آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۲۷۰۷
۱۱:۰۵

۱۴۰۵/۰۷/۱۹

از مکه برای دیدن ما آمد

برادر شهید «علی‌اکبر درخشان‏ پور» نقل می‌کند: «چند شب نگذشته بود که در خواب دیدمش. گفت: می‌خوام برم. دارم از مکه میام، اومدم شما رو ببینم.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید علی‌اکبر درخشان‏ پور» بیست و چهارم آبان ۱۳۵۰ در شهرستان سمنان دیده به جهان گشود. پدرش محمدباقر، خواربار فروش بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. پاسدار وظیفه بود. بیست و دوم مهرماه ۱۳۷۰ در طلائیه بر اثر انفجار مین و اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکر وی در گلزار شهدای امامزاده اشرف زادگاهش به خاک سپرده شد.

از مکه برای دیدار ما آمد

زمین را به برادران و دل را به خدا داد

مادرم یک قطعه زمین داشت و می‌خواست در زمان حیات خودش بین پسر‌ها تقسیم کند. علی آن موقع حدود چهارده پانزده ساله بود. ما بزرگتر بودیم. به مادرم گفت: «من نمی‌خوام، سهمم رو بدین به داداش‌ها!»

ما هم به مادرمان گفتیم: «ان‌شاءالله سالیان سال زنده باشی و از اون استفاده کنی!»

او اصرار داشت که تا زنده است، تکلیف زمین را روشن کند. یک روز دیگر که دور هم جمع بودیم، مادرم موضوع را مطرح کرد. علی دوباره حرفش را تکرار کرد که: «این زمین به درد من نمی‌خوره. من فعلاً درس می‌خونم و بعد هم معلوم نیست زنده باشیم یا نه. من می‌بخشم به شماها.»

(به نقل از برادر شهید)

یاد همسایه

یک مقدار شام بیشتر درست کردم و بچه‌ها را هم خبر کردم. شام را که خوردیم اضافه آمد. علی را صدا زدم و گفتم: «مامان‌جان! بیا این ظرف غذا رو بده به فلان همسایه.»

گفت: «نمی‌برم! حالا که خوردیم و سیر شدیم یاد همسایه افتادی؟ اگه می‌خواستی یاد اونا باشی باید همون موقع که شام نخورده بودیم می‌دادی.»

(به نقل از مادر شهید)

صبر پیشه کن

تازه شوهر کرده بودم. همسرم نظامی بود و محل مأموریتش مرز پاکستان. برایم زندگی سخت بود و شب‌ها می‌ترسیدم. علی مدتی نزد من می‌آمد و کار‌های بیرون منزل را انجام می‌داد. همیشه با من صحبت می‌کرد و دلداری‌ام می‌داد. هروقت می‌خواست به خانه‌شان برود، می‌گفتم: «داداش! اگه پیشم نمونی از ترس دلم می‌ترکه، تا شوهرم برنگشته باید همین‌جا بمونی.»

می‌گفت: «مگه تو نمی‌دونستی یک نظامی خونه به دوشه و هر روز یه جا مأموریت داره؟ اگه این‌طور بود، خونه بابا می‌موندی. باید کمی صبر داشته باشی و تنهایی رو تجربه کنی. شهر دیگری هم که برین همین وضعه. اگه من برم کم‌کم عادت می‌کنی.»

با این احوال وقتی می‌رفت دلش طاقت نمی‌داد که من تنها باشم، دوباره برمی‌گشت. هر کجا بود شب خودش را می‌رساند.

(به نقل از خواهر شهید)

از مکه آمده بود، فقط برای دیدار

چند وقتی بود که به خوابم نمی‌آمد و دلتنگش شده بودم. پیش خودمان می‌گفتیم: «چطور شده پسره به خواب‌مون نمیاد و سری هم به ما نمی‌زنه.»

چند شب نگذشته بود که در خواب دیدمش. از دیوار حیاط بالا آمد و ما را صدا می‌زد. بیرون پریدم و با دیدنش خیلی خوشحال شدم. خواستم در را باز کنم که از در وارد شود، اما قبول نکرد و گفت: «می‌خوام برم. دارم از مکه میام، اومدم شما رو ببینم.»

در همین حال سرش را به طرف کوچه برگرداند و کسی را به نام ذوالفقاری صدا زد و گفت: «تا من، پدر و مادرم رو ببینم تو هم برو پدر و مادرت رو ببین و زود برگرد!» تا رفتم او را ببوسم از خواب پریدم.

(به نقل از پدر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه