پدر شهید «مهدی پورهاشم کله بستی» میگوید: بچه شوخ طبعی بود. انس و علاقه شدیدی به حفظ و قرائت قرآن داشت و یک جزء از قرآن را حفظ بود و مقید به نماز اول وقت و جماعت بود و نماز شب اش ترک نمیشد.
پدر شهید «اکبر بدوی میانگله» میگوید: برای رفتن به جبهه خیلی علاقمند بود، تاکید میکرد که ثبت نام کند. من هم او را بردم نکا در سپاه انقلاب اسلامی ثبت نام کنم اما قبول نکردند. او بعداً به همراه پسرعمویش موفق شد ثبت نام کند هدفش از جبهه این بود که با دشمن بجنگد و خاک وطن را آزاد کند و انتقام عموهایش نادعلی و عباسعلی را بگیرد او رفت.
دوست شهید «حسن روحی» میگوید: شهید روحی فکر میکردند اگر امدادگر باشند نمیتوانند به عملیات بروند و در راه خدا جهاد کنند به همین خاطر به من گفتند: من این جا میمانم تا مدت امدادگریام تمام شود و اسلحه به دست بگیرم و در عملیات شرکت کنم و به من توصیه کرد که وقتی به خانه رفتی بگو که او کمی دیرتر میآید.
مادر شهید «علی اکبر اسلامی بلده» میگوید: شهید وقتی هنوز به دنیا نیامده بود و در رحم من جای داشت بسیار صبور بود وقتی به دنیا آمد هم همین طور بود گاهی از صبوری اش رنج میبردم و موجب شگفتی من بود هنگامی که درون گهواره گریههای خفیفی میکرد گهواره اش به خودی خود تکان میخورد.
برادر شهید «علی باقرزاده» میگوید: عشق و علاقهی خاصی به ائمه اطهار و امام خمینی داشت و هر وقت در مراسم نام امام خمینی را میشنید، چشمانش غرق در اشک میشد.
خواهر شهید «مصطفی اصغرنژاد» میگوید: ایشان خیلی خوش رفتار و مهربان بود و همیشه لبخند به لب داشتند و با همه همسایهها دوست بودند و وقتی ایشان شهید شدند و ایشان را آوردند حس کردم لبخند به لب دارد این را نگفتم تا این که کسی که ایشان را غسل و کفن کرده بود میگفت تا حالا ندیده بودم کسی با حالت خنده از دنیا برود و این شهید از شهادتش خوشحال بود و میخندید.
برادرشهید «قاسم علی جان ناری کناری» میگوید: اوقاتش را در باشگاه کشتی و فوتبال میگذراند. در انتخاب دوست همیشه به ما سفارش میکرد و میگفت دوستی که انتخاب میکنی از لحاظ اخلاقی، رفتاری با شخصیت و اهل معنویات باشد.
خواهر شهید «علی اصغر رستم زاده گنجی» میگوید: روزی لباس بسیجی خود را آورد و من برای او اندازه کردم و از او پرسیدم کی به جبهه میروی؟ گفت: نمیدانم همین روزها. گفتم کی میآیی؟ گفت یا میآیم یا مرا میآورند.
همسر شهید «علیرضا بلباسی» میگوید: ما برای رسیدن به خالق هستی مانند خمیری هستیم که آن را در داخل تنور میگذارند و خمیر باید تحمل آتش بسیار داغ و حرارت خیلی زیاد را داشته باشد. تا تبدیل به نان شود. من و تو نیز باید مانند آن خمیر در داخل آتشداغ روزگار پخته شویم و ثمره این سختیها باید همچون عسل نزد ما شیرین بیاید.
خواهر شهید «غلامرضا خرده مینا» میگوید: او همیشه در سخت شرایط و مراحل زندگی یار و غمخوار ما بوده است وهمیشه به من در خصوص حفظ حجاب و رعایت تقوا سفارش میکرد.