کاغذی که شهادت را برای هادی تضمین کرد
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید هادی ملاکاظمی» یکم آبان ۱۳۴۰ در شهرستان تهران دیده به جهان گشود. پدرش رضا، بنا بود و مادرش سکینه نام داشت. تا اول متوسطه درس خواند. به عنوان سرباز ارتش عازم جبهه شد. بیست و سوم شهریور ۱۳۵۹ در سردشت بر اثر انفجار مین به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای بهشتزهرای زادگاهش واقع است.

روایت هادی از استقبال امام
اگر چه پدرم گاهی اسم آیتالله خمینی را به زبان میآورد و در فراقش اشک میریخت، ولی ما آنقدر بزرگ نبودیم که ایشان را بشناسیم. سال ۱۳۵۶ که انقلاب داشت به اوج خود نزدیک میشد، ابتدا هادی و بعد هم من که دو سال از او کوچکتر بودم، با اسم امام آشنا شدیم.
در بین همه خانوادههای مذهبی این اسم بزرگ دیگر شناخته شده بود. حسرت دیدار امام حالا دیگر نه تنها پدر را رنج میداد، بلکه ما را هم که در سن نوجوانی بودیم، تشنه کرده بود. این عطش ادامه داشت تا سال ۱۳۵۷. وقتی که قرار شد امام از پاریس به ایران برگردند، روزها و ثانیهها را میشمردیم. هادی از خانه بیرون رفت. او از مادرم خواسته بود اگر چند روز نیامد، نگرانش نباشد.
چهار شبانه روز همه اعضای خانواده در فکر پیدا کردن او بودیم. نمیدانستیم به کجا رفته. به دوستانش مراجعه میکردیم، خبری از او نداشتند. به بیمارستانها سر میزدیم، اما اثری از او پیدا نمیکردیم. بعد از چهار شبانه روز پیدایش شد.
برای استقبال از امام به تهران رفته بود. عاشقانه از اوضاع تهران آن روز و از عشق مردم به امام میگفت. از قربانی کردنها، از شاخههای گل که در مسیر حرکت ماشین حامل امام روی زمین چیده شده بود. از اشکهای شوقی که از چشمهای مشتاقان جاری میشد و صورتها را آب میداد.
(به نقل از برادر شهید)
بیشتر بخوانید: تا وقتی جنگه من در جبهه میمونم و تا آخرین توان میجنگم
اولین دیدار با امام
هنوز كسی جرأت نمیكرد نامی از امام ببرد. یک روز گفت: «میخوای یک چیز بهت نشون بدم؟» كنجكاو شدم و پرسیدم: «چی؟» گفت: «اینجا كه نمیشه، بیا بریم خونه.» وقتی به منزلشان رفتیم، یقه پیراهنش را باز كرد و عكس امام را درآورد.
اوّلین بار بود كه عكس امام را میدیدم. آن را به من داد. بوسیدم و دوباره به او برگرداندم. خیلی تلاش كردم كه بفهمم از كجا به دست آورده است. بی فایده بود، اما دلم میخواست كه من هم عكس امام را داشته باشم. دلم میخواست پا به پای هادی در انقلاب نقش ایفا كنم. بالاخره چند روز بعد خودش یک عكس امام را به من داد.
(به نقل از حبیب ابوجعفری، دوست شهید)
کاغذی که شهادتش را تضمین کرد
مهدی! بیا بابا. گفتم: «بله! كاری داشتین؟»
گفت:«این كاغذ رو بخون ببین چیه!» كاغذ را به من داد و فرقان آجر را برداشت و حركت كرد. داشتیم ساختمان قدیمی را جمع میكردیم كه جایش بسازیم. كاغذ رنگ پریده بود، به اندازه كف یک دست و چهار تا شده. وقتی میخواستی تای آن را باز كنی میشكست. باید با دقت بازش میكردم. وقتی بازش كردم، دیدم خط هادی است.
نوشته بود: «خدایا! این بنده گنهكار را هیچچیز جز شهادت پاكیزه نخواهد كرد، پس به كرمت ای خدای مهربان پاكیزهام كن!» نتوانستم خودم را نگه دارم. اشكم مثل باران سرازیر شد. پدرم وقتی فرقان را خالی كرد و برگشت، پرسید: «چی بود مهدی؟ چرا گریه میكنی؟»
پرسیدم: «این كاغذ كجا بود»
گفت: «لای درز آجرها. مگه چیه؟»
گفتم: «یک یادداشت. یک دعا.»
گفت: «دعا؟ فكر نمیكردم چیز مهمی باشه.»
به پدرم گفتم: «هادی با همین كاغذ كوچولو از خداوند شهادت درخواست كرده. بابا! فكر میكنی این كاغذ چند سال قبل نوشته شده؟»
پدرم گفت: «والله چی بگم از ظاهرش اینطور بر میاد كه شش هفت سال لای دیوار بوده.»
گفتم: «آره. اگه مال شش هفت سال جلوتر باشه، هادی شانزده هفده سال داشته. مربوط میشه به زمان پیروزی انقلاب. اون وقتی كه هنوز جنگی نبود. خیلی از ماها هم از شهادت هیچ چیز نمیدونستیم.»
(به نقل از برادر شهید)
هادی چریک، داوطلب کردستان
«گروهکهای ضدّانقلاب در کردستان حرکتی کردن که باید با اونها برخورد بشه. از ما خواسته شده که تعدادی نیروی زبده به آنجا اعزام کنیم، لذا کسانی که داوطلب هستن درخواست خودشون رو تا یه ساعت دیگه به دفتر فرماندهی بدن.» این را فرمانده هوابرد شیراز گفت. در بین سربازها و درجه دارها ولولهای افتاد. خیلیها علاقهمند بودند که نفر اول باشند. تعداد متقاضیان بیشتر از تعداد نیروهایی بود که باید اعزام میکردند. چارهای جز گزینش نبود. باید نیروهایی را میفرستادند که دورههای لازم را برای مبارزه با عوامل استکباری دیده باشند.
هادی یکی از متقاضیان بود. خیلیها بودند که از نظر جثّه درشتتر از او بودند، اما او از آمادگی بسیار بالایی برخوردار بود. اصرار به رفتن هم داشت، اما فرمانده قابلیتهای او را نمیدانست. احترامی گذاشت و گفت: «جناب! من هم در کمیته انقلاب اسلامی بودم و هم دورههای مختلف رو در سربازی و پیش از سربازی در سپاه گذروندم. هرکاری رو به خوبی میتونم انجام بدم.»
فرمانده گفت: «آخه برادر من! از عمر تشکیل سپاه مگه چند وقت میگذره که تو در سپاه دورههایی رو گذروندی؟»
گفت: «من به محض تشکیل دورههای آموزشی، داوطلبانه شرکت کردم. حتی بچّههای سمنان منو به نام هادی چریک میشناسن.»
فرمانده در حالی که لبخند روی لب داشت، با دست راستش به پشت هادی زد و گفت: «آفرین پسرم! موافقت میکنم که تو هم اعزام بشی.» هوابرد شیراز در این مأموریت فقط هفده نفر سهمیه داشت. هادی یکی از آنها بود. مأموریت محوله را با پیروزی و در کمترین زمان ممکن انجام دادند. باید منطقهای را پاکسازی میکردند. بعد از انجام موفقیتآمیز مأموریت، در منطقه غرب سردشت به شهادت رسید.
(به نقل از برادر شهید)
اولین شهید سمنان، در قطعه ۲۴ بهشت زهرا
مادرم گفت: «نمیخواین دنبال هادی برین؟ حتماً براش اتفاقی افتاده. او کسی نبود که توی این مدّت تماس نگیره یا نامه نده.»
گفتم: «مادرجان! شما بیجهت نگرانین. فرصت بده ببینیم چکار باید بکنیم.» نگرانی عمیق مادر را از همین چند کلمه حرفی که بینمان رد و بدل شد فهمیدم. بدون اینکه به او چیز دیگری بگویم، شروع کردم به گشتن دنبال شناسنامه هادی. یک کپی پیدا کردم. نمیدانم چرا؟ ولی کپی شناسنامه را میبوسیدم و اشک میریختم.
خبر داشتیم که به کردستان اعزام شدهاند. با هوابرد شیراز تماس گرفتیم و جویا شدیم. چیزی عایدمان نشد، اما خبر شهادت هادی و همرزمانش را در روزنامههای کثیرالانتشار چاپ کرده بودند. حتی بعضی از آشناها بدون اینکه بدانند هادی ملاکاظمی که در لیست شهدا نامش آمده برادر ماست، در مراسم دفنش در بهشت زهرا شرکت کرده بودند. خبر شهادت هادی دهان به دهان چرخید تا به ما رسید. معلوم شد که آنها را در بهشت زهرا دفن کردهاند، قطعه بیست و چهار. او اوّلین شهید جنگ از سمنان بود.
(به نقل از برادر شهید)
انتهای متن/