خوزستان - خاطرات

آخرین اخبار:
خاطرات
خاطره/ آخرین دیدار

خاطره/ آخرین دیدار

هم رزم شهید «محمدحسین انجیری زاده» برایمان روایت می‌کند: «نزدیک‌های ظهر بود که حسین با یکی از بچه‌های گروهان غواص آمد و گفت: «موج خورده یکی از بچه‌های دسته ات را بده ببرم جلو» علی رضا نوری را صدا زدم. مثل برق و باد آمد و روبروی من و حسین ایستاد و گفت: «آماده‌ام» دست علیرضا را گرفتم. به حسین گفتم: «علیرضا همه جوره آماده است.» آخرین نگاهی که به چهره‌ی حسین کردم، انگار قاب عکسی می‌دیدم که بالای مزار شهیدی نصب است. این آخرین باری بود که علیرضا و حسین را دیدم.»
خاطره/ آن چشم‌های با حیا

خاطره/ آن چشم‌های با حیا

دوست شهید «علی مشتاق دزفولی» برایمان روایت می‌کند: «علی پایش را که به حیاط خانه ما گذاشت، گفت: «حسن! من اولین باره حیاط خونه تون رو میبینم!» تعجب کردم. گفتم: «یعنی این همه اومدی و رفتی، حیاط رو ندیدی؟!» لبخندی زد و گفت: «نه باور کن! من سرم پایین بوده اومدم و سرم پایین بوده رفتم!»
خاطره/ تابلوی حمید

خاطره/ تابلوی حمید

هم رزم شهید «حمید رضا پور ابراهیم» برایمان روایت می‌کند: «نزدیکی‌های صبح بود که صدای انفجار مهیبی برخاست. از سنگر بیرون زدم. دیدم یک گلوله توپ درست کنار سنگر حمید خورده بود، با عجله خودم را به سنگر رساندم وقتی که رسیدم با پیکر پاره پاره حمید مواجه شدم، بدنم سست شدو نشستم روی زمین، ناگهان چشمم افتاد روی تابویی که حمید دیشب آورده بود و کنار سنگرش نصب کرده بود.»
خاطره/ دعای کمیل

خاطره/ دعای کمیل

دوست شهید «مسعود گرگ‌زاده» برایمان روایت می‌کند: «مسعود خیلی به دعای کمیل علاقه داشت، هر هفته بدون فوت وقت در مراسم دعای کمیل شرکت می‌کرد، هر وقت هم که از دعا کمیل برمی‌گشتیم تا ساعت‌ها اصلأ شوخی نمی‌کرد و خیلی کم حرف میزد، از او که می‌پرسیدم چرا چیزی نمیگویی «می‌گفت تازه از دعای کمیل برگشتیم باید تا مدتی حال دعا را در خودمان حفظ کنیم حرف زدن زیاد این گنج را می دزدد.»
خاطره/ موشک رعد

خاطره/ موشک رعد

همرزم سردار شهید «مصطفی بهادری» برایمان روایت می‌کند: «در عملیات بدر برای اولین بار از موشک رعد که به طراحی شهید چمران و ابتکار خود بچه‌ها ساخته شده بود، استفاده کرده بودیم. یکی از این موشک‌ها که روی آب در حال حرکت بود باید به خاکریز می‌رسید و منفجر می‌شد ولی عمل نکرد و گیر کرده بود. مصطفی شجاعانه رفته بود برای منهدم کردن این موشک تا به دست عراقی‌ها نیفتد.»
شهید مدافع حرم «علیرضا حاجیوند قیاسی»: فقط دیدار اربابم امام حسین (ع) را می‌خواهم

شهید مدافع حرم «علیرضا حاجیوند قیاسی»: فقط دیدار اربابم امام حسین (ع) را می‌خواهم

همرزم شهید مدافع حرم «علیرضا حاجیوند قیاسی» نقل می‌کند: «روی به مزاح به او گفتم: «علیرضا حورالعین هم میخواهی؟» با همان آرامش و یقین راسخ، مستقیماً به چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «من فقط دیدار اربابم امام حسین (ع) را می‌خواهم» سکوتی کوتاه حکم فرما شد.»
خاطره/ بوی پارچه‌ای از حرم حضرت رقیه (س)

خاطره/ بوی پارچه‌ای از حرم حضرت رقیه (س)

همسر شهید «ایوب رحیم پور» برایمان روایت می‌کند: «یکی از دوستان پارچه‌ای از روی ضریح مطهر حضرت رقیه (س) را برایمان آورد. همین که ایوب آن را دید بی‌اختیار به حیاط رفت. ناگهان صدای گریه‌اش بلند شد پس از آن به اتاقش رفت و به نماز ایستاد. صبح که بیدار شد با حالت بهت زده گفت: «خواب دیدم» و سپس شروع به تعریف کرد و گفت: «در خواب خود را در حج تمتع دیده بودم در میان انجام اعمال ناگهان دستی به سویم دراز شده و همراه شهدای منا من را با خود به سوی آسمان برد.»
خاطره‌/ داوطلب لحظه‌های خطرناک

خاطره‌/ داوطلب لحظه‌های خطرناک

همرزم شهید «حسین قربان‌پور نجف‌آبادی» برایمان روایت می‌کند: «پس از عملیات خیبر، در مراسم صبحگاهی فرمانده گفت: «دیشب تعدادی از بچه‌ها شهید شدند و در خاک عراق جا ماندند. چند داوطلب می‌خواهم که پیکر شهدا را بیاورند.» هنوز حرف فرمانده تمام نشده بود که حسین از جایش بلند شد و گفت: «آقا، من حاضرم!» یکی از بچه‌ها به حسین گفت: «حسین، دیوانه شدی؟ می‌خواهی خودت را به کشتن بدهی؟» حسین نگاهی به او کرد و گفت: پس آمدیم چه کار کنیم؟ باید کاری که از دستم برمی‌آید انجام دهم یا نه؟»
خاطره/ تجویز سید مهدی

خاطره/ تجویز سید مهدی

دوست شهید «سید مهدی غفاری زارع» روایت می‌کند: «روزی یکی از بچه‌ها با شکم درد شدیدی پیش سید آمد و گفت: «بجای پنیر، صابون خوردم!» سید هم در کمال آرامش یک پماد چشمی داده بود دستش و گفته بود این را بمال به چشمت خوب میشی. آن بنده خدا گفته بود: «سید! وجداناً الان موقع شوخی نیست! یه قرصی چیزی بده حالم خیلی بده!»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه