البرز - زندگینامه و خاطرات

آخرین اخبار:
زندگینامه و خاطرات
راننده‌ای که در آغوش مجروح شهید شد

راننده‌ای که در آغوش مجروح شهید شد

شهید بهروز آقاعلی‌اکبری، راننده آمبولانس و بسیجی دیپلمه اهل کرج، یک روز پیش از اعزام به جبهه، با قرآن استخاره کرد و خواب خود را برای خواهرش تعریف کرد: «دقیقاً ۱۵ روز دیگر شهید می‌شوم». او که مغازه‌دار رنگ‌فروشی بود و عضو فعال مسجد، در ۴ بهمن ۱۳۶۵، در حالی که برای نجات یک رزمنده مجروح از آمبولانس پیاده شده بود، بر اثر اصابت ترکش به گردن و پا به شهادت رسید.
از روستای آسارا تا بیمارستان آلمان؛ روایت شهادت دردناک یک جوشکار جانباز شیمیایی

از روستای آسارا تا بیمارستان آلمان؛ روایت شهادت دردناک یک جوشکار جانباز شیمیایی

شهید حسینعلی آسارایی، جوشکار کارخانه ایران ناسیونال که در ساخت نخستین پل فنی جاده چالوس نقش داشت، سال‌ها پس از مجروحیت شیمیایی در شلمچه، در بیمارستانی در آلمان به شهادت رسید. او که نامه‌های آخرش پر از امیدواری دروغین برای آرام کردن فرزندانش بود، سه سال را با درد غیرقابل تصویر بدنِ «آتش‌گرفته» گذراند.
روایتی از خط مقدم والفجر ۱؛ از خمپاره‌های شبانه تا زمزمه‌های یک رزمنده در جستجوی شهادت

روایتی از خط مقدم والفجر ۱؛ از خمپاره‌های شبانه تا زمزمه‌های یک رزمنده در جستجوی شهادت

یکی از رزمندگان حاضر در عملیات والفجر ۱، در خاطرات خود از لحظه آغاز حمله با رمز «یاالله یاالله» می‌نویسد و جزئیات اولین پیروزی بزرگ در منطقه فکه را روایت می‌کند. این روایت، صحنه‌های ماندگاری مانند حضور مقامات کشوری در قرارگاه، دعای عاشورا پیش از حمله و شهادت دوستانش را در بر می‌گیرد.
شهادت راننده آمبولانسی که مرخصی را برای نجات مجروحان به تعویق انداخت

شهادت راننده آمبولانسی که مرخصی را برای نجات مجروحان به تعویق انداخت

شهید سعید آراسته، رزمنده ایثارگری که در مسابقات تیراندازی و قرآن نفر اول شد، اما جبهه را برگزید. او که عشق به امام حسین (ع) در وجودش موج می‌زد، سرانجام در حالی به آرزویش رسید که به جای مرخصی، پشت فرمان آمبولانس نشسته بود تا مجروحان را نجات دهد.
مشت آهنین خرم آباد؛ از آمبولانس شهدا تا قله‌های شهادت

مشت آهنین خرم آباد؛ از آمبولانس شهدا تا قله‌های شهادت

سعید آراسته، برقکار جوانی از همدان که دیپلمه علوم طبیعی بود، با وجود مجرد بودن و امکان معافیت، داوطلبانه به جبهه‌های دفاع مقدس پیوست. پس از بیست ماه حضور مستمر و ایثارگرانه در یگان پیاده خرم‌آباد ارتش، سرانجام در پنجم آذر ۱۳۶۳ بر اثر سانحه در منطقه عملیاتی مهران به فیض شهادت نائل آمد و در امامزاده طاهر (ع) کرج به خاک سپرده شد.
روایت مادر شهید آجرلو: «گفت نمی‌دانم خبر شهادتم را کی می‌آورند»

روایت مادر شهید آجرلو: «گفت نمی‌دانم خبر شهادتم را کی می‌آورند»

پیش از انقلاب، در مسجد برای نوجوانان از امام خمینی(ره) سخن می‌گفت و پس از آن، هیچ کاری برای انقلاب از دستش برنمی‌آمد. مادر شهید «حاج احمد آجرلو» از روزهای نخستین مبارزه پسرش می‌گوید تا لحظه‌ای که خود احمد، خبر شهادت برادرش را با گریه به مادر رساند و سپس، در سالگرد همان برادر، خود نیز به شهادت رسید. روایتی از عشق به امام، جبهه و وصیتی که گفت: «برایم گریه نکنید، فقط خوشحال باشید.»
از هنرستان تا سنگر بستان؛ دانش‌آموزی که عشق، او را شهید کرد

از هنرستان تا سنگر بستان؛ دانش‌آموزی که عشق، او را شهید کرد

محمدحسن اسماعیل‌زاده، دانش‌آموز هنرستانی هفده‌ساله، کارگاه نجاری و نیمکت کلاس را رها کرد تا در کارزار «طریق‌القدس» بایستد. او که پیش از این، در پشت جبهه به رزمندگان یاری می‌رساند، تاب نیاورد و با دلِ مالامال از عشق به امام و میهن، راهی خط مقدم شد تا پس از یک ماه رشادت، در خاک بستان، با اصابت تیر به سر، به ملکوت اعلا پر بکشد.
روایت ایستادگی مردی که با یک میخ به میدان جنگ آمد

روایت ایستادگی مردی که با یک میخ به میدان جنگ آمد

در میان خاکریزهای کوشک، جوانی جان باخت که روزی با "سیگار" به استقبال گاز اشک‌آور رژیم طاغوت می‌رفت و با "میخ" به مصاف تانک‌های دشمن. شهید "علیرضا اقبال‌ثانی"، اسطوره‌ای که از محلات فقیرنشین کرج تا سنگرهای جنوب، قصه‌ی عشق و ایستادگی را در خون خود نوشت.
شبی که محمد در دانشگاه محاصره شد
روایتی برادرانه؛

شبی که محمد در دانشگاه محاصره شد

صدای گلوله خواب از چشمان مصطفی ربود؛ همان شبی که برادرش محمد، در محاصره ضد انقلاب در دانشگاه تهران گرفتار آمده بود. این روایت، بخشی از خاطرات پرشور مصطفی اسدی، برادر «شهید محمد اسدی» است از روزهای پرالتهاب انقلاب.
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه