کند: «گفت: وقتی شهید شدم، دلت رو بذار پیش دل حضرت زینب، فوری آروم می‌شی، اصلاً خجالت می‌کشی که گریه کنی و توی سر و صورتت بزنی.»
گهواره‌ای برای یادگاری از پدری که می‌دانست رفتنی است
قسمت دوم خاطرات شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی»

گهواره‌ای برای یادگاری از پدری که می‌دانست رفتنی است

دوست شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی» نقل می‌کند: «گفت: با این وضعیت جنگ، خدا عمری بده که فرزندم را ببینم! ولی فکر کنم هم دیگه رو نمی‌بینیم. می‌خوام لااقل یک یادگاری از خودم براش باقی گذاشته باشم. بهش بگین: گهواره رو بابات برات درست کرده و خیلی دوست داشت تو رو ببینه.»
وقتی جبهه واجب‌تر از دل مادر می‌شود

وقتی جبهه واجب‌تر از دل مادر می‌شود

مادر شهید «حبیب‌الله قلعه‌نوئی» نقل می‌کند: «هروقت می‌خواست به جبهه برود می‌گفتم: مادرجان! من مریضم و تنها، بهتره بیشتر پیشم بمونی! می‌گفت: مادر! الان جبهه واجب تره، باید برم. اگه مانعم بشین چه‌جوری می‌خواین جواب خانم فاطمه زهرا رو بدین؟»
شیرینی تولدی که با عطر شهادت جاودانه شد
قسمت نخست خاطرات شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی»

شیرینی تولدی که با عطر شهادت جاودانه شد

همسر شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی» نقل می‌کند: «بعد از شنیدن خبر تولد فرزندمان، درحالی‌که برای عملیات والفجر هشت به خط مقدم می‌رفت، کام دوستانش را با چند حبه قند شیرین کرده بود. به آن‌ها وعدی ضیافت و دادن شیرینی را بعد از بازگشت از جبهه داده بود، اما شهد شیرین شهادت کام خودش را شیرین کرد.»
اگه سرم بره، نمازم ترک نمی‌شه!

اگه سرم بره، نمازم ترک نمی‌شه!

همسر شهید «حسن چاوشی» نقل می‌کند: «حسن خیلی سریع بیرون می‌رود. روزنامه را پهن می‌کند و نمازش را می‌خواند. یکی دو نفر با خنده‌های تمسخرآمیز او را نگاه می‌کنند. سرش را بالا می‌گیرد و می‌گوید: این رو بهتون بگم و راحتتون کنم. اگه سرم بره، نمازم ترک نمی‌شه.»
پیر شدی رفیق!

پیر شدی رفیق!

هم‌رزم شهید «سید رضی موسوی» نقل می‌کند: « حاج قاسم به سید گفته بود: سید رضی! تو هم پیر شدی! دیگه به درد نمی‌خوری! تو هم باید شهید بشی.»
همیشه به حال شهدا غبطه می‌خورد

همیشه به حال شهدا غبطه می‌خورد

خواهر شهید «مهدی هادی» نقل می‌کند: «به حال شهدا غبطه می‌خورد. وقتی از آن‌ها یاد می‌کرد، می‌گفت: «خوشا به حالشون که رفتن و ما جا موندیم. می‌شه یک روز شهادت نصیب ما هم بشه!»
«حسن» در بخشندگی اول بود

«حسن» در بخشندگی اول بود

مادر شهید «حسن خادمیان‌وامرزانی» نقل می‌کند: «بچه‌های‌مان قدونیم قد بودند. بین‌شان از کلاس اول تا پنجم می‌توانستی پیدا کنی. حسن اول بود؛ هم در کلاس، هم در بخشندگی.»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه