شهید عبداله واعظی در وصیتنامه خود بیان میکند: امروز، كربلاى انقلابمان، خون مى خواهد و من مى روم تا به يزيد و يزيدان، بفهمانم كه شهادت بالاترين، آرزوى ماست.
شهید خلیل گلشنی از مقام شهادت در وصیتنامه خود میگوید: خون شهيدان همواره به جوش است و اين شهيدان از حسين ابن على (ع) سرور شهيدان گام شهادت را آموخته اند.
شهید عباس فهرستی در وصیتنامه خود مینویسد: امام خمينى را تنها نگذارند و پيرو راه شهداى انقلاب ايران باشند و نگذارند، خون شهداء ناچيز باشد و نگذارند، ضد انقلاب نفس بكشد.
عباس راشاد در بیان خاطرهای از روزیهای جنگ میگوید: با دو اتوبوس توی جاده میرفتیم که ناگهان چند هواپیما به ما حمله کردند. باران بمب بود که کنار اتوبوسها میریخت. اتوبوس اولی را با راکت زدند.
شهید لطفعلی باباخانی در وصیتنامه خود توصیه میکند: هميشه به فكر اسلام باشيد نه به فكر خودتان و هميشه بنازيد و افتخار كنيد خداوند همچنين رهبرى براى شما داده است و شكر گزار او باشيد.
شهید محمد دشتکی در وصیتنامه خود مینویسد: رفتن ما حتمى است و هيچ شكى در آن نيست. پس چرا با مرگ طبيعى از دنيا برويم؟ چرا شهادت را با مرگ طبيعى عوض نكنيم؟
شهید محبتعلی دویرانی با بیان جمله "من هميشه سرباز توام خمينى گوش به فرمان توام خمينى" میگوید: من از همه هموطنان عزيز و شهيدپرور عاجزانه مىخواهم كه اين شعار را نه در زبان و نه تنها در حرف بلكه در عمل پياده كنند.
سردار علی ناصری در یکی از خاطرات خود میگوید: منطقه پر از مین بود. پوشش تیربار هم آن را کامل میکرد. حرکت بسیار مشکل بود. علی آقا به هر مین که میرسید با خونسردی آن را خنثی میکرد. به سیم خاردار قبل از سنگرها رسیدیم....
غلامرضا جعفری یکی از رزمندگان بیان میکند: تا صبح گلوله آرپیجی بود که شلیک میکردیم. من آنقدر آرپیجی زده بودم که از یک گوشم خون میآمد و گوش دیگرم عین ساعت تیک و تاک میکرد. هر چهار نفرمان خسته و بیخواب بودیم. آن شب را به هر زحمتی بود، بیدار ماندیم و از خط دفاع کردیم.
شهید اسفندیار مرادی در وصیتنامه خود به پدرش میگوید: اميدوارم با خون ما بر مقاومت و ايستادگى ملت شهيدپرور ايران افزوده شود تا به يارى خداوند متعال اين مملكت را از وجود بيگانگان و خائنان داخلى پاك سازى كنند.
شهید عبدالرحیم محمدی خطاب به پدر خود میگوید: درود بر تو كه چنان ابراهيم فرزند خويش را به فرمان خداى بزرگ به قربانگاه فرستادى، بدان و آگاه باش كه اسماعيلت هرگز از فرمان باريتعالى سر باز نمى زند.
امیرعلی احمدی یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس در بیان یکی از خاطرات خود میگوید: ناگهان سنگینی دستی را روی شانه چپم احساس کردم. دست رستم خانی نبود، دستی که روی شانهام بود بزرگتر از دست ایشان بود. بلافاصله از زمین بلند شدم و برگشتم. عراقی بود....