آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۴۰۱
۱۲:۵۹

۱۴۰۵/۰۶/۳۰
قسمت دوم خاطرات شهید «سلمان کاری»

اگر از ته دل بخواهی، شهید می‌‌شوی

همسر شهید «سلمان کاری» نقل می‌کند: «گفتم: حواست كجاست؟ دو سه سالی می‌شه که جنگ تموم شده. آهی از ته دل كشید و گفت: آخر نماز از خدا خواستم شهادت نصیبم بشه و مرگم با شهادت باشه. با آنكه جنگ تمام شده بود، دعایش مستجاب شد.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید سلمان کاری» هفدهم تیرماه ۱۳۲۸ در روستای خیرآباد از توابع شهرستان سمنان به دنیا آمد. پدرش حاج‌بابا و مادرش گل‌ابرو نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارمند صنایع‌دفاع بود. سال ۱۳۵۲ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و سه دختر شد. سوم شهریور ۱۳۷۱ در سمنان بر اثر انفجار موشک به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد.

اگر از ته دل بخواهی، شهید می‌‌شوی

این خاطرات به نقل از همسر شهید است که تقدیم حضورتان می‌شود.

شهادت دیر نمی‌رسد، اگر از ته دل بخواهی

داشتم به كارهایم می‌رسیدم. بعد نماز دست‌هایش را برد بالا. گفتم: «حواست كجاست؟ دو سه سالی می‌شه که جنگ تموم شده.»

آهی از ته دل كشید و گفت: «آخر نماز از خدا خواستم شهادت نصیبم بشه و مرگم با شهادت باشه.» با آنكه جنگ تمام شده بود، دعایش مستجاب شد.

بیشتر بخوانید: اقتدا به امام زمان(عج) در نماز

شبی که خوابش، شهادتش شد

مثل روز‌های قبل نبود. حال و هوایش فرق داشت. سرحال و خوشحال نشست کنار سفره. چای ریختم. گفت: «دیشب خوابت رو دیدم.»

گفتم: «من بیداری کنارت هستم بسه دیگه.»

خندید و گفت: «روی آب زلال هردومون ایستاده بودیم.»

گفتم: «سلمان! ان‌شاءالله خیره.» دست‌هایش را بالا برد و گفت: «ان‌شاءالله!»

آن شب در محل کارش بود و خوابش همان موقع تعبیر شد.

صدای اذان، خواب را تعبیر کرد

دلم گرفت. افتادم به شک و دودلی. پیش خودم گفتم: «سلمان توی منطقه جنگی نبوده. توی جبهه شهید نشده. من چی بگم.» چشمانم را بستم تا بخوابم. فكر و خیال اینكه فردا چه چیزی تعریف كنم، دست از سرم برنمی‌داشت. كی خوابم برد، نمی‌دانم. صبح با صدای اذان بلند شدم. دور و برم را نگاه كردم. خبری نبود.

كناری‌ام پرسید: «خواب دیدی؟» به خودم آمدم. منطقه جنگی بودیم. ما را برای بازدید آورده بودند. دیشب از همه خواستند تا در مراسم امروز خاطره‌ای از شهید خود بگویند. یاد دودلی‌ام افتادم. گفتم: «آره، خواب شهیدمون رو دیدم. اینجا بود توی منطقه، كنار بقیه شهدای جمع ما.»

خواب سلمان در راه مکه

توی مسجد شجره، بغض گلویم را فشرد. از مسجد آمدم بیرون. منتظر ماندم تا بقیه كاروان آمدند. سوار اتوبوس شدیم. بین راه چشمانم را بستم تا بخوابم. سلمان آمد و صدایم زد.

گفتم:« سلام! تو اینجایی؟ ناراحت بودم چرا پیش من نیستی.» دوستانش دور و برش بودند. با تكان شدید اتوبوس از خواب پریدم. سلمان رفته بود. من توی مكّه تنها بودم.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه