سمنان - خاطرات

آخرین اخبار:
خاطرات
اگه سرم بره، نمازم ترک نمی‌شه!

اگه سرم بره، نمازم ترک نمی‌شه!

همسر شهید «حسن چاوشی» نقل می‌کند: «حسن خیلی سریع بیرون می‌رود. روزنامه را پهن می‌کند و نمازش را می‌خواند. یکی دو نفر با خنده‌های تمسخرآمیز او را نگاه می‌کنند. سرش را بالا می‌گیرد و می‌گوید: این رو بهتون بگم و راحتتون کنم. اگه سرم بره، نمازم ترک نمی‌شه.»
پیر شدی رفیق!

پیر شدی رفیق!

هم‌رزم شهید «سید رضی موسوی» نقل می‌کند: « حاج قاسم به سید گفته بود: سید رضی! تو هم پیر شدی! دیگه به درد نمی‌خوری! تو هم باید شهید بشی.»
همیشه به حال شهدا غبطه می‌خورد

همیشه به حال شهدا غبطه می‌خورد

خواهر شهید «مهدی هادی» نقل می‌کند: «به حال شهدا غبطه می‌خورد. وقتی از آن‌ها یاد می‌کرد، می‌گفت: «خوشا به حالشون که رفتن و ما جا موندیم. می‌شه یک روز شهادت نصیب ما هم بشه!»
«حسن» در بخشندگی اول بود

«حسن» در بخشندگی اول بود

مادر شهید «حسن خادمیان‌وامرزانی» نقل می‌کند: «بچه‌های‌مان قدونیم قد بودند. بین‌شان از کلاس اول تا پنجم می‌توانستی پیدا کنی. حسن اول بود؛ هم در کلاس، هم در بخشندگی.»
لبخند بزن رزمنده

لبخند بزن رزمنده

هم‌رزم شهید «علیرضا فرخ‌نژاد» نقل می‌کند: «به مسئول تبلیغات گفت: روی این تابلو بنویس لبخند بزن رزمنده و جلوی جاده خندق بزن! دیدن این جمله به بچه‌ها روحیه می‌ده و لب‌شان رو به خنده باز می‌کنه.»
تا راه کربلا باز نشه من می‌رم جبهه
قسمت دوم خاطرات شهید «مهدی اشرف»

تا راه کربلا باز نشه من می‌رم جبهه

مادر شهید «مهدی اشرف» نقل می‌کند: «گفتم: دلت به حال مادر نمی‌سوزه؟ گفت: شما همون کاری رو بکنین که حضرت زینب کرد. بعد خندید و گفت: تا راه کربلا باز نشه من می‌رم.»
معبر را گشود تا به دلبرش برسد
قسمت دوم خاطرات شهید «عباسعلی رنگریز»

معبر را گشود تا به دلبرش برسد

هم‌رزم شهید «عباسعلی رنگریز» نقل می‌کند: «گفتم: عباس تو نه! تنها پسر کربلایی جمشید نه! نرو! نگاهم کرد و گفت: ما کجا و شهادت کجا؟ وارد معبر شد تا به دلبرش برسد.»
می‌خواهم خدا رو با لباس نو ملاقات کنم

می‌خواهم خدا رو با لباس نو ملاقات کنم

هم‌رزم شهید «مجید طالب‌بیدختی» نقل می‌کند: «گفت: من این لباس پلنگی رو می‌یارم. نزدیک خط که رسیدیم می‌خوام بپوشم. من شهید می‌شم. می‌خوام خدا رو توی لباس نو ملاقات کنم.»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه