خوزستان - خاطرات

آخرین اخبار:
خاطرات
خاطره/ غسل شهادت در آخرین دیدار

خاطره/ غسل شهادت در آخرین دیدار

مادر بزرگ پاسدار شهید «سید علیرضا سید نور» برایمان روایت می‌کند: «آخرین باری که علیرضا برای خداحافظی آمد پیش من، وقتی می‌خواست برود، قرآن را آوردم او را از زیر قرآن عبور دادم، به او گفتم: «علیرضای عزیزم، وقتی برگشتی انشاالله برایت یک دختر خوب انتخاب کرده‌ام که برویم خواستگاری.» با نگاهی آرام گفت: «مامان جون من غسل شهادت کرده‌ام شاید دیگر برنگردم.»
خاطره/ سورپرایز عروسی زهرا

خاطره/ سورپرایز عروسی زهرا

همسر شهید سردار سرلشکر غلامعلی رشید برایمان روایت می‌کند: «یک روز رشید برای زهرا مدادی خرید. او که از همان بچگی دختر قدرشناسی بود، بعد از اینکه کمی با آن مداد نوشت و تراشش کرد پیش پدرش آمد مداد کوچک شده را گذاشت توی دست‌های بزرگ پدرش و با همان لحن شیرین کودکانه اش گفت: «باباجان! این مداد برای من خیلی عزیز و با ارزش است دلم می‌خواهد این را پیش خودت امانت نگه داری و شب عروسی‌ام به عنوان هدیه به من بدهی.»
خاطره/ سفر مشهد

خاطره/ سفر مشهد

برادر شهید مدافع وطن «امیر نیسی» برایمان روایت می‌کند: «سال ۱۳۸۷ همراه خانواده به مشهد مقدس رفته بودیم. چون اولین بار بود که مشهد می‌رویم دلمان به شوق حرم امام رضا (ع) می‌تپید. آن موقع امیر حدود ده سال داشت. یک روز امیر به همراه پدرم برای زیارت به حرم رفته بود.»
خاطره/دعای شهادت

خاطره/دعای شهادت

همسر شهید اقتدار «مسعود ساکی» برایمان روایت می‌کند: «در آخرین سفرمان به مشهد مقدس مسعود از امام رضا (ع) طلب شهادت می‌کند، پس از بازگشت از سفر عازم محل خدمت شد و پنج روز بعد در ساعت سه بامداد خبر شهادتش را دریافت کردیم.»
خاطره/نذر هر پنجشنبه

خاطره/نذر هر پنجشنبه

برادر پاسدار شهید مدافع وطن «علی درویشی برایمان روایت می‌کند: «علی هر پنجشنبه نذر داشت که به زیارت حرم علی ابن مهزیار می‌رفت هیچ پنجشنبه‌ ای نبود که علی به زیارت نرود. هر وقت هم که به زیارت می‌رفت سریع زیارت میکرد و بر میگشت. کتاب مفاتیح الجنانی همیشه همراهش بود، نمازش را که در صحن حرم می‌خواند زیارت که می‌کرد دعایش را میخواند و به خانه باز می‌گشت.»
خاطره/ ماه عسل کربلایی

خاطره/ ماه عسل کربلایی

همسر شهید مهدی آرویش برایم روایت می‌کند: «پس از ازدواج تصمیم گرفته بودم که ماه عسل به کربلا برویم. وقتی به کربلا رفتیم احساس کردیم آن لحظه هات جزو عمرمان حساب نشد. در آن حال و هوای مهدی حال دیگری داشت. وقتی مهدی دعا می‌خواند آن‌چنان با سوز و گداز و اخلاص زمزمه می‌کرد که اشک هایم بی‌اختیار جاری می‌شد.»
خاطره/ دلهره‌های خواهر

خاطره/ دلهره‌های خواهر

خواهر شهید «محمد فصیحی‌فرد» روایت می‌کند: «یک شب که محمد آمد پیشم، گفت: «سکینه جان، امروز در بیست متری من یک انفجار رخ داد نزدیک بود شهید بشم.» با دلهره گفتم: «محمد! وای به حالت اگه اتفاقی برات بیفته… مرخصی بگیر، نرو سر کار.» گفت: «مگه میشه نرم؟» گفتم: «اگه خدای نکرده زخمی بشی چی؟» با آرامشی عجیب جواب داد: «اشکال نداره این همه آدم دارن شهید میشن منم یکی از اونا»
خاطره/خدا حافظی ناتمام

خاطره/خدا حافظی ناتمام

خواهر شهید «محمد فصیحی‌فرد» روایت می‌کند: «در خواب دیده بودم که انگار خانه حال و هوای مراسم فاتحه داشت. ما نیز مشغول آماده کردن و تزیین وسایل پذیرایی بودیم؛ که ناگهان کسی به من گفت: «محمد دم در است» با عجله خودم را به دم در رساندم. در حیاط خانه باز بود و محمد کنار در ایستاده بود. همان لبخند همیشگی روی لب‌هایش بود. با نگاه و اشاره‌ای آرام انگار می‌گفت: «خداحافظ»
خاطره‌/ ارادت به امام حسین

خاطره‌/ ارادت به امام حسین

برادر شهید «صالح مقدم بنی‌اسد» روایت می‌کند: «صالح حال و هوای عجیبی با امام حسین (ع) داشت. او ارادت خاصی به امام حسین داشت محال بود شب‌های جمعه از راه برسد و او آن جمله همیشگی را با این مضمون در استوری اش نگذارد «شب جمعه یادت نکنم، می‌میرم یا اباعبدالله…»
خاطره/ساعاتی پیش از پرواز

خاطره/ساعاتی پیش از پرواز

همسر شهید مدافع وطن «سعید اسماعیل وندی» برایمان روایت می‌کند: «صبح همان روزی با عجله وضو گرفت و به نماز ایستاد انگار که دلش عجله‌ای ناپیدا داشت. هنوز چیزی از نماز صبح نگذشته بود که تلفنش زنگ خورد نمیدانم از آن طرف خط چه چیزی گفتند که باعث شد سریع آماده شود و با شتاب از خانه بیرون برود. حس می‌کردم روی زمین نیست حال و هوایش انگار از جنس دیگری شده بود.»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه