خاطرهای از شهید «گودرز جهانگیری»
مادر شهید تعریف میکند: مدت زیادی گذشته بود و نامهای برایم نفرستاده بود. ناراحت بودم و هر شب خوابش را میدیدم. اصلاً غذا از گلویم پایین نمیرفت. دامادم میگفت؛ ناراحت نباش. خودم میروم و تلگراف میزنم. چند روز بعد، نامهای از گودرز آمد. خیلی خوشحال شدم. تا اینکه بعد از مدتی به دامادم گفتند که گودرز شهید شده است.