عشق به امام، مسیر شهادتش را هموار کرد
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمودحسین عباسی» هفتم اسفندماه ۱۳۳۸ در شهرستان دامغان دیده به جهان گشود. پدرش علیمحمد، بازنشسته شهرداری بود و مادرش زبیده نام داشت. تا پایان دوره کاردانی درس خواند. معلم بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سی و یکم تیرماه ۱۳۶۱ در شرق بصره عراق به شهادت رسید. پیکر او مدتها در منطقه بر جا ماند و بیست و دوم شهریور ۱۳۷۷ پس از تفحص در گلزار شهدای فردوسرضای زادگاهش به خاک سپرده شد.

عشق به امام، مسیر شهادت را هموار کرد
پیش از انقلاب، زمانی که اعلامیههای امام(ره) را نمیشد خیلی آشکار کرد و به راحتی به نوارهای سخنرانی ایشان گوش داد، با امام(ره) آشنا شد. او عاشق امام(ره) بود.
نمازهای طولانی، راز و نیاز شبانه، مطالعه کتابهای مذهبی همه و همه دست به دست هم داد تا از او انسانی باایمان ساخت. به همین دلیل موقع رفتن به جبهه، مادرم بدون کوچکترین ناراحتی شانههایش را بوسید و خدا را شکر کرد و گفت: «به تو افتخار میکنم!»
او جواب داد: «من باید به داشتن مادری فهمیده و متدین مثل تو افتخار کنم!»
(به نقل از خواهر شهید)
خواهر قرآن گشود، خدا پاسخ داد
تازه از منطقه آمده بود. اطلاع پیدا کرد که بعضی از دوستانش شهید شدهاند. در تشییع پیکر آنها شرکت کرد. به خانه آمد. از وجناتش پیدا بود که خیلی تمایل به ماندن ندارد. گفت: «من میرم! دیگه اینجا موندن نداره!»
مادرم گفت: «آخه مادرجان! هنوز ما تو رو ندیدیم. اقلاً چهار روز بمون! الآن پدرت هم که بیاد بفهمه میخوای بری ناراحت میشه!»
دیدن پیکرهای رفقای جبههاش، چنان بیتابش کرده بود که حال و حوصله حرف زدن و حرف شنیدن را نداشت. گفت: «برام یک تفأل به قرآن میزنی؟ بگذار خدا تکلیفم رو روشن کنه!» این را به خواهرم گفت. او هم قرآن را برداشت. بوسید و رو به قبله نشست. با احترام قرآن را توی دستانش گرفت. زیر لب زمزمهای داشت و صلوات فرستاد. با آدابی کتاب خدا را باز کرد. بعد هم با صدای بلند خواند: «اِنَّ اَللهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُومِنینَ ...»
(به نقل از اقوام شهید)
تفأل زد، راهش را پیدا کرد
حسین صلوات فرستاد. ما هم تبعیت کردیم. به مادرم گفت: «خدا تکلیفم رو روشن کرد. معلوم شد که جای من جبهه است. دلم برای شما تنگ شده بود. حالا هم دیدمتون. دیگه راضی کردن بابام با شماست. یک روز هم زودتر برم یک روزه.»
پدرم با اصل رفتن او مخالف نبود. قبلاً هم با رفتنش مخالفت نداشت. اگر چیزی میگفت برای این بود که او را بیشتر ببیند. پدر که از بیرون آمد، مادرم سر صحبت را باز کرد. موضوع تفأل زدن به قرآن را گفت. او هم با رفتنش مخالفت نکرد. از این که حسین خوشحال شده بود، ما هم شاد بودیم. میخواست در عملیات رمضان حضور داشته باشد.
(به نقل از خواهر شهید)
زخم عمیق بود، اما او عمیقتر
سال ۱۳۶۰ یک گروهان از نیروهای بسیجی دامغان به فرماندهی سید حسین احمدی تشکیل شد. به جنوب اعزام شدیم. در مدرسه شهید رجایی اهواز استقرار پیدا کردیم. چند روزی طول کشید تا سازماندهی شدیم و تجهیزات گرفتیم.
ما را به نورد اهواز اعزام کردند. باید برای کسب اطلاعات از وضعیت دشمن، خودمان را به مواضع بعثیها میرساندیم. پشت خط اول رسیدیم. سنگری نبود که در آن مستقر شویم. شروع به احداث سنگر کردیم. جایی را درست کردیم که بچهها بتوانند در موقع استراحت کمی راحتتر باشند. کار شناسایی شروع شد. ناچار باید از داخل آب به طرف دشمن میرفتیم. منطقه مردابی بود. ارتفاع آب گاهی بیش از یک و نیم متر میشد. کوچکترین سرو صدایی، بعثیها را متوجه ما میکرد.
یک روز من و محمودحسین برای شناسایی رفتیم. خودمان را به پنجاه متری بعثیها رساندیم در سکوت مطلق. سنگرها، تجهیزات و نفرات و محل تجمع نیروها و موقعیتها را شناسایی و اطلاعاتشان را ثبت کردیم و کروکی کشیدیم. کارمان تمام شد. موقع برگشت میان نیزارها صحبتمان گل انداخت. آنها متوجه حضور ما شدند. ما را نمیدیدند اما به صورت کور، تیراندازی میکردند. یک تیر کلاش به پای حسین خورد و زخمی شد. نباید میگذاشتیم که خون برود. وسیلهای برای بستن زخم نداشتیم. لباسش را درآوردم، پاره کردم و زخم را بستم. زیر بغلش را گرفتم و به هر زحمتی بود جلوی سنگر رساندم.
بلافاصله تماس گرفتیم که آمبولانس بیاید و او را به بیمارستان برساند. از رفتن خودداری میکرد. میگفت: «خون بند اومده! نیازی نیست!» به حرفش گوش نکردیم چون زخمش عمیق بود. چند روز بعد دوباره به خط برگشت. باز هم با شوخیهایش محفل دوستان را گرم میکرد.
(به نقل از علی مهرابی، همرزم شهید)
جدایی نزدیک بود
همیشه با هم اعزام میشدیم ولی آن بار من از طریق جهاد اعزام شده بودم و او هم از طریق بسیج. در ایستگاه حسینیه مستقر بودیم. به سراغم آمد. از اهواز برگشته بود. برای حمام کردن و تلفن زدن و وداع به شهر رفته بود. از دیدنش خیلی خوشحال شدم. ساعتی را با من گذراند. از گذشتهها، تلخیها و شیرینیهای اعزامهای قبلی با هم صحبت کردیم. گفت: «مهدی! رفقامون رفتن! دیگه کسی باقی نمونده!» برای مدتی سکوت بین ما حاکم شد. هرکدام جداگانه به دوستان شهیدمان فکر میکردیم. در میان فکرهایم به رفقای شهید، با خودم گفتم: «حسین رو دریاب! پیش از اینکه او هم از دستت بره!»
ناخودآگاه چشمانم را از زمین برداشتم و به صورتش نگاه کردم. صورتش گل انداخته بود. جذابیتی داشت. هیچوقت او را آن طوری ندیده بودم. فهمیدم طولی نخواهد کشید که بین من و او هم جدایی میافتد. او هنوز به زمین خیره بود. انگار با چشمانش اسامی دوستان شهیدش را بر زمین حک میکرد تا ماندگار شوند. ناگاه سرش را بلند کرد و سکوت را شکست. با عجله بلند شد. گفت: «خب مهدی جان! من دیگه باید برم!» اصرارم برای نگه داشتنش فایدهای نداشت. عملیات در پیش بود. گفتم: «باشه برو! شب میام خط و پیدات میکنم.»
از هم خداحافظی کردیم. خداحافظی دو دوستی که یکیشان میداند دیگری برنمیگردد. به طرف خط راه افتاد. از پشت سر نگاهش میکردم. هر لحظه از من دورتر میشد. من هم در خاطراتم به گذشتههای دورترم میرفتم. هر چه بیشتر به عمق دوستیمان میرفتم، اشک بیشتری میریختم. آخر هم نتوانستم به میثاق نامهای که با هم داشتیم اشاره کنم و به او یادآوری کنم که بر سر پیمان خودش با ما باشد. «چرا او برود و من بمانم؟» این سؤال آرامشم را سلب کرده بود.
تصمیم گرفتم هرطور شده خودم را در خط به او برسانم. شب به طرف خط حرکت کردم. فایدهای نداشت. نمیشد پیدایش کنم. عملیات رمضان آغاز شده بود. پشت خاکریزها دنبالش میگشتم. او برای شکار تانکهای بعثی خاکریز را پشت سر گذاشته بود و در میان مثلثیهای پنج صحنه نبرد شهید شده بود.
(به نقل از سید مهدی مهدویزاده، همرزم شهید)
انتهای متن/