خاطرات شهدا

خاطرات شهدا
زندگینامه دانشجوی شهید «غلامعباس ولیان»؛

شهیدی که بعد از سربازی هم به جبهه رفت

شهید «غلامعباس ولیان» با وجود اتمام خدمت سربازی ولیکن باز در چند نوبت به جبهه رفت و در عملیات‌های مختلفی شرکت کرد.

وقتی اسرا «کانال مرگ» را به توهین کردن رهبر ترجیح دادند

«پنجاه اسیر ایرانی در اردوگاه موصل عراق، نه با اسلحه، بلکه با اراده‌ای پولادین یک‌صدا ایستادند. وقتی بعثی‌ها آنان را میان «کانال مرگ» و توهین به حضرت امام(ره) قرار دادند، هر پنجاه نفر، پای پیاده به سوی شکنجه رفتند و لب به بی‌حرمتی نگشودند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات سید آزادگان «شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
قسمت چهارم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

ایستاد برای نگاه مادر

خواهر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «کمکش کردیم. روی دوپایش ایستاد. چند قدمی هم راه رفت و به مادر گفت: ببین مادر! من حالم خوبه. ناراحت نباش!»

گلبرگ‌های عاقبت‌بخیر

یکی از علاقه مندان به شهدا از خاطرات خود بر سر مزار شهدا چنین می گوید: قبل از اینکه لب باز کنم و از امروز بگویم، چشمم می‌خورد به گلبرگ‌های رُز دور عکسش.  یادِ یکی دو ساعت پیش می‌افتم که رفته بودیم منزل شهید تقی حاتمی.  توی حیاطِ خانه، بوته‌ گلی که تا روی دیوار حیاط، بالا رفته بود توجهم را جلب کرد.
روایت شهادت شهید «محمدولی بهرام آبادی» به نقل از همرزمش «حسن خارا»؛

فرماندهی که به خاطر نجات نیروهایش مفقودالاثر شد

محمدولی لباس فرم که آرم سپاه دارد را از تن خود در می آورد و لباس بسیجی یکی از رزمندگان را می پوشد. دوربین و نقشه ها را به بچه ها می دهد و می گوید: شما بروید ،من اینجا می مانم اگر آتش دشمن کم شد آرام آرام بر می گردم.

گذری بر زندگی شهید «سیدمحمدجواد نوری کرمانشاهی»

شهید والامقام «سیدمحمدجواد نوری کرمانشاهی» اهل خرم آباد بود که در تاریخ سیزدهم فروردین ۱۳۶۱ در دشت عباس به شهادت رسید.
خاطره شهید «علیمردان آزادبخت» به نقل از همرزم شهید؛

روایت لحظه شهادت شهید «علیمردان آزادبخت»

همرزم شهید «علیمردان آزادبخت» روایت لحظه شهادت این شهید گرانقدر را تعریف کرده است که در ادامه می خوانید.
خاطرات مربوط به شهید «اکبر فتح‌الهی» به‌نقل از مادر شهید؛

پسرم به مردم تهیدست کمک می کرد

مادر شهید «اکبر فتح الهی» می گوید: پسرم خیلی مهربان، خوش رفتار و خوش برخورد بود و چون شغل پدرش نظامی بود بیشتر اوقات کودکی خود را در کوهستان‌ها در بین مردم تهیدست گذرانده بود و به آنها کمک میکرد.

شهادت برادرم مرا رو روضه خوان کرده است

نویسنده زنجانی از خاطرات خود با خانواده شهید طوماری می گوید: خواهر شهید زینب وارانه می گوید: «من قبل این حادثه حرف نمی‌زدم، شهادت برادرم من رو روضه خوان کرده، راسته که میگن امان از دل زینب.» خواهر شهید با تمام توانش فریاد می‌زند: «تنها چیزی که این داغ و آروم میکنه نابودی اسرائیله!»

رفع دلتنگی با روضه حضرت علی اکبر (ع)

مادر شهید «احمد خالقی» می گوید:  خود احمد به روضه ی حضرت علی اکبر علاقه ی شدیدی داشت و وقتی که من به او می گفتم که احمد جان وقتی که دیر به دیر می آیی دل تنگ می شوم. مادر جان سعی کن زود به زود به من سر بزنی. می گفت: که هر وقت دلتنگ من شدی این نوار روضه ی حضرت علی اکبر است را گوش کن، دل آرام می گیرد و دیگر بی تابی من را نمی کنی.
شهید «وحید بکی‌زاده» از شهدای هنگ مرزی مهران،

آخرین لقمه؛ حلوایِ پیشواز

شهید «وحید بکی‌زاده» فرزند الیاس کادر فداکار بهداری هنگ مرزی مهران، همان کسی است که حالا نامش با ایثار و مهربانی در ذهن همسایگان و همکارانش گره خورده است از آن مردانی است که رفتنش پایان نبود؛ آغاز ماندگاری نامی شد که در حافظه مرز و مردم، آرام و استوار خواهد ماند. قبل از رفتن از مادرش خواست برایش حلوا درست کند.
جانباز اسداله مرادی پسرخاله و همرزم شهید «علی کریم آبادی»؛

فریادی در میدان مین؛ روایت شجاعت علی

من فریاد زدم: پسرخاله تو هستی؟ معلوم هست چکار می‌کنی؟ نزدیک بود تو را بزنم؟ گفت: رفته بودم مین‌های که دشمن روبروی ما کار گذاشته بود را خنثی کنم. چند تا مین هم آوردم تا شما شناسایی کنید که چه مین‌هایی کار گذاشته‌اند. گفتم: از کجا رفتی؟ که من تو را ندیدم؟ گفت: از طرف نیرو‌های ارتش. علی اینگونه شجاعت و دلیری و اخلاصی داشت که هرگز فراموش نمی‌کنم.

ویژه‌نامه الکترونیکی شهید «عباسعلی‌فیض» منتشر شد

به مناسبت سالگرد ولادت شهید «عباسعلی فیض»، ویژه‌نامه این شهید گران‌قدر شامل زندگی، وصیت‌نامه، خاطرات، نامه، تصاویر، دست‌نوشته، سخنرانی و مصاحبه با شهید برای علاقه‌مندان منتشر می‌شود.
برگی از خاطرات؛

فقط اشک ریختم

«خبر را کامل گوش کردم رئیس جمهور محبوب و مردمی‌مان محمدعلی رجایی و نخست وزیرش محمدجواد باهنر و چند نفر دیگر به شهادت رسیده بودند. فقط اشک ریختم و اشک ریختم اشک ریختم ...» ادامه این خاطره از همسر شهید «محمدعلی برجی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

شهید «محمدعلی برجی» دائم در جبهه بود

«محمدعلی هم دائم در جبهه بود و کم پیش می‌آمد که برای مرخصی بیاید. دیگر شغل محمدعلی شده بود رزمندگی. حساب رفت و آمدهایش از دستم در رفته بود هر بار که می‌آمد می‌دانستم مهمان چند روز است و خیلی زود خواهد رفت ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی برجی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
روایتی خواندنی از فرزند شهید «حسین جلیلیان»

عشق فراتر از مرگ؛ روایتی از تکیه‌گاه امن و خالی‌ماندنِ دل

دختر شهید «حسین جلیلیان» از شهدای جنگ ۱۲ روزه، در روایتی دلنشین می‌گوید که پدرش تنها یک پدر نبود، بلکه پناهگاهی بود که حتی در دورترین نقاط دنیا هم حس امنیت می‌داد؛ و حالا اگرچه جای خالی‌اش سنگین است، اما عشقشان با مرگ قطع نشده و او را همچنان در کنارش حس می‌کند.

نفس سید آزادگان، شهید «ابوترابی‌فرد» قلب مرده‌ای را زنده می‌کند

«روزی حاج‌آقا با یکی از افرادی که اهل نماز و عبادت نبود و به ظاهر یکی از سران مخالف بود، به گفت‌و‌گو نشسته و از هر دری، سخن به میان آمده بود و در حال بحث، طرف مقابل گفته بود که مادران و پدران‌مان، ما را با یا علی(ع) و یا حسین(ع) شیر دادند و بزرگ کردند، سید در نزد آنان شخص چیزی نگفته بود و به سادگی از کنار این سخن گذشته بود؛ ولی یک روز دیگر وقتی به مناسبتی سخن از این افراد پیش آمده بود؛ سید با شور و شعف خاصی از گفته آن آقا سخن می‌گفت ...» ادامه این خاطره را همزمان با سالروز شهادت «سید آزادگان، شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد» در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
خاطره‌ای از شهید «محمد رضا غفاری توران» منتشر می‌شود

انفاق و مهربانی؛ میراث ماندگار شهید

این روحیه بخشش و دستگیری از نیازمندان، تنها به همان روز محدود نمی‌شد. شهید در تمام زندگی‌اش اهل کمک و انفاق بود و همیشه ما را نیز به یاری رساندن به مستمندان سفارش می‌کرد.
همسر شهید «عباس بابایی»:

وقت را بیهوده تلف نکنید

«وقتی هیاهوی خانم‌ها را در خانه شنید، قرآن کوچکی را که همیشه با خود همراه داشت از جیبش بیرون آورد و آیه‌ای از آن را به من نشان داد و گفت: این آیه را برایشان بخوان و معنی کن تا آن را بفهمند و وقتی از اینجا خارج می‌شوند چیزی از قرآن یاد گرفته باشند و اینگونه با حرف زدن‌های بی‌خود وقت خود را بیهوده تلف نکرده باشند ...» ادامه این خاطره از شهید سرلشکر خلبان «عباس بابایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

در آرزوی کربلا؛ روایت پدری از مردانگی و شهادت عباس

در روز‌های پرآتش سال‌های آغازین دفاع مقدس، جوانانی از دل خانه‌های ساده برخاستند و بی‌هیچ چشم‌داشتی راهی جبهه‌ها شدند. عباس یکی از همان جوانان بود؛ رزمنده‌ای که هم در میدان نبرد جوانمردی را از یاد نبرد و هم در آخرین لحظات زندگی‌اش با آرزوی کربلا چشم از جهان بست. پدرش در این روایت، از شجاعت، غیرت، و لحظه‌های آخر فرزندش می‌گوید؛ از اسیری که با مدارا همراه شد تا وداعی که به شهادت انجامید.
طراحی و تولید: ایران سامانه