مازندران - خاطراه ها و نيايش

آخرین اخبار:
خاطراه ها و نيايش
خاطرات/ سفارش پدر شهید به مراقبت از مادر

خاطرات/ سفارش پدر شهید به مراقبت از مادر

فرزند شهید «تقی مبلغ الاسلام» می‌گوید: «بهترین خاطره من از پدرم وداع روز آخر بود که می‌خواستند به جبهه بروند. مرا در آغوش گرفتند و به من سفارش کردند که از مادرم مراقبت کنم و من در آن زمان دختر کوچکی به نام هدیه داشتم که پدرم به تربیت و نگهداری از او مرا خیلی سفارش کرده بود.»
خاطرات/تشنگی شهادت، نه عروسی

خاطرات/تشنگی شهادت، نه عروسی

پدر شهید «حسن بزرگی» می‌گوید: «زمانی که می‌خواست به جبهه برود به او گفتم بمان و نرو می‌خواهیم برایت زن بگیریم و او در جواب گفت: «این کجا و آن کجا. من تشنه‌ی حفظ دین هستم و پدرم تشنه‌ی عروسی من. تا جنگ تمام نشود ازدواج نمی‌کنم حتی اگر ۲۰ سال طول بکشد.»
خاطرات/ تواضع، اطاعت و فداکاری در راه وطن

خاطرات/ تواضع، اطاعت و فداکاری در راه وطن

مادر شهید «رضا نظری» می‌گوید: «از نظر اخلاقی، تواضع و فروتنی بسیار داشت. ارتباط خیلی نزدیکی با خانواده‌های شهدا داشت و ارزش و احترام آنان را حفظ می‌کرد. تبعیت و گوش به فرمان بودن حضرت امام را بر خود واجب می‌دانست و از این رو به عضویت بسیج درآمد و از طریق این نهاد راهی جبهه‌های جنگ شد.»
خاطرات/وقتی بیماری را هم بهانه‌ای برای رفتن می‌دید

خاطرات/وقتی بیماری را هم بهانه‌ای برای رفتن می‌دید

مادر شهید «مختار گرائیلی» می‌گوید: «شهید عزیزمان برای جبهه و شهادت از هر دری وارد می‌شد، یکروز که پسرم سرما خورده بود خیلی سرفه می‌کرد و من نگران بودم و برای بهبودش غذای مناسب و دارو تهیه کردم، نگاهی به من کرد و گفت: من الان امکان دارد که بر اثر سرفه مریض شوم و یا سل بگیرم و بمیرم. بهتر نیست به جبهه بروم و شهید شوم. من هم فکر کردم و حق را به او دادم.»
خاطرات/ تعطیلات را به درس خواندن گذراندیم

خاطرات/ تعطیلات را به درس خواندن گذراندیم

دوست شهید «صادق نورالهی» می‌گوید: شب‌های زیادی را با همدیگر تا صبح سپری کردیم و با همدیگر درس می‌خواندیم و در تعطیلات رسمی که همه به گردش و تفریح می‌رفتند ایشان می‌گفتند رقابت واقعی ما در کنکور و در همین روز‌هایی است که دیگر دانش آموزان در گردش و تفریح هستند که ما باید در این روز‌ها بیشتر درس بخوانیم اگر یک مسئله‌ای بیاموزیم ما چند گام به موفقیت نزدیک‌تر می‌کند و همین کار را می‌کردیم و توانستیم در دانشگاه قبول شویم.
ترس پسر، عشق پدر؛ بدرقه محمد به سوی شهادت
خاطرات/

ترس پسر، عشق پدر؛ بدرقه محمد به سوی شهادت

پدرشهید «محمد ابراهیمی آکردی» می‌گوید: زمان اعزام فرزندم محمد خود برای بدرقه اش به سپاه نکا رفتم اول شهید احساس ترس کرد فکر کرد من آمده‌ام او را برگردانم. او مشغول پوشیدن لباس رزم بود من هم به او نزدیک شدم و لباس را بر تنش کردم و محمد برگشت و گفت: «پدر جان! لباس رزم به من می‌آید؟» به او گفتم: خیلی عالی است.
خاطرات/ فرزندی که همیشه درخشید، از درس تا زندگی

خاطرات/ فرزندی که همیشه درخشید، از درس تا زندگی

مادرشهید «فرشید یخکشی» می‌گوید: شهید با دیگر فرزندانم بسیار تفاوت داشت چه از لحاظ درسی و چه غیره از همه بهتر بود حتی در مدرسه از دانش آموزان دیگر بهتر بود و ما در دوران مدرسه او هیچگاه به مدرسه نرفتیم زمانی که از مدرسه به خانه می‌آمد تکالیفش را انجام می‌داد سپس به بازی یا ورزش می‌پرداخت.
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه