خوزستان - خاطرات

آخرین اخبار:
خاطرات
خاطره/ مرد میدان

خاطره/ مرد میدان

مادر پاسدار شهید سید علیرضا سید نور برایمان روایت می‌کند: «هنگامی که از خطر بمباران و ماندن زیر آوار و مرگ ابراز نگرانی می‌کردم، سید علیرضا با لبخندی آرام و ایمانی راسخ به من یادآور شد که اصحاب و یاران حقیقی امام زمان (عج) بودن تنها با زبان نیست بلکه باید در میدان عمل و جان‌فشانی به اثبات برسد.»
خاطره/ میراث

خاطره/ میراث

مادر شهید «فردین مهدی پور بابادی» برایمان روایت می‌کند: «خانه‌ای در روستا از پدربزرگ فردین به ما ارث رسیده بود، یک خانه روستایی ساده و باصفا که سقفش از چوب و گل بود.»
خاطره/ سوژه

خاطره/ سوژه

یکی از همرزمان شهید «ایرج مهرگانی» برایمان روایت می‌کند: «داشتم سفره صبحانه را پهن میکردم که ناگهان صدای شلیک بلند شد و سر جایم خشکم زد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم دیدم همه‌ی بچه‌ها خیره به من شده بودند. نگاهی به خودم انداختم که یکی از بچه‌ها گفت: «خدای من، شانس آوردی که سرت را پایین بردی؛ تیر از چند سانتیمتری سرت رد شد. همین ماجرا برای بچه‌ها سوژه شده بود؛ سر به سر ایرج می‌گذاشتند»
خاطره/ سقای سیزده ساله

خاطره/ سقای سیزده ساله

یکی از همرزمان شهید «عبدالحمید علیزاده حداد» برایمان روایت می‌کند: «عبدالحمید در ۱۳سالگی، پس از جلب رضایت پدر و مادر به همراه عمویش محمدرضا راهی جبهه شد و در مقر تدارکات لشکر ۷ ولی عصر (عج) نزدیک خرمشهر، مسئولیت رساندن آب و یخ به رزمندگان تشنه را برعهده گرفت.»
خاطره/ تابوت

خاطره/ تابوت

یکی از همرزمان شهید «قربانعلی تیموری» برایمان روایت می‌کند: «یک روز که دنبال قربانعلی می‌گشتم تا پست را به او تحویل بدم نتونستم پیداش کنم. از بچه‌ها سراغش را گرفتم یکی گفت: «رفته پشت ساختمون!» بلافاصله رفتم دنبالش تا پیدایش کنم، ولی اونجا فقط چند تا تابوت بود.»
خاطره/ شوخ طبع

خاطره/ شوخ طبع

همسر شهید «ایمان خلیلی نژاد» برایمان روایت می‌کند: «ایمان همیشه بمب انرژی و خنده بود. در خانه محال بود لحظه‌ای سکوت برقرار باشد و او با شوخی هایش صدای خنده بقیه را درنیاورد. این سر زندگی و سربه سر گذاشتن هایش بیشتر از همه نصیب خواهرش می‌شد، فضای خانه را پر از صمیمیت می‌کرد.»
خاطره / «ایثار»

خاطره / «ایثار»

همسر شهید «امین شیرالی» برایمان روایت می‌کند: «بعضی آدم‌ها مهربانی را نه در حرف که در عمل معنا می‌کنند امین از همان جنس مرد‌هایی بود که دلش برای مردم می‌تپید، او که در یک شب سرد زمستانی وقتی با پیرمردی بی‌پناه زیر پل روبه‌رو شد بی‌تفاوت از کنارش نگذشت و با بخشیدن پتو و بالش گرمای انسانیت را به او هدیه داد.»
خاطره‌/پاسداری

خاطره‌/پاسداری

پدر شهیدمدافع وطن «مهدی جلالی» برایمان روایت می‌کند: «یک شب مهدی با حالتی آمیخته به ترس و دلهره نزد من آمد پرسیدم: «بابا، چی شده؟» گفت: «بابا، مسئله‌ای پیش آمده، نمی‌دانم اجازه می‌دهید یا نه» گفتم: «خیر باشه، چی شده؟» گفت: «سیل بندی زده‌ایم که شرایط خیلی خطرناکی دارد. باید یک نفر آنجا بماند و مراقبت کند اگر خدای نکرده سیل بند بشکند خانه‌های مردم زیر آب می‌رود. کسی که آنجا پاسداری می‌کند، باید آماده باشد از جان خودش بگذرد حتی ممکن است کسی به سمتش تیراندازی کند.» نگرانی را در چهره‌اش می‌دیدم، اما در پس آن دلهره احساس مسئولیتی عمیق موج می‌زد.»
خاطره/ شوق شهادت

خاطره/ شوق شهادت

مادر شهید «سیدرضا سید حسینی» برایمان روایت می‌کند: «یادم هست هر وقت ساکش را می‌بست، از قبل می‌گفت: «من شهید در راه خدا هستم.» من هم نگران می‌شدم و به او می‌گفتم: «مامان، این چه حرفی است می‌زنی؟ من نگران می‌شوم، ناراحت می‌شوم.»، اما او با آرامش جواب می‌داد: «نه، مگر بد است شهید شوم؟ این برای شما افتخار است.»
خاطره/ رویای صادقانه

خاطره/ رویای صادقانه

مادر شهید «سید علیرضا سید نور» برایمان روایت می‌کند: «با دلی شکسته زیارت عاشورا را زمزمه کردم قلبم لبریز از اندوه و دلتنگی بود که به خواب رفتم. نزدیک اذان صبح، در عالم رویا علیرضا را دیدم که با لباس مشکی به سویم می‌آمد. فضا آکنده از حال و هوایی معنوی بود و من خود را در میان جمعیتی نزدیک ضریح مطهر حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) می‌دیدم. در همان حال علیرضا روبه‌روی من ایستاد؛ آرام، مطمئن و نورانی با مهربانی با من سخن می‌گفت و صبوری می‌بخشید.»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه