آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۱۹۲۸
۱۱:۰۵

۱۴۰۵/۰۷/۰۷
خاطره‌‌ای از شهید «میکائیل میردورقی»

مامان، چقدر غذات مزه بهشت می‌ده

مادر شهید تعریف می‌کند: پسرم در آن شب آخر، نشانه‌های زیادی برای آمادگی این شهادتش داشت. آن شب، سر سفره شام، وقتی چند قاشق غذا خورد، یک‌ دفعه گفت؛ «مامان، چقدر غذات مزه بهشت می‌ده!» تعجب کردم. تا آن شب از این حرف‌ها نمی‌زد. این هم یک نشانه بود.


به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «میکائیل میردورقی» بیست و یکم دی ماه ۱۳۹۵، در شهرستان اندیمشک به دنیا آمد. پدرش جواد و مادرش شکیبا نام داشت. خانواده‌اش اهل اندیمشک بودند و به دلیل شغل پدر به شهرستان میناب مهاجرت کرده بودند. دانش‌آموز کلاس سوم دبستان بود و در مدرسه شجره طیبه میناب تحصیل می‌کرد. نهم اسفند ماه ۱۴۰۴، در حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی به این مدرسه به شهادت رسید. پیکر او در قطعه شهدای بهشت زهرای کوی لور شهرستان اندیمشک به خاک سپرده شد.

با افتخار از اسمش تعریف می‌کرد و می‌گفت: «من همنام فرشته‌ها هستم. هر کسی آرزویی داره بگه من به فرشته‌ها بگم تا برآورده کنن!»

میکائیل نه فقط همنام فرشته‌ها، که خودش فرشته بود؛ پسر ۱۰ ساله شیرین‌زبانی که همراه همکلاسی‌ها و معلمانش پرکشید و آوازه مظلومیت‌شان در دنیا پیچید.

مامان، چقدر غذات مزه بهشت می‌ده

مامان، از من عکس خداحافظی بگیر

همان روز شنبه، وقتی می‌خواست به مدرسه برود، جلوی در به من گفت: «مامان، برو گوشیتو بیار، از من یه عکس بگیر.» بعد دستش را این‌طوری بالا برد، انگار که می‌دانست این خداحافظی آخرش هست. شاید فکر کنید چون یک مادر داغدار هستم این‌گونه صحبت می‌کنم، اما باور کنید رفتارهای میکائیل در روزهای آخر تغییر کرده بود.

مامان، چقدر غذات مزه بهشت می‌ده

پسرم در آن شب آخر، نشانه‌های زیادی برای آمادگی این شهادتش داشت. آن شب، سر سفره شام، وقتی چند قاشق غذا خورد، یک‌ دفعه گفت: «مامان، چقدر غذات مزه بهشت می‌ده!» تعجب کردم. تا آن شب از این حرف‌ها نمی‌زد. این هم یک نشانه بود.

همان شب آخر، قبل از خواب، ساعت ۱۲ بامداد، با متکاها یک سنگر درست کرد و به برادرش گفت: «بیا بازی جنگی کنیم. من ایران هستم و تو آمریکا.» بعد از کلی تفنگ‌بازی کردن گفت: «دیدی ایران برنده شد!» باور کنید من به حرف‌های پسرم یقین دارم و می‌دانم که ایران پیروز این جنگ نابرابر می‌شود. یادم هست در جنگ ۱۲ روزه، پسرم مدام می‌گفت: «جانم فدای ایران.» آخر هم جانش را فدای ایران کرد.

نقاشی عجیب میکائیل در شب آخر

قبل از شهادتش، یک نقاشی با موضوع جنگ در حیاط مدرسه کشیده بود. بالای نقاشی نوشته بود «ارتش نزامی!» منظورش «نظامی» بود. در حیاط مدرسه چند دانش‌آموز با لباس پرچم ایران و سه موشک کشیده و نوشته بود: «همه بچه‌ها مردند.» نمی‌دانم این صحنه را خواب دیده یا به او الهام شده بود.

حتی آن شب، وقتی داشت سوره بروج را برای کلاس فردا حفظ می‌کرد، گفت: «من این سوره را حفظ می‌کنم تا مردم به من افتخار کنند.» گفتم: «چه ربطی به مردم دارد؟ تو قرار است این سوره را فردا برای معلم بخوانی.» گفت: «دوست دارم مردم به من افتخار کنند.»

(به نقل از مادر شهید، شکیبا دریکوند)

ی

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه