همسر شهید رامین مهدیآبادی از مردی میگوید که آرامش، صبوری و عشق به اهلبیت (ع) در تمام زندگیاش جاری بود؛ از همسری که خدمت را انتخاب کرد و همیشه آرزو داشت روزی در راه دفاع از کشورش قدم بردارد.
به مناسبت گرامیداشت یاد و خاطره شهدای عملیاتهای دوران دفاع مقدس، ویدئوی تاریخ شفاهی شهید والامقام «احمد صالحی اسماعیلگوابری» منتشر شد. در این گفتگو، پدر شهید با بازخوانی لحظات اعزام تا شهادتِ فرزندش در منطقه عملیاتی امالرصاص، ابعاد تازهای از شخصیت این دانشآموزِ رزمنده را که در راه دفاع از میهن مفقودالاثر شد، برای مخاطبان نوید شاهد ترسیم میکند.
«شهید محمدحسین ابوالمنصوری در وصیتنامه خود با صراحت مینویسد: "از مال دنیا هیچ ندارم که به کس ببخشم." اما همین سرباز بیدنیا، برای بازماندگانش دو وصیت ارزشمند دارد: نخست به برادرانش سفارش میکند که به حرف پدر و مادر گوش کنند و راه قرآن و اسلام را پیش بگیرند؛ و دیگر به خواهرانش میگوید که چون زینب (س) صبر داشته باشند، چرا که مرگ هر انسانی فرا میرسد و چه بهتر که در راه دین و مملکت باشد.»
«نصراله قدیمی کرجی»، جانباز و آزاده دفاع مقدس، روایت میکند: «دو سال اسارت را تحمل کردم، اما وقتی تبادل اسرا شروع شد و نوبتم دیر رسید، همان سی روز انتظار، از همه سالهای اسارت برایم سنگینتر بود.»
جانباز و آزاده «جهانبخش سعدی» از لحظهای میگوید که پس از پاتک سنگین دشمن و شکستن خط، به هوش آمد و خود را در محاصره نیروهای بعثی دید؛ جایی که بیشتر همرزمانش مجروح و مهماتشان تمام شده بود و اسارت آغاز شد.
روایتی شنیدنی از تشنگی و شکنجه در نخستین شب اسارت آزاده و جانباز «رحمن علی مرادی»
جانباز و آزاده «رحمنعلی مرادی» روایت میکند که در نخستین شب اسارتش، از شدت تشنگی به پنجره آسایشگاه رفت و آرزو کرد گنجشکی شود تا از شیر آب بیرون جرعهای بنوشد، اما با خشونت نگهبانان مواجه شد و سخت کتک خورد.
گفت و گوی تصویری با جانباز و آزاده «علیرضا ویسی گرگه بیشه»
«شیر محمد محمدی» میگوید: ۲۹ خرداد ۱۳۶۲ در عملیات والفجر یک اسیر شدم؛ چهار، پنج قدم بیشتر با دشمن فاصله نداشتم که ناگهان بالای سرمان رسیدند و همانجا فهمیدم زندگی و مرگ چقدر به هم نزدیکاند.
یک رزمنده کرمانشاهی از مأموریتی ساده در ارتفاعات بازیدراز میگوید که کمین دشمن، شهادت همرزمان و اسارت خودش انجامید؛ روایتی تلخ، اما سرشار از امید، ایمان و باور به آینده.
جانباز «مصطفی جمشیدی» با صدایی آمیخته به صلابت و خاطره میگوید: شبی که آسمان و زمین میان مهران تا چنگوله شعلهور بود، گمان کردم پایم را جا گذاشتهام میان میدان نبرد؛ اما تقدیر مرا برای ادامه روایت زنده نگه داشت.
تنها پانزده روز به پایان خدمت سربازیاش مانده بود که در منطقه سومار به اسارت دشمن درآمد و ۲۶ ماه از جوانیاش را در اردوگاه شماره ۱۸ عراق با گرسنگی، بیآبی و شکنجه سپری کرد.
«علی الماسی»، جانباز و آزاده دفاع مقدس، از روز اسارت در عملیات «تک عراق» در منطقه موسیان میگوید؛ از انتقال به بغداد و اردوگاههای موصل، از روزهای سخت اسارت و دلخوشی کوچک آرایشگری برای همرزمان، و از امید بزرگ بازگشت به وطن و دیدار خانواده.
در این کلیپ همسر شهید «علیاصغر اشرفی» نقل میکند: «علیاصغر با اینکه نه پدر دیده بود نه مادر، یک فرشته بود. همیشه دستگیر فقرا و دنبال صلح و صلاح بین مردم بود.»
سالها گذشته، اما مادر شهید «شیرزاد احمدی» هنوز صحنه بمباران و دستان کوچکی را که محکم نان را گرفته بود، فراموش نکرده است؛ روزی که خانهاش دود شد و آسمان سیاه.
جانباز «بهروز پیری» میگوید: استخوان پایم خرد شد، اما دلم هنوز محکم برای ادامه خدمت میتپید؛ روایتی ساده، اما پرمعنا از مردی که سربازی را نیمهتمام نگذاشت.