سمنان - خاطرات

آخرین اخبار:
خاطرات
ندای درونی او را به میدان مبارزه کشاند

ندای درونی او را به میدان مبارزه کشاند

پسرعموی شهید «حسن شاهی» نقل می‌کند: «حسن گفت: حقیقتش رو بخوای مثل اینکه کسی دائم من رو سرزنش می‌کنه و می‌گه نمی‌خوای اسلحه به زمین افتاده داداشت رو برداری؟»
معراج حسن در سایه قصه‌های مادر

معراج حسن در سایه قصه‌های مادر

خواهر شهید «حسن خدامی» نقل می‌کند: «مادر گفت: از من می‌خواد تا قصه ائمه رو براش بگم. انگار هیچ دردی نداشت و روی تخت خانه خوابیده بود. با دل و جان به قصه‌های مادر گوش می‌داد.»
انگار روح و جسمش پاک‌تر از قبل بود

انگار روح و جسمش پاک‌تر از قبل بود

خواهر شهید «غلامحسن گلابی» نقل می‌کند: «گفت: اصلاً هرکاری داری باید به خودم بگی، از خرید بیرون تا رفت‌وروب خونه و... زنبیل به دست از در بیرون رفت. هربار که به مرخصی می‌آمد، انگار روح و جسمش پاک‌تر از دفعه قبل شده بود.»
آخرین دیدار با امام رضا(ع)

آخرین دیدار با امام رضا(ع)

خواهر شهید «اصغر متولی» نقل می‌کند: «یکی از هم‌رزمانش می‌گفت: عمل با موفقیت سپری شد. بعد از عمل گفت: منو ببرین مشهد، می‌خوام برم پابوس امام رضا. بردیمش مشهد و بعد از زیارت، او دیگه بین ما نبود.»
با درخواست عضویت سپاه، شهادتش را امضا کرد

با درخواست عضویت سپاه، شهادتش را امضا کرد

دوست شهید «حجت‌الله محمودزاده» نقل می‌کند: «سربازی‌اش تازه تمام شده بود. سراغم آمد و گفت: «یگه هوای جبهه نمی‌گذاره من کار کنم! می‌خوام عضو سپاه بشم! گفتم: می‌دونی که اگه عضو بشی باید همیشه توی جبهه باشی؟ گفت: برای همین می‌خوام عضو بشم!»
عجیب پایبند نماز جماعت بود
قسمت دوم خاطرات شهید «سید اصغر موسوی»

عجیب پایبند نماز جماعت بود

هم‌رزم شهید «سید اصغر موسوی» نقل می‌کند: «بیشتر روز‌ها تأکید می‌کرد بعد از نماز عصر باهم به خانه برویم. عجیب پایبند نماز جماعت بود. او اولین پرنده‌ای بود که از پایگاه شهید هاشمی‌نژاد پرواز کرد.»
می‌خوام برم راه آخرت را برای شما باز کنم!

می‌خوام برم راه آخرت را برای شما باز کنم!

زن‌عموی شهید «ابراهیم مخبریان» نقل می‌کند: «بهش گفتم: ابراهیم! اینجا دَمِ در که خوب نیست! بیا بریم خانه! گفت: نه زن عمو! فردا می‌خوام برم جبهه؛ آمدم خداحافظی کنم. می‌خوام راه آخرت را برای شما باز کنم.»
انگار لباس شهادت بر تنش بود
قسمت سوم خاطرات شهید «غلامعلی میرحاج»

انگار لباس شهادت بر تنش بود

دوست شهید «غلامعلی میرحاج» نقل می‌کند: «عملیات الی بیت‌المقدس، در منطقه دارخوئین دنبال پسرعمویم می‌گشتم. در این بین غلامعلی را دیدم. لباس بسیجی تمیز و چفیه دور گردنش همراه با بوی خوش عطر، آن هم میان آن همه خاک، خاکریز و چادر رزمنده‌ها باعث تعجبم شد.»
برای ظهور امام زمان دعا کنید
قسمت دوم خاطرات شهید «غلامعلی میرحاج»

برای ظهور امام زمان دعا کنید

همسر شهید «غلامعلی میرحاج» نقل می‌کند: «باز هم دلم برای دیدنش پر می‌کشید. این بار سراغ وصیت‌نامه‌اش رفتم. آن را باز کردم. خط به خطش بوی او را می‌داد. انگار خودش هم پیشم آمد. نوشته بود: برای نزدیکی ظهور امام زمان دعا کنید!»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه