خوزستان - خاطرات

آخرین اخبار:
خاطرات
خاطره‌/ داوطلب لحظه‌های خطرناک

خاطره‌/ داوطلب لحظه‌های خطرناک

همرزم شهید «حسین قربان‌پور نجف‌آبادی» برایمان روایت می‌کند: «پس از عملیات خیبر، در مراسم صبحگاهی فرمانده گفت: «دیشب تعدادی از بچه‌ها شهید شدند و در خاک عراق جا ماندند. چند داوطلب می‌خواهم که پیکر شهدا را بیاورند.» هنوز حرف فرمانده تمام نشده بود که حسین از جایش بلند شد و گفت: «آقا، من حاضرم!» یکی از بچه‌ها به حسین گفت: «حسین، دیوانه شدی؟ می‌خواهی خودت را به کشتن بدهی؟» حسین نگاهی به او کرد و گفت: پس آمدیم چه کار کنیم؟ باید کاری که از دستم برمی‌آید انجام دهم یا نه؟»
خاطره/ تجویز سید مهدی

خاطره/ تجویز سید مهدی

دوست شهید «سید مهدی غفاری زارع» روایت می‌کند: «روزی یکی از بچه‌ها با شکم درد شدیدی پیش سید آمد و گفت: «بجای پنیر، صابون خوردم!» سید هم در کمال آرامش یک پماد چشمی داده بود دستش و گفته بود این را بمال به چشمت خوب میشی. آن بنده خدا گفته بود: «سید! وجداناً الان موقع شوخی نیست! یه قرصی چیزی بده حالم خیلی بده!»
خاطره/مهریه

خاطره/مهریه

همسر شهید «مصطفی زالی زاده» می‌گوید: «مهریه‌ی من ۵۰۰ تومان بود. وقتی که ملا مصطفی می‌خواست به جبهه برود از من پرسید: «مهریه ات را حلال می‌کنی؟» به او نگاهی انداختم و گفتم: «حلالت عین شیر مادر.» ملا مصطفی نگاه محبت آمیزی به من کرد و در حالی که بغضش را می‌خورد، گفت: «من مهریه ات را می‌دهم.» با خنده به او گفتم، «من مهریه نمی‌خواهم بچه‌ها عوض مهریه‌ام.» ملا مصطفی مصمم‌تر از قبل گفت: «نه! من مهرت را می‌دهم.»
خاطره/ حق الناس

خاطره/ حق الناس

همرزم شهید «عبدالرضا شریفی پور» روایت می‌کند: «قبل عملیات ۴ توی خانه‌های گلی روستای بودیم؛ که یک روز خواستم میخی به دیوار بکوبم تا لباس هایم را آویزان کنم. عبدالرضا مانع شد و از من پرسید: «از صاحب منزل اجازه گرفته‌ای؟!» با خنده به او گفتم: «صاحب خانه کجا بود؟ مگر تضمینی هست این خانه تا چند روز دیگر که عملیات می‌شود چیزی ازش بماند یا نه؟» عبدالرضا به من گفت: «من کاری به فردا ندارم، امروز که هستیم حق نداریم دست به وسایل این خانه بزنیم، حق الناس است.»
خاطره/ آن شب عید خاطره انگیز

خاطره/ آن شب عید خاطره انگیز

خواهر شهید محسن عیدک زاده روایت می‌کند: «به خوبی در خاطر دارم محسن شب عید بود به مادر گفت: «امشب نگهبانی دارم»، از خانه بیرون می‌زدند و مستقیم سر مزار احمد شریف که از رفقای محسن است که در عملیات رمضان آسمانی شده و پیکر اربا اربا شده اش به دزفول برنگشته است می‌رود.»
خاطره/ دوست ندارم برگردم!

خاطره/ دوست ندارم برگردم!

دوست شهید «عبدالرضا نصیر باغبانی» برایمان روایت می‌کند: «به دل کوه که زدیم بساط نهار پهن کردیم بحثمان به سمت جبهه، منطقه و عملیات رفته بود.ناگهان عبدالرضا با بغضی در گلو گفت: «اگه این دفعه عملیات بشه و مجبور به عقب نشینی بشیم من دوست ندارم برگردم» از او پرسیدیم: «چرا؟» گفت: «حقیقتاً دیگه خجالت می‌کشم تو روی مادرای شهدا نگاه کنم، دیگه طاقت ندارم مادراشون آشفته و دلواپس مدام بیان و بپرسند که پسرمو ندیدی؟! شهید شد؟ اسیر شد؟ تو رو خدا خبری ازش نداری؟»
مادر چرا دعا کردی شهید نشوم!
خاطره/

مادر چرا دعا کردی شهید نشوم!

خواهر شهید «کیارش نظری پور» روایت می‌کند: کیارش به مادرم گفت: «آخه مادر من تو چرا دعا می‌کنی من شهید نشم؟» مادرم که از این حرف کیارش حیرت زده و مبهوت شده بود، پرسید: «تو از کجا می‌دونی من دعا کردم که شهید نشی؟» گفت: «خودم می‌دونم تو مدام تو خونه نشستی و هی داری به خدا میگی پسرم سالم برگرده، این تویی که نمیذاری من شهید بشم.»
روایتی از عطر شهادت «حمید صفریان» به نقل همرزمش

روایتی از عطر شهادت «حمید صفریان» به نقل همرزمش

همرزم شهید «حمید صفریان» می‌گوید: «عملیات نزدیک بود و من پیک لشکر بودم. به من گفتند که باید گردان عمار را به خط ببرم، با یه ماشین جلوی نیرو‌ها حرکت می‌کردم. ایرج و حمید صدا زدند: «موسی، موسی میشه ما رو هم تا خط همراهت ببری؟» به حالت احترام نظامی دستم رو بالا بردم و گفتم: «بفرمایید در خدمتم» کنار من نشستند. همین که در رو بستند، درب کشویی ماشین باز شد و کلی عطر از داخل اون به کف ماشین ریخت. گفتم: «از این عطر‌ها بردارید که امشب عملیاته، عطر شهادته، خودتون رو خوشبو کنید.»
خاطره/ بگذار تشنه شهید شوم

خاطره/ بگذار تشنه شهید شوم

دوست شهید «محمدرضا مجلل» برایمان روایت می‌کند: «از جای گلوله‌های که خورده بود چند تا چشمه خون جاری بود و خون مثل فواره از سینه‌اش بیرون می‌زد. به او گفتم: «محمدرضا جان عملیات خوب بوده و بچه‌ها مواضع را تصرف کردند الان بچه‌های امدادگر میان می‌برنت عقب، چون زخمی شدی اصلاً آب برات خوب نیست.» به خیال خودم با این حرف‌ها می‌خواستم آرامش کنم. تا این حرفم را شنید باز لبش شروع به حرکت کرد و حرفی زد که آتشم زد: گفت: «بهتر… پس بذار تشنه شهید بشم…»
خاطره/ کوچه جماران

خاطره/ کوچه جماران

دوست شهید «عزیز قلندری شلگمیان» می‌گوید: «با هر سختی که بود خود را به کوچه جماران رسانیم، سید عزیز با همان حُسن خلق همیشگی‌اش، توانست با یکی از پاسداران بیت امام ارتباط برقرار کند.»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه