میان برگههای پرونده شهیده، یادداشتهایی از تاریخ ایران و بیتی از عشق میدرخشد؛ گویی روح این بانوی فداکار، در آمیزشی از عظمت گذشته و احساسی ژرف، جاودانه شده است.
زهرا اسلامی، مادری از حصارک کرج، که شبی در ماه رمضان، زیر آتش موشکها با نور فانوس برای خانواده سحری فراهم کرد و عصر پنجشنبهای سرد، در بازگشت از زیارت، همراه دخترش در بمباران هوایی به شهادت رسید. او که معلمان مدرسه، رفتنش را از دست دادن «مربیهای خوب» میدانستند، در قلب جنگ، دژی برای فرزندانش بود و در غروب جمعهای خونین، آسمانی شد.
شهید علیبابا اقاعلیخانی، متولد سال ۱۳۴۰ در روستای خیارج قزوین، در عملیات «والفجر مقدماتی» و در جبهه فکه، با اصابت گلوله به شهادت رسید. وی که پیش از شهادت در سپاه خدمت میکرد، در جبهه به عنوان رزمنده و تکتیرانداز ایفای نقش میکرد.
سندی از دوران جنگ تحمیلی، نامهای از قاسم آیگانی، رزمنده حاضر در جبهههای خوزستان، عشق به اسلام، وفاداری به امام خمینی و روحیه ایثارگری بسیجیان را در فضای جبهه روایت میکند. او در این نامه که در تاریخ یازدهم بهمنماه ۱۳۶۴ نوشته شده، از معنویت حاکم بر سنگرها، وحدت نیروها و آرزوی شهادت در راه خدا میگوید.
شهید احمد آقابابایی، جوان اهل محلات که پس از مرگ پدر، نانآور خانواده شد و از رانندگی تا بنایی هر کاری کرد، در اولین سال زندگی مشترک و در اوج شادی تولد فرزندش، راهی تظاهرات ۲۳ بهمن تهران شد. او که هرگز چهره دخترش را ندید، در آستانه پیروزی انقلاب، در حال کمک به مجروحان به شهادت رسید و خونش، سند زنده ایستادگی مردم در روزهای پایانی رژیم پهلوی شد.
شهید احمد آقابابایی، راننده ظروفکرایهای در امیریه تهران، در روزهای انقلاب، وانت خود را به آمبولانس مجروحان تبدیل کرده بود. او که صاحب مغازه او را از رفتن به تظاهرات منع میکرد، پاسخ داده بود: «شما که مکه رفتهاید، بیایید برویم.» این رزمنده خودجوش، سرانجام در ۲۳ بهمن ۵۷، در حالی که مجروحان را حمل میکرد، از پشت مورد اصابت گلوله قرار گرفت و پس از ۱۲ روز کما به شهادت رسید.
شهید بهروز آقاعلیاکبری، راننده آمبولانس و بسیجی دیپلمه اهل کرج، یک روز پیش از اعزام به جبهه، با قرآن استخاره کرد و خواب خود را برای خواهرش تعریف کرد: «دقیقاً ۱۵ روز دیگر شهید میشوم». او که مغازهدار رنگفروشی بود و عضو فعال مسجد، در ۴ بهمن ۱۳۶۵، در حالی که برای نجات یک رزمنده مجروح از آمبولانس پیاده شده بود، بر اثر اصابت ترکش به گردن و پا به شهادت رسید.
شهید حسینعلی آسارایی، جوشکار کارخانه ایران ناسیونال که در ساخت نخستین پل فنی جاده چالوس نقش داشت، سالها پس از مجروحیت شیمیایی در شلمچه، در بیمارستانی در آلمان به شهادت رسید. او که نامههای آخرش پر از حرف هایی برای آرام کردن فرزندانش بود، سه سال را با درد غیرقابل تصویر بدنِ «آتشگرفته» گذراند.
یکی از رزمندگان حاضر در عملیات والفجر ۱، در خاطرات خود از لحظه آغاز حمله با رمز «یاالله یاالله» مینویسد و جزئیات اولین پیروزی بزرگ در منطقه فکه را روایت میکند. این روایت، صحنههای ماندگاری مانند حضور مقامات کشوری در قرارگاه، دعای عاشورا پیش از حمله و شهادت دوستانش را در بر میگیرد.
شهید سعید آراسته، رزمنده ایثارگری که در مسابقات تیراندازی و قرآن نفر اول شد، اما جبهه را برگزید. او که عشق به امام حسین (ع) در وجودش موج میزد، سرانجام در حالی به آرزویش رسید که به جای مرخصی، پشت فرمان آمبولانس نشسته بود تا مجروحان را نجات دهد.