گفت:حاضری برای یه بچه یتیم مادری کنی ؟ گفتم: تا کی باشد . گفت: یه کسی که پدر و مادر نداره و می خواد ازدواج کنه. گفتم: اگر تو او را تایید می کنی بله اصلا" هر چی آقامون بگه...کمی آرامتر شد و فردا با هم به مسجد رفتیم و با خیرین مسجد جلسه گذاشتند و بساط عروسی دو جوان عاشق را مهیا کردند. شب عروسی علی آنقدر خوشحال بود که انگار پسر خودش را داماد کرده است .» آنچه خواندید گزیده ای از خاطرات همسر شهید " غلامعلی عالی رضایی " است که نوید شاهد شما را به خواندن بخشی از این خاطرات دعوت می کند.