مازندران - خاطراه ها و نيايش

آخرین اخبار:
خاطراه ها و نيايش
جعفر مزیدها:روزی که خنده‌های اردوگاه با خبر رحلت امام به گریه بدل شد

جعفر مزیدها:روزی که خنده‌های اردوگاه با خبر رحلت امام به گریه بدل شد

جعفر مزید‌ها آزاده بهشهری که ۵ سال از جوانی خود را در اردوگاه‌های حزب بعث عراق سپری کرده است دربیان خاطرات خود از دوران تلخ و شیرین اسارت برایمان می‌گوید، خاطراتی که تلخی آن را با خبر شنیدن رحلت امام (ره) و شیرنی اش را مژده‌ای که سید آزادگان شهید ابوترابی به آن داد، یاد می‌کند.
تنهایی مادر را نپذیرفت،راهی شلمچه شد

تنهایی مادر را نپذیرفت،راهی شلمچه شد

مادر شهید «محمد کوچکی» می‌گوید: محمد پس از گذراندن دوره آموزشی در سوادکوه، ابتدا به کردستان اعزام شد و پس از حدود چهار ماه حضور در مناطق عملیاتی، راهی جبهه جنوب و منطقه شلمچه شد. مهدوی ذکر کرد: هرچه به او می‌گفتم من تنها هستم و نرو، قبول نمی‌کرد. روحیه‌ای شجاع و نترس داشت و عاشق حضور در جبهه بود.
آرزویی که برآورده شد

آرزویی که برآورده شد

خواهر شهید «یزدان سلطان‌تویه» می‌گوید: «برادرم همیشه می‌گفت اگر شهید شدم مرا کنار پسرخاله‌های شهیدم دفن کنید و همین آرزو نیز پس از شهادتش برآورده شد. امیر همواره خواهرانش را به رعایت حجاب توصیه می‌کرد و هنگام بازگشت از جبهه با شوخی می‌گفت: «گوسفند بکشید، دارم می‌آیم.»
عشق به جبهه، وقتی اراده، جثه‌ی کوچک را به قهرمانی بدل می‌کند

عشق به جبهه، وقتی اراده، جثه‌ی کوچک را به قهرمانی بدل می‌کند

برادر شهید «ابراهیم اکبری نودهی» می‌گوید: علاقه‌ی زیادی برای رفتن به جبهه داشت، اما سن او کم بود و همه روز به محل ثبت نام بسیج نکا می‌رفت و به پرسنل آن جا اصرار می‌کرد که چرا نام مرا نمی‌نویسند برای اعزام به جبهه آنها گفتند هم سن کمی دارد و هم جثه ریزی دارد به خاطر همین آن قدر ورزش کرد تا جثه درشت و اندامی و ورزشی برای خود فراهم نمود.
خلاصه‌ی یک زندگی، در راه علی (ع)

خلاصه‌ی یک زندگی، در راه علی (ع)

مادر شهید «محمدرضا ذاکریان» می‌گوید: محمدرضا مقید بود که حتما برنج این نذری را خودش بکشد، حتی چند ساعت قبل زنگ می‌زد که مامان پلو را به کسی نده خودم می‌آیم. مقید بود که به نیت امام علی (ع) حتما این قدم را در راه ایشان بکشد. هرکجای تهران یا اصفهان بود سحر بیست و سوم ماه رمضان می‌آمد خانه و برای روزه داران غذا می‌کشید. اینکه در شب میلاد امام علی (ع) به شهادت رسید همان اخلاص صادقانه اش برای ایشان بود که در راه خودشان به شهادت برسند.
سنگ صبور در برابر طوفان زندگی

سنگ صبور در برابر طوفان زندگی

دوست شهید «علی باقری» می‌گوید: با وجود اینکه در زندگی اش مشکلات زیادی را به چشم دید، اما صبر و مقاومت فوق العاده‌ای داشت. همیشه از مشکلات زندگی اش صحبت می‌کرد.
برادر حق، حکایت دوستی و عدالت

برادر حق، حکایت دوستی و عدالت

برادر شهید «سیدناصر حسینیان» می‌گوید: دوره نوجوانی با بچه‌های محل که بازی می‌کردم اگر بین ما بحثی می‌شد شهید همیشه طرف حق را می‌گرفت به او می‌گفتم تو برادر من هستی ایشان می‌گفت: من طرفدار حق هستم.
شهد تقوا، طعم حلال در باغ دنیا

شهد تقوا، طعم حلال در باغ دنیا

دوست شهید «سیدرجب رشیدایی» می‌گوید: پسرم خیلی حلال و حرام را رعایت می‌کرد و همیشه با آدم‌های خوب معاشرت می‌کرد. یکبار به من گفت: مامان دوستم رضا به من گفت: برویم خانه همسایه انجیر بچینیم. من به او گفتم، آقا رضا اول از صاحب خانه اجازه بگیریم، بعد انجیر بکنیم. رضا گفت: ول کن، دنیا دو روزه، پسرم ناراحت شد و گفت با من دیگر حرف نزن. انجیر دزدی حرام است.
از زیارت شش گوشه تا ضیافت شهادت

از زیارت شش گوشه تا ضیافت شهادت

همرزم شهید «سیف الله جهانی امیری» می‌گوید: بیش‌ترین آرزویی که داشت این بود که همیشه می‌گفت: حسین جان! دوست دارم قبل از این که بمیرم و شهید بشوم یک بار هم شده به زیارت آقا در کربلا بروم و بعد شهید شوم.
سری که به مادر بازنگشت

سری که به مادر بازنگشت

مادر شهید «فرج الله حامدی» می‌گوید: داشتیم ناهار می‌خوردیم، فرج یهو گفت: مامان میدونی من پسر فاطمه زهرام. بهش گفتم فرج لوس نشو؛ ناهارتو بخور. چند وقتی از اون روز گذشت و جنگ شد و پسرم رفت جبهه و شهید شد و وقتی آوردنش سرش قطع شده بود. خیلی بی تابی میکردم.
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه