مازندران - خاطراه ها و نيايش

آخرین اخبار:
خاطراه ها و نيايش
«نجوای شهادت در لبه پرتگاه، روایتی از اسارت و معجزه»

«نجوای شهادت در لبه پرتگاه، روایتی از اسارت و معجزه»

سید علی اصغر قاسمی آزاده جنگ تحمیلی می‌گوید: پس از دستگیری، با ضرب‌وشتم ما را به یک مرکز پرورش ماهی بردند. حتی قصد داشتند مرا با بیل لودر به داخل استخر ماهی بیندازند. شهادتین را گفتم، اما منصرف شدند. سپس ما را برای بازجویی منتقل کردند. در بیمارستان بصره معاینه شدیم. من و موسی را جدا کردند. او از ناحیه کتف و شکم مجروح بود و خون‌ریزی داخلی داشت، اما همچنان به من سر می‌زد و روحیه‌ام را حفظ می‌کرد.
«پا‌هایی که برای پرواز قد کشید»

«پا‌هایی که برای پرواز قد کشید»

مادرشهید «حمیدرضا قادری » نیز از سال‌های کودکی فرزندش یاد کرد و گفت: «او که تا هفت سالگی حتی توان ایستادن بر پا‌های نحیفش را نداشت، سال‌ها بعد با همان گام‌های لرزان، راهی جبهه‌ای شد که قرار بود آخرین ایستگاه زندگی‌اش باشد؛ مسیری که با نذر و نیاز مادر آغاز شد و با بازگشت استخوان‌های بی‌جانش به خانه، به پایان رسید.»
«سکون در دل طوفان»

«سکون در دل طوفان»

برادر شهید «حسین بابازاده» می‌گوید: در حالی که طوفان با تمام توانش اردوگاه را به بازی گرفته بود و چادر‌ها را در هوا می‌پراکنده می‌کرد، تنها یک نفر بود که انگار در دنیای دیگری زیست؛ دنیایی که در آن نه صدای رعد می‌پیچید و نه لرزش باد، که تنها صدای سکوتِ نمازش بود.
«خوش قلبی که از همان کودکی می‌درخشید»

«خوش قلبی که از همان کودکی می‌درخشید»

پدر شهید «محمد الله‌قلی» نیز از سال‌های کودکی فرزندش یاد کرد و گفت: محمد از همان بدو تولد بچه‌ای قشنگ و بامزه بود و همه این را می‌گفتند. از کودکی همیشه دوست داشت با من باشد؛ هر جا می‌رفتم، همراه من می‌آمد و محمد تحمل ناراحتی خانواده را نداشت و خوش‌قلب بود. همیشه تلاش می‌کرد خانواده‌اش ناراحت نباشند.
«از جبهه تا عملیات فتح المبین»

«از جبهه تا عملیات فتح المبین»

سردار حاج «علی فردوس» می‌گوید: این آزاده و جانباز اهل مازندران با بیان اینکه مجروحیت مانع ادامه حضورش در جبهه نشد، گفت: مجدداً همراه شهید خاکسار به منطقه گیلان‌غرب و اسلام‌آباد اعزام شدیم و در آن مقطع تمام نیرو‌های ارتش در حال جابه‌جایی بودند و گفتند قرار است یک عملیات بزرگ در جنوب انجام شود. خودمان را به اهواز رساندیم و برای عملیات فتح‌المبین آماده شدیم.
«خوابی که نگاهم را تغییر داد»

«خوابی که نگاهم را تغییر داد»

خواهر شهید «نجف علی کلامی» می‌گوید: یک شب خواب دیدم یک آقایی که شال سبز بر سر دارد قرآن بزرگ آورد روی تلویزیون ما گذاشت از خواب بیدار شده و گفتم: دیدن تلویزیون حرام است چرا من این خواب را دیدم برای برادرم گفتم ایشان گفت روزی می‌رسد در تلویزیون راجع به قرآن صحبت می‌شود و این تلویزیون اشکالی ندارد.
افتخار کنید فرزندانتان به جبهه می روند

افتخار کنید فرزندانتان به جبهه می روند

پدر شهید «حبیب الله سیفی مقدم» می‌گوید: پسرم در مورد شهادت می‌گفت؛ «ما که از امام حسین بالاتر و برتر نیستیم. شما افتخار کنید ما به جبهه برویم و به شهادت برسیم»
«مردی که نه زور می گفت و نه زور می شنید»

«مردی که نه زور می گفت و نه زور می شنید»

برادر شهید «اسفندیار پورشعبان مرکیه» می‌گوید: بزرگترین حُسن ایشان این بود که هیچ گاه زیر بار حرف زور نمی‌رفت حتی در بازی‌های کودکانه زیر بار اجبار نمی‌رفت و خودش هم سعی می‌کرد به مردم زور نگوید.
«وعده ی دیدار در مزار»

«وعده ی دیدار در مزار»

برادر شهید «نادر احدی لاریجانی» می‌گوید: رفتارش مثل قبل نبود تعجب کردم و گفتم چرا حالت این طوری است؟ ایشان گفتند: «این بار که بروم فکر نکنم دیگر به خانه برگردم.» با هم رفتیم عکس گرفتیم. حتی مکان قبرش را به من نشان داد و آن روز آخرین باری بود که آمد و دوباره برگشت به سربازی. دفعه بعد جنازه اش را آوردند.
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه