خاطرات شهید «ابراهیم رستمی» از زبان فرمانده شهید «جواد بی آزار»
«جواد بی آزار» میگوید: آرامش موقتی ایجاد شد. چشم هایم را باز کردم تا با دقت اطرافم را نگاه کنم، که چه اتفاقی افتاده است؟ تازه فهمیدم از چه خطر بزرگی جان سالم به در بردهام. حاج ابراهیم کنارم بود، گفت: خدا رحم کرد. گفتم: حاجی این چه کاری بود که کردی؟ در حالی که گرد و خاک لباسش را میتکاند؛ با نجابت همیشگی خود سرش را پایین انداخت و گفت: حاج آقا ببخشید! شما حواستان نبود؛ متوجه شدم که یکی از بمبها دقیقا نزدیک به شما در حال فرود آمدن است، آن قدر فاصله اش با زمین کم بود که فرصت نکردم با داد و فریاد شما رو خبر کنم، مجبور شدم شما رو به سمت دهانهی پل هل بدهم.