شهید محمود بهرامی، رزمندهای از روستای بنیون شهرستان تنگستان، در یادداشتهای خود از شبهای پراضطراب جبهه، نگهبانی در سنگر و لحظاتی میگوید که ذکر خدا، پناه رزمندگان در برابر آتش دشمن بود.
پدر شهید شکیبا زاده از پسری میگوید که در سالهای التهابِ انقلاب، مسجد برایش مدرسه بود و جبهه، دانشگاهِ بلوغ. روایتِ او، حکایتِ نوجوانی است که خیلی زودتر از تقویمِ عمرش، قد کشید و مردِ میدان شد.
حاج علی مرادی وقتی از غلامرضا حرف میزند، از نوجوانی میگوید که نماز و قرآن برایش عادت نبود، خصلت بود؛ از پسری که کار را رها نمیکرد، برای پدرش هزینه درمان کنار میگذاشت و در خانه، ردّی از مسئولیت و مهربانی میگذاشت. این خاطرات، تصویر شهیدی را پیش چشم میگذارد که زندگیاش پیش از شهادت هم روایتکردنی بود.
یدالله صفایی در روایت خود از شهید ابراهیم یگانه، از رزمندهای میگوید که در میدان مبارزه، فعالیت فرهنگی و جبهه، همواره با آمادگی، اخلاص و روحیهای نترس حضور داشت.
خاطرات مادر و برادر شهید محمد عامرینژاد، پرده از حقیقتی برمیدارد که تا امروز پنهان مانده بود؛ تصویری از جوانی که حتی در سختترین شرایط جسمی و روحی، همیشه دیگران را بر خود مقدم میشمرد و لبخندش، تسلایِ دلِ خانواده بود.
یوسف بختیاری، آزاده و پاسدار بوشهری، در روایتی تکاندهنده از روزهای سخت اسارت و فقدانِ امام خمینی (ره)، دیدار با امام شهید را که برای او فراتر از یک ملاقات ساده بود، مرهمی بر تمام دردهای سالهای دور از وطن میداند.
مادر شهید، از جوانی میگوید که دل به ماندن نبست و پیش از آنکه دامادیاش در زمین برپا شود، به ضیافت آسمانی رسید؛ روایتی مادرانه از پسری که عاقبت به خیری را بر همه آرزوهای دنیایی ترجیح داد.