خاطره ای از شهید

آخرین اخبار:
خاطره ای از شهید
خاطره‌‌ای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»

رفت تا شرمنده شهدا نباشد

زن برادر شهید تعریف می‌کند: از وقتی فرمانده دسته شده بود مرتب می‌گفت؛ رزمندگان را دعا کنید، دعا کنید این مسئولیت سنگینی را که به عهده‌ام گذاشته‌اند را به خوبی انجام دهم تا شرمنده امام و شهدا نشوم. دعا کنید فردای قیامت شهدا یقه‌ی ما را نگیرند و پیش آن‌ها سربلند باشیم.
خاطره‌‌ای از شهید «عبدالله مسیحی ایسینی»

تیم نمونه

همرزم شهید تعریف می‌کند: عبدالله با اولین کسی که در تیم رفیق شد من بودم، خیلی از بچه‌های حزب‌اللهی مدیون آقای مسیحی هستند، ما وحدت خوبی داشتیم. مثل بقیه‌ی تیم‌ها که با هم اختلاف داشتند نبودیم. این تیم، تیمی بود که در محله‌ی فقیرنشین تشکیل شده بود، خیلی از بازیکن‌های این تیم بعدها رزمنده، جانباز یا شهید شدند.
خاطره‌‌ای از شهید «حسین نوایی‌نسب»

هنوز دستش خوب نشده بود که راه جبهه را تا شهادت ادامه داد

پدر شهید تعریف می‌کند: شهید می‌گفت؛ از هر طرف تیر به سویم پرتاب می‌شد و یکی از آن تیرها به دست چپم اصابت کرد. همه فکر می‌کردند حالا که حسین زخمی شده و تیر خورده، دیگر به جبهه بازنمی‌گردد. اما هنوز دستش کاملاً خوب نشده بود که ساکش را بست و دوباره آماده رفتن شد.
خاطره‌‌ای از شهید «ابراهیم رستاخیز»

دلش برای جبهه پَر می‌کشید

مادر شهید تعریف می‌کند: وقتی کوچک بود خودم توی گوشش اذان و اقامه گفتم. بچه‌ی مهربانی بود، هر جا می‌رفت زود با همه دوست می‌شد. چند روزی بود که می‌گفت؛ می‌خواهم به جبهه بروم، دلم برای رفتن پر می‌زند.
خاطره‌‌ای از شهید «آمنه زنگنه»

همه عاشق شوخ‌طبعی و اخلاق خوبش بودند

پسر عموی همسر شهید تعریف می‌کند: آمنه زنی بسیار خوش اخلاق و مهربان بود و با همه با نیکی برخورد می‌کرد. اخلاق و رفتارش در فامیل زبان‌زد همه بود و همه اهالی محل او را دوست داشتند. در همان لحظه‌ای که پایش به خاک ایران می‌رسید شوخی کردن‌هایش با اقوام شروع می‌شد و همه او را با شوخ طبعی‌هایش می‌شناختند.
خاطره‌‌ای از شهید «صدیق آب‌دست»

رزمنده‌ای در مسیر حق و عشق الهی

پدر شهید تعریف می‌کند: او در میدان زندگی با ناپاکان به ستیز برخاست و از دریای زلال رحمت الهی سیراب شد. همچون چشمه‌ای جوشان، مهر و لطف پروردگار را به اطرافیانش می‌بخشید و سرانجام به هدف نهایی خود؛ وصال محبوب حقیقی‌اش، خدای مهربان، رسید.
خاطره‌‌ای از شهید «محمود سمیعی‌پور»

محمود، لایق شهادت بود

مادر شهید تعریف می‌کند: محمود از کودکی جسم ضعیفی داشت و زیاد مریض می‌شد؛ گاهی آن‌قدر حالش بد می‌شد که امیدی به زنده ماندنش نداشتم. اما وقتی خبر شهادتش را شنیدم، فهمیدم خدا او را برای خودش انتخاب کرده بود و محمود، لایق شهادت بود.
خاطره‌‌ای از شهید «داود رحیمی‌پور»

شهیدی که الگوی اخلاق و انسانیت شد

خواهر شهید تعریف می‌کند: او علاقه خاصی به بچه‌های یتیم داشت و همیشه به آن‌ها کمک می‌کرد. آن زمان من مغازه کفش‌ فروشی داشتم و او از مغازه من برای دوستان یتیمش کفش می‌برد.
خاطره‌‌ای از شهید «عباس دهقانی نخلی»

بوی بهشت در جبهه پیچیده است

پدر شهید تعریف می‌کند: وقتی از جبهه به مرخصی آمد، برایم از آن‌جا تعریف می‌کرد. گفت؛ بابا، بنشین تا برایت از جبهه بگویم. اگر توانش را داری، تو هم بیا. شب‌ها دعای کمیل و دعای ندبه می‌خوانند و با دوستان، از سرِ عشق و اخلاص کنار هم هستیم. فکر می‌کنم بوی بهشت در جبهه پیچیده است.
خاطره‌ای از شهید «حمیدرضا مازندرانی» به مناسبت سالروز شهادتش منتشر می‌شود

لحظه ادراک شهادت در قاب خانه

ناگهان، چشمم به تابوتی افتاد که بر شانه‌های عزاداران، در برابر خانه‌مان رهسپار بود؛ بعد از شنیدن این حرف، گویی پرده‌ای از دل‌واپسی بر قلبم افکنده شد و زمزمه‌ای درونی از سرنوشت حمیدرضا به گوش رسید.
خاطره‌‌ای از شهید «مجید صادقی گوربندی»

بخشندگی‌ای که بعد از شهادت آشکار شد

مادر شهید تعریف می‌کند: مجید عاشق کمک کردن به دیگران بود، اما من از بسیاری از کارهایش خبر نداشتم. تازه بعد از شهادتش بود که بخشندگی و ازخودگذشتگی‌اش برایم آشکار شد.
خاطره‌‌ای از شهید «سهراب سالارپور محمدمرادی»

او از رهروان راه خونین حضرت امام حسین(ع) بود

مادر شهید تعریف می‌کند: در آخرین وداع، رو به من کرد و گفت؛ مادر! می‌دانم این بار شهید خواهم شد. او از رهروان راه خونین حضرت امام حسین(ع) بود که با نثار جان خود، درخت تنومند اسلام را آبیاری کرد.
خاطره‌‌ای از شهید «علی صادقی»

دعا کنید شهید شوم

پدر شهید تعریف می‌کند: در سال ۱۳۵۷، علی با همکاری محمد صادقی فعالیت‌های انقلابی خود را آغاز کرد. در حاجی‌آباد در نماز جماعت شرکت می‌کردند و اعلامیه‌های امام خمینی(ره) را پخش می‌نمودند. زمانی که در شیراز مشغول خدمت بود، هر چهار ماه یک‌ بار به دیدار ما می‌آمد. همیشه می‌گفت؛ دعا کنید شهید شوم تا از رحمت خداوند برخوردار گردم.
خاطره‌‌ای از شهید «عبدالله مسیحی ایسینی»

عبدالله یک انقلابی به تمام معنا بود

همرزم شهید تعریف می‌کند: به خوبی می‌دیدیم که عبدالله حرکاتش مشکوک است. یک روز با اصرار زیاد پرسیدم؛ عبدالله شب‌ها کجا می‌روی؟ عبدالله چیزی نمی‌خواست بگوید، اما وقتی اصرار زیادم را دید، گفت؛ کلاس قرآن و... از آن روز به بعد فهمیدم که عبدالله یک انقلابی به تمام معناست.
خاطره‌‌ای از شهید «علی حاجبی»

روز بعد از ازدواج، راهی جبهه شد

همسر شهید تعریف می‌کند: هیچ وقت به فکر داشتن خانه و وسایل زندگی نبودیم، چون معیارها درست و همه مسائل حل شده بود. روز بعد از ازدواجمان ایشان به جبهه رفتند، وقتی این موضوع را به مسئول لشکر اطلاع دادند، با تعجب گفته بود؛ شما حنظله‌ی زمان هستید که به جبهه آمدید؟

وصال در رؤیا؛ شهید ولی اکبری قرقرک، حلّال مشکلات خانواده حتی پس از شهادت

خانم لیلای اکبری در خاطره‌ای معنوی نقل می‌کند: شهید ولی اکبری قرقرک در خواب به پدربزرگش بشارت داد که «مشکل مسکن خانواده تمام شده است» و یک ماه بعد، راه‌حلی غیرمنتظره پیش آمد.
خاطره‌‌ای از شهید «علی رضایی سردره»

فرمانده‌ای که تا آخرین لحظه ایستاد

پدر شهید تعریف می‌کند: در یکی از عملیات‌ها، دشمن به طور ناگهانی به همرزمانش حمله کرد و آنان را غافلگیر نمود. پسرم خود را به یک کانال می‌رساند و از ۲۰ نارنجکی که همراه داشت، ۱۸ عدد را استفاده کرده و به سمت دشمن پرتاب می‌کند. در همین هنگام، عراقی‌ها از پشت سر به او حمله می‌کنند و در همان لحظه او را به شهادت می‌رسانند.
خاطره‌‌ای از شهید «عبدالله مسیحی ایسینی»

شهیدی که هم به جبهه رسید، هم به دل‌های مردم

برادر شهید تعریف می‌کند: هر وقت از ماموریت می‌آمد نمازهایش را در مسجد و به جماعت می‌خواند، در چشم و دل مردم خیلی دوست داشتنی بود، مردم خیلی علاقه داشتند او را ببینند.
خاطره‌‌ای از شهید «حسن گرگی بندری»

خودم فدای این انقلاب می‌شم

خواهر شهید تعریف می‌کند: مادر ساکت و بهت زده او را نگاه کرد. حسن لیوانی آب خورد. با دست دهانش را پاک کرد، پیشانی مادر را محکم بوسید و گفت؛ ای مادر اصلاً خودم فدای این انقلاب می‌شم فقط خودم!
خاطره‌‌ای از شهید «موسی آزموده»

وداعی که بوی شهادت می‌داد

خواهر شهید تعریف می‌کند: او تا سال دوم دبیرستان درس خواند و در هجده‌ سالگی عازم جبهه شد. هنگام رفتن، با همه خداحافظی می‌کرد؛ گویی به او الهام شده بود که این راه، مسیر بی‌بازگشت است. به همین دلیل با همه وداع کرد.
طراحی و تولید: ایران سامانه