روایت یوسف؛ مسافرِ گم گشته در خاکِ مجنون
به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ بغضی کهنه در گلوی یوسف نشسته بود. لحظهای با نگاهی لبریز از مهربانی به چشمانِ غمگرفتهام خیره شد. با تردید پرسیدم: «چی شده یوسف؟»
یوسف با دنیایی از مهر پاسخ داد: «هیچی… پیر شدهای مادر.»
ناگهان سکوت کرد؛ نگاهش چنان اندوهی در خود داشت که گویی میدانست این آخرین دیدار است. برای اینکه فضا را عوض کنم، به شوخی گفتم: «خدا نکند، شما درست میگویید.»
گونههایش گل انداخت. خندید و زیر لب زمزمه کرد: «مجنونِ توام مادر… مجنون.»

خبر جانبازی پسر بزرگترم روحم را افسرده نکرده بود، اما وقتی یوسف گفت: «مادر، میخواهم به جبهه بروم»، دلم لرزید. با این حال، لبخندی زدم و گفتم: «برو به سلامت پسرم.»
او نزدیکتر آمد، صورتم را بوسید و رفت. در چارچوبِ در ایستاد و نگاهی به عقب انداخت: «مادر! یادت هست آن روزها که مدرسه میرفتم و با نان خشک افطار میکردیم؟ من تو را با همان نان و شیر حلال بزرگ کردم. حالا که میخواهم از خاک و ناموسم دفاع کنم، عجله دارم… برو، خدای مهربان پشت و پناهت.»
یوسف ساکش را برداشت و روستا را به سمت جبهه پشت سر گذاشت. گویی به قلبش الهام شده بود که دیگر بازنمیگردد. بعد از آخرین نامه، سکوت بود و دیگر هیچ. همه میگفتند یوسف در جزیره مجنون مفقود شده است.
نُه سال گذشت. شبی خانه حال و هوای عجیبی داشت. پسر کوچکم زیر پتو میلرزید و خواهران یوسف در گوشهای بیصدا میگریستند. با اینکه خسته بودم، لب به غذا نزدم. همانطور که به متکا تکیه داده بودم، چشمانم گرم شد و به خواب رفتم.
در خواب، خود را کنار دروازهی روستا دیدم. زنی به من نزدیک شد و پرسید: «چرا اینجا هستی؟»
گفتم: «منتظر پسرم هستم؛ یوسف که در جزیره مجنون مفقود شده.»
زن با لحنی آرام گفت: «یوسف… من هم به انتظارِ آمدنِ شهید یوسف ایستادهام.»
چشمانم را گشودم؛ نماز صبح را خواندم و بساط صبحانه را آماده کردم. ناگهان دخترم با چهرهای برافروخته گفت: «مادر! خواب دیدم حضرت زهرا(س) با عدهای به خانه ما آمدهاند…»
هنوز خورشید بر سر روستا پهن نشده بود که خبر پیچید: «پیکر یوسف پیدا شد.»
وقتی روزِ تدفین، یوسف را به آغوش خاک سپردیم، صدای خندهاش در گوشم پیچید که گفته بود: «پیر شدی مادر…»؛ آری پسرم، برای تو پیر شدم، اما در رکابِ عشقِ تو، هرگز خم به ابرو نیاوردم.