در قسمتی از کتاب «پرواز تا بینهایت» که گذری بر خاطرات شهید عباس بابایی است، در آستانه سالروز شهادت این شهید بزرگوار میخوانید: «ناگهان عباس را دیدم. وی معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت، بر دوش گرفته و برای اینکه شناخته نشود، پارچهای نازک بر سر کشیده بود ...»
در قسمتی از کتاب «خوئینی» که گذری بر زندگی و خاطرات شهید ابوالفضل خوئینی است، میخوانید: «روزی که عازم جبهه بود به او گفتم: پسرم! انشاءالله کی برمیگردی؟ گفت: مادر، برگشتم معنی ندارد ... انشاءالله پس از پیروزی بر صدام، برای آزادی کربلا میرویم و همانجا همدیگر را خواهیم دید ...»
در قسمتی از کتاب «من پاسدار نیستم!» که خاطرات یکهزار و سیصد و ۲۲ روز اسارتِ آزاده و جانباز عزیزالله فرجیزاده است، میخوانید: «اخبار عملیات بیتالمقدس و پیروزیهای رزمندگان، حسابی حالم را عوض کرد و افسوس خوردم که چرا به جبهه نرفتم تا در این عملیات شرکت کنم ...»
در قسمتی از کتاب نماد ایثار، که نگاهی به نقش آیتالله هادی باریکبین پدر شهید مرتضی باریکبین در دفاع مقدس است، میخوانید: «یکی از ویژگیهای برجستهی آیتالله باریکبین، ساده زیستی و زهد ایشان بود که از ابتدای ورود در عرصههای مختلف و با تمام فراز و نشیبهایی که در زندگی داشتند؛ تاکنون این ویژگی را حفظ کردهاند ...»
در قسمتی از کتاب «پرواز تا بینهایت» که گذری خاطرات شهید عباس بابایی است، میخوانید: «پنج یا شش روز به عید سال ۱۳۶۱ مانده بود. ساعت ده شب شهید بابایی به منزل ما آمد و مقداری طلا که شامل یک سینه ریز و تعدادی دستبند بود به من داد و گفت: فردا به پول نیاز دارم. اینها را بفروش ...»
در قسمتی از کتاب «از میمک تا مجنون» که روایت ناگفتههایی از زندگینامه سردار شهید «مهدی شالباف» است، میخوانید: «شبهای پنجشنبه که روضهخوانی داشتیم. ایشان مسئول چایی دادن به میهمانها بود ...»
در قسمتی از کتاب «آخرین وداع» که روایتی از خاطرات آخرین وداع ۷۲ مادر شهید با فرزندانشان است، در آستانه سالروز وفات حضرت امالبنین(س) میخوانید: «علیاکبر که میخواست به جبهه برود هنوز برادرش علیاصغر جبهه بود. گفتم: نرو، صبر کن برادرت بیاید بعد تو برو. گفت: نه باید بروم ...»