خوزستان - خاطرات

آخرین اخبار:
خاطرات
روایتی از دلدادگی شهید «مهدی علیدادی» به نقل از همسرش

روایتی از دلدادگی شهید «مهدی علیدادی» به نقل از همسرش

همسر شهید «مهدی علیدادی» می‌گوید: «برای مهدی خدمت به خانواده‌های شهدا تنها یک وظیفه نبود، بلکه اصلی خدشه‌ناپذیر در زندگی اش بود او که همواره بر رفع دغدغه‌های آنها همت می‌گمارد، در هر دیدار با فروتنی از مادران شهدا طلب دعا می‌کرد تا او را نیز در مسیر شهادت، هم سفر فرزندانشان کنند.»
خاطره/مال حلال جایی نمیره
به مناسبت حادثه تروریستی رژه ۳۱ شهریور ماه ۱۳۹۷ اهواز منتشر می‌شود:

خاطره/مال حلال جایی نمیره

یکی از دوستان شهید «حسین ولایی» برایمان نقل می‌کند: «به خوبی در خاطر دارم که حسین میخواست بره چادر اومد در مغازه و گفت: «استاد میتونی زنجیر موتورمو برام تنظیم کنی؟» چرخ رو تنظیم کردم و کمی گریسم هم به آن زدم سپس قفلی رو بستم به مهره چرخ و سفتش کرد.»
خاطره/ وارث صبوری

خاطره/ وارث صبوری

مادر شهید «غلامعلی مهران‌زاده» برایمان روایت می‌کند: «چهار ماه از شهادت پسرم گذشته بود، دکتر تاریخ تولد نوه‌ام را هجدهم بهمن ۱۳۶۵ مشخص کرده بود. دقیقاً همان روز وضعیت قرمز اعلام شد. نشسته بودیم روبه‌روی بیمارستان یازهرای دزفول فقط برای سلامتی عروسی و نوه‌ام به خدا التماس میکردم»
خاطره / پیراهن مشکی محرم

خاطره / پیراهن مشکی محرم

همسر پاسدار شهید مدافع وطن «مهدی علیدادی» برایمان روایت می‌کند: «پیراهن مشکی شاید بیش از ۱۵ سال رفیق اشک‌ها و سوز سینه‌زنی‌های محرم حاج مهدی بود؛ سرانجام پس از شهادتش، به یاد همان آرزوی قلبی و وصال عاشقانه‌اش پیکر مطهرش را که کفن‌پوش کردیم، آن پیراهن مشکی کهنه را روی کفن گذاشتیم.»
خاطره/ مرد میدان

خاطره/ مرد میدان

مادر پاسدار شهید سید علیرضا سید نور برایمان روایت می‌کند: «هنگامی که از خطر بمباران و ماندن زیر آوار و مرگ ابراز نگرانی می‌کردم، سید علیرضا با لبخندی آرام و ایمانی راسخ به من یادآور شد که اصحاب و یاران حقیقی امام زمان (عج) بودن تنها با زبان نیست بلکه باید در میدان عمل و جان‌فشانی به اثبات برسد.»
خاطره/ میراث

خاطره/ میراث

مادر شهید «فردین مهدی پور بابادی» برایمان روایت می‌کند: «خانه‌ای در روستا از پدربزرگ فردین به ما ارث رسیده بود، یک خانه روستایی ساده و باصفا که سقفش از چوب و گل بود.»
خاطره/ سوژه

خاطره/ سوژه

یکی از همرزمان شهید «ایرج مهرگانی» برایمان روایت می‌کند: «داشتم سفره صبحانه را پهن میکردم که ناگهان صدای شلیک بلند شد و سر جایم خشکم زد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم دیدم همه‌ی بچه‌ها خیره به من شده بودند. نگاهی به خودم انداختم که یکی از بچه‌ها گفت: «خدای من، شانس آوردی که سرت را پایین بردی؛ تیر از چند سانتیمتری سرت رد شد. همین ماجرا برای بچه‌ها سوژه شده بود؛ سر به سر ایرج می‌گذاشتند»
خاطره/ سقای سیزده ساله

خاطره/ سقای سیزده ساله

یکی از همرزمان شهید «عبدالحمید علیزاده حداد» برایمان روایت می‌کند: «عبدالحمید در ۱۳سالگی، پس از جلب رضایت پدر و مادر به همراه عمویش محمدرضا راهی جبهه شد و در مقر تدارکات لشکر ۷ ولی عصر (عج) نزدیک خرمشهر، مسئولیت رساندن آب و یخ به رزمندگان تشنه را برعهده گرفت.»
خاطره/ تابوت

خاطره/ تابوت

یکی از همرزمان شهید «قربانعلی تیموری» برایمان روایت می‌کند: «یک روز که دنبال قربانعلی می‌گشتم تا پست را به او تحویل بدم نتونستم پیداش کنم. از بچه‌ها سراغش را گرفتم یکی گفت: «رفته پشت ساختمون!» بلافاصله رفتم دنبالش تا پیدایش کنم، ولی اونجا فقط چند تا تابوت بود.»
خاطره/ شوخ طبع

خاطره/ شوخ طبع

همسر شهید «ایمان خلیلی نژاد» برایمان روایت می‌کند: «ایمان همیشه بمب انرژی و خنده بود. در خانه محال بود لحظه‌ای سکوت برقرار باشد و او با شوخی هایش صدای خنده بقیه را درنیاورد. این سر زندگی و سربه سر گذاشتن هایش بیشتر از همه نصیب خواهرش می‌شد، فضای خانه را پر از صمیمیت می‌کرد.»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه