دوست شهید «رحیم میرآخورلی» نقل میکند: «هر موقع تظاهرات هم که میشد شرکت میکردیم. با پیروزی انقلاب دوباره امام فرمان داد که سربازان برگردند به خدمت. ما هم برگشتیم.»
خواهر شهید «رحیم میرآخورلی» نقل میکند: «به نوع لباس و پوشش خواهرها حساس بود. هرموقع مناسبتی پیش میآمد، عید میشد و یا از سفر برمیگشت، برای خواهرها لباس بلند و گشاد میخرید. همیشه رفتار و اخلاقش برای ما الگو بود.»
برادر شهید «ناصر میرآخوری» نقل میکند: «میگفت: اگه شهادت در راه خدا افضل اعماله و آرزوی همه اولیای الهیه، پس چرا راجع بهش حرف نزنیم؟ چی میخوایم بگیم که بهتر از این حرفها باشه؟»
دوست شهيد «ناصر میرآخوری» نقل میکند: «با خودم میگفتم: معلومه دیگه او که غیر از مسجد جایی رو بلد نیست. میگفت: اگه طالب خیر دنیا و آخرتی مگه غیر از مسجد جای دیگهای هم پیدا میکنی؟»
برادر شهید «علیاصغر ولی» نقل میکند: «گفت: ما داریم میریم شاید شهید شدیم و یا شاید هم برگشتیم، همهاش دست خداست، اما وجداناً اگه شهید شدم، برام گریه نکنین! من به راهی که دارم میرم افتخار میکنم.»
دوست شهید «زمان رضاکاظمی» نقل میکند: «گفتم: حوصله داری با این جوجه کمونیستها بحث میکنی. گفت: ما وظیفه داریم هم ارشاد کنیم و هم برخورد. هر چی باشه مسلمونزادهان و مال همین آب و خاکن.»
مادر شهید «علیاکبر احسانی» نقل میکند: «در دل به خدا گفتم: اگر علیاکبر را به یاد علیاکبر حسین قبول کردید، در خواب ببینم. در خواب دیدم دور خانه خدا در حال طواف است.»
مادر شهید «سید محمد مرتضینژاد» نقل میکند: «بالای سرش نشسته بودم و از خدا شفا میخواستم. نماز صبح را که خواندم، چشمش را باز کرد. مثل معجزه بود. وقتی خبر شدم که سید محمد شهید شده، فهمیدم که برای شهادت از آن مریضی بلند شده است.»
دختر شهید «سید محمد مرتضینژاد» نقل میکند: «میدانستم که حالا دیگر باید از زیارت امام رضا برگردد. صدای در که آمد، دویدم. تا در باز شد، خودم را انداختم توی بغلش. صورتم را غرق بوسه کرد و بدنم را در آغوشش فشرد.»