مادر شهید ربیع فروزنده در این روایت میگوید: «ربیع بچه نماز خواندن و روزه داری بود دست مردم را میگرفت. وقتی به او میگفتم: ازدواج کن! میگفت: عروسیام در جبهه و بچههایم هم در سنگر هستند.»
پدر شهید داوود کیانی در روایت تاریخ شفاهی میگوید: پسرم بارها در جبهه مجروح شد، اما هر بار که بهبود مییافت، دوباره به خط مقدم بازمیگشت. زخمهایش نه تنها او را از راهش بازنداشت، بلکه عشقش به دفاع از اسلام و میهن را بیشتر کرد؛ تا اینکه سرانجام در یکی از همان عملیاتها به آرزوی دیرینهاش یعنی شهادت رسید. روایتی از ایستادگی و عشقی که پایان نداشت.
مادر شهید محمدرضا خداپرست در فیلم تاریخ شفاهی، از فرزندی میگوید که در کنار مسئولیتها و دغدغههای زندگی، همواره یار و همراه خانواده بود و در کارهای خانه به مادرش کمک میکرد. روایتی ساده و صمیمی که گوشهای از شخصیت مهربان و مسئولیتپذیر این شهید را از زبان مادر به تصویر میکشد.
«من از همه فرزندانم راضی هستم»؛ این جمله پدر شهید علی خلج، بخشی از فیلم تاریخ شفاهی این سرباز شهید است که به تازگی منتشر شده. علی که در کمالآباد به دنیا آمد، در راه پاسداری از مرزهای ایران اسلامی در مریوان به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
«حسین یک اخلاقی داشت که مثلاً در تولدها بچهها را دور خودش جمع میکرد و برایشان حدیث و آیات قرآنی میگفت و سر بچهها را گرم میکرد. همه پولش را کتاب میخرید.» اینها گوشههایی از روایت مادر شهید حسین بزرگمهر است که در تازهترین تاریخ شفاهی منتشر شده، روایتی از جوانی که عشق به قرآن و کتاب را با مهربانی با کودکان در هم آمیخته بود.
«یوسف شیخی علیبابالو، جانباز دوران دفاع مقدس، پای درد دل تاریخ نشسته است. در این ویدئو، روایت شنیدنی او از حضور در جبهههای جنگ تحمیلی را ببینید و بشنوید.»
در میانه سالهای آتش و اضطراب، احمد الهوردی دل از خانه کند و راهی جبهه شد؛ جوانی از تهرانویلا که شیشههای شکسته شهر را مرهم میگذاشت و خود، آینه تمامنمای ایمان و غیرت بود. این روایت پدری است از روزهای اعزام، دلشورههای پنهان، نامههای رمزی و بازگشت پسری که اینبار نه بر پاهای خویش، که بر دوش آسمان به خانه آمد.
برادر شهید علی آقازاده در وصیتنامهٔ خود ضمن درخواست حلالیت از خانواده و ملت ایران، بر لزوم خواندن دعای فرج، حضور در نماز جمعه، درس خواندن و قرآن آموختن تأکید کرده و از گروهکها خواسته به حزبالله بپیوندند.
"بوی خاک، خون و باروت در هم آمیخته بود. پیش رویم جز دود، جسد و آتش نبود. خودم و دوستانم پشت خاکریز، لحظه حمله را انتظار میکشیدیم. منی که طاقت کشتن مورچه را نداشتم، چگونه این همه راه را در بیابانی پر از تله انفجاری پیمودم؟" – این بخشی از خاطرات رزمنده محمدرضا آهنگ از حضورش در عملیاتهای بزرگ دفاع مقدس است که همزمان با تقویم عملیاتهای سالهای ۶۰ و ۶۱، روایت بیواسطهای از دیدههایش در خط مقدم ارائه میدهد.
وقتی خبر شهادت احمد را آوردند، مشکی نپوشیدم. سبز پوشیدم، چون میدانستم پسرم به جایگاهی رسیده که آرزوی هر مؤمنی است. اینجا روایت مادری است که نه تنها اشک نریخت، بلکه شکرگزار بود برای این موهبت الهی...