خاطرات شهدا

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا
خاطرات همسر شهید رضوی

زندگی عاشقانه‌مان در میان مبارزات انقلابی آغاز شد

شهیدرضوی در نوجوانی با حضور در حوزه‌علمیه، فعالیت‌های مبارزاتی خود را تحت‌تاثیر نیرو‌های انقلابی حوزه و بعضی استادانش شروع کرد. خاطرم است آن‌زمان یک دوچرخه خیلی قدیمی از پدر داشت و تمام اعلامیه‌های امام (ره) را زیر لباسش پنهان می‌کرد و شبانه با همان وسیله، درِ خانه‌ها و مغازه‌ها می‌برد و پخش می‌کرد.
خاطره‌ای از شهید «جعفر برادران» به مناسبت سالروز شهادتش منتشر می‌شود

اذن جهاد از دل مادران مؤمن

اگر شما اجازه رفتن به من ندهید و دیگر مادران هم اجازه حضور در جبهه را به فرزندان خود ندهند پس چه کسی از وطن و قرآن دفاع کند؟

وقتی جبهه واجب‌تر از دل مادر می‌شود

مادر شهید «حبیب‌الله قلعه‌نوئی» نقل می‌کند: «هروقت می‌خواست به جبهه برود می‌گفتم: مادرجان! من مریضم و تنها، بهتره بیشتر پیشم بمونی! می‌گفت: مادر! الان جبهه واجب تره، باید برم. اگه مانعم بشین چه‌جوری می‌خواین جواب خانم فاطمه زهرا رو بدین؟»
برگی از خاطرات؛

رد پای امام تا داخل قبر

«نه تنها سراسر زندگی‌اش مملو از عشق و ارادت به حضرت امام بود بلکه شمه‌ای از این علاقه و احترام را هم در وصیت‌نامه‌اش به تصویر کشیده و در آن سفارش می‌کند ...» ادامه این خاطره از شهید ترور معلم «قدرت‌الله چگینی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهدای انقلاب؛

نقش شهید «طیب حاج‌رضایی» در ۱۵ خرداد

«طیب حاج رضایی بارفروش معروف در جریان تظاهرات ۱۵ خرداد نقش مهمی داشته و رهبری عده‌ای را عهده‌دار بود ...» ادامه این خاطره از شهید «طیب حاج‌رضایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات؛

در مقابل امام زانو زدن

«اوج علاقه و عشق شهید رجایی را به حضرت امام که به عنوان مراد و محبوب خود به ایشان می‌نگریستند می‌توان در مراسم تنفیذ حکم ریاست‌جمهوریشان مشاهده کرد ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی رجایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

برای شکنجه باید در صف انتظار و نوبت می‌ایستادیم

«به زندان قصر منتقل شدم. چند ماهی در بند زیر دادگاه در انتظار تشکیل دادگاه بودم و عجیب است که این‌قدر زندانی و بازداشتی‌ها فراوان بود که در کمیته مشترک برای شکنجه در اتاق حسینی باید در صف انتظار و نوبت می‌ایستادیم ...» ادامه این خاطره از «حجت‌الاسلام‌و‌المسلمین حسین آقاعلیخانی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات؛

شروط انقلابی ماندن، رعایت تقوای الهی است

«شروط انقلابی ماندن هر جا که می‌رفت و در هر جمعی که صحبت و سخنرانی داشت اولین موضوعی که بر آن تاکید می‌کرد این بود که بر انقلابی بودن و انقلابی ماندن باید در درجه اول تقوای الهی را رعایت کرد ...» ادامه این خاطره از شهید ترور معلم «قدرت‌الله چگینی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
روایتی خواندنی از همسر شهید «مهدی آشنا میرکوهی»

دلش برای همسایه‌ها می‌سوخت، حتی وقتی خودش مجروح بود

همسر شهید «مهدی آشنا میر کوهی» می‌گوید: حتی روز‌هایی که از جبهه مجروح برمی‌گشت و نیاز به استراحت داشت، آرام و قرار نداشت و قبل از خودش به فکر دیگران بود؛ می‌گفت نکند همسایه‌ها دلشان بخواهد.

افراد کمیته با کمبود امکانات به چوب و چماق مسلح بودند

«آن اوایل به دلیل کمبود امکانات و اسلحه، اغلب افراد کمیته به چوب و چماق مسلح بودند و با همان سلاح، نگهبانی می‌دادند ولی با گذشت زمان و دستگیری افراد ضدانقلاب و اشرار، اسلحه آنان ضبط شد و در اختیار بچه‌های کمیته قرار گرفت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس «منوچهر مهجور» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

دلم برای شما تنگ شده؛ روایتی از تنهایی و انتظار یک رزمنده در سنگر

در نامه‌ای به تاریخ ۲۴ تیر ۱۳۶۳، شهید سعید آراسته از تنهایی در سنگر پس از اعزام آخرین هم‌سنگرش به مرخصی می‌نویسد و با شوق از دیدار دوباره خانواده سخن می‌گوید. او که ۹ ماه و ۹ روز از خدمت در جبهه می‌گذرد، با طنزی شیرین از دیر رسیدن نامه‌ها شکایت کرده و هوای گرم منطقه را توصیف می‌کند.

اصغر با اینکه سنی نداشت، اما به بچه‌ها نماز یاد می‌داد

خانم‌بالا مهاجر مادر شهید «اصغر گلستانی» روایت می‌کند: «پسرم علاقه بسیاری به نماز، روزه، دعا و نیایش داشت. او عصر‌ها همه‌ی بچه‌های محل را به دور خودش جمع می‌کرد و با اینکه سن بسیار کمی داشت به آنها نماز یاد می‌داد و می‌گفت: هیچ وقت خدا را فراموش نکنیم. در موقعه نماز اولین نفری بود که وارد مسجد می‌شد.»
روایتی شنیدنی از «یوسف طالبی» دوست شهید «ابوالحسن ایرانی»

برآورده شدن یک آرزو!

بعد از اینکه از لبنان برگشت به سپاه رفت. یک بار تهران آمده بود. قرار شد با هم به دیدار امام (ره) برویم، چون من قبلا" چند بار جماران رفته بودم و مقرراتش را می‌دانستم همراهش رفتم. بعد از دیدار، از من خیلی تشکر کرد که همراهی اش کردم. می‌گفت: خیلی آرزو داشتم دوباره امام (ره) رو ببینم و به آرزویم رسیدم.
خاطرات شهید «ابراهیم رستمی» از زبان فرمانده شهید «جواد بی آزار»

فراتر از ایثار

«جواد بی آزار» می‌گوید: آرامش موقتی ایجاد شد. چشم هایم را باز کردم تا با دقت اطرافم را نگاه کنم، که چه اتفاقی افتاده است؟ تازه فهمیدم از چه خطر بزرگی جان سالم به در برده‌ام. حاج ابراهیم کنارم بود، گفت: خدا رحم کرد. گفتم: حاجی این چه کاری بود که کردی؟ در حالی که گرد و خاک لباسش را می‌تکاند؛ با نجابت همیشگی خود سرش را پایین انداخت و گفت: حاج آقا ببخشید! شما حواستان نبود؛ متوجه شدم که یکی از بمب‌ها دقیقا نزدیک به شما در حال فرود آمدن است، آن قدر فاصله اش با زمین کم بود که فرصت نکردم با داد و فریاد شما رو خبر کنم، مجبور شدم شما رو به سمت دهانه‌ی پل هل بدهم.
خاطرات شهید «ابراهیم رستمی» از زبان همرزم شهید «مصطفی باباکرمی»

سه راهی مرگ

بهار سال ۱۳۶۵ در سه راهی نمک بودیم یا همان سه راهی مرگ بودیم. منطقه زیر آتش سنگین دشمن بود. هوای تاریک منطقه، هر چند لحظه یک بار با منور عراقی‌ها روشن می‌شد و بچه‌ها مجبور می‌شدند چند گلوله به طرف منور‌ها شلیک کنند تا به این وسیله با سقوط منور‌ها بتوانند در تاریکی کارشان را انجام بدهند. مایلر‌ها خاک می‌آوردند و بولدوزر‌ها با چند تیغه خاک‌ها را صاف می‌کردند و سکو می‌زدند.
روایتی خواندنی از «اکبر ایاز» همرزم شهید «ابراهیم رستمی»

زمزمه‌ی قرآن

«اکبر ایاز» همرزم شهید می‌گوید: در تاریکی شب، لحظه‌ای که صدای تیراندازی عراقی‌ها قطع می‌شد، گوش می‌کردیم تا شاید صدای ابراهیم را بشنویم. خوب گوش کردم، در دور دست صدای زمزمه‌ی قرآن می‌آمد. به آقای طاهری گفتم: صبر کن، انگار صدای حاج ابراهیم میاد! آقای طاهری هم دقت کرد و گفت: آره؛ اما از کجا؟ معلوم نیست صدای حاجی باشه.
برگی از خاطرات؛

شهید «مهدی شالباف» دوراندیش بود

«وی دوراندیش بود و با تفکر قبلی کارهایش را آغاز می‌کرد. برادرم به مطالعه کتاب‌های مذهبی بسیار علاقه داشت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مهدی شالباف» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

بوسه بر دست و پای مادر، اشک را مهمان چشمانش می‌کرد

خواهر شهید «علی‌اصغر فراتی» نقل می‌کند: «دست و پای مادر را می‌بوسید. مادر می‌خندید و از گوشه چشمش اشک بود که روی گونه‌هایش می‌غلتید. گفت: حلالم کن! می‌خوام برم جبهه! مادر گفت: نه علی‌اصغرجان! نه!»
قسمت نخست خاطرات شهید «عباسعلی رنگریز»

فاصله من با «عباسعلی» تنها به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود

همسر شهید «عباسعلی رنگریز» نقل می‌کند: «فاصله من با او فقط به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود. نزدیک‌تر رفتم. بالای سر عباسعلی نشستم. گفتم: این قرار ما نبود عباس!»
خاطرات همرزمان به مناسبت سالروز شهادت «بابا محمد رستمی رهورد»

بابارستمی مردی شبیه هیچ‌کس

شهید بابارستمی با همه گروه‌های سنی، بسیار صمیمی در عین حال در هنگام کار‌ها بسیار جدی بود.
طراحی و تولید: ایران سامانه