همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران ، به خیل سبزپوشان عاشقی پیوست که خون پاک خود را نثار انقلاب می کردند ، زیرا سپاه و جنگ دقیقاً همان جایی بود که می توانست نیازهای معنوی و روحی علی را برآورده کند...
گرمای هوا بیداد می کرد،شهربانو راهش را به طرف جایگاه علی کج کرد. وقت شیر دادن علی بود. به علی رسید، خم شد که او را برای شیر دادن بردارد که یک باره متوجه مار افعی مانندی در زیر گهوارۀ علی شد...
یک روز صبح اصرار داشت كه به سنگر همسايه برود و من اجازه نمي دادم و او مدام اصرار مي كرد تا اينكه خواسته ، ناخواسته اجازه دادم و او از ديوار پريد آن طرف و به سنگر همسايمان رفت تا با بچه ها به جبهه خودشان بروند...
شهید محمدعلی در زمان آموزشی آزوی به پایان رسیدن دوره آموزشی را می کرد که هر چه زودتر به خط مقدم جبهه اعزام شود و مرتب به هم قطاران خود می گفت ما باید با هم در یگانهای پیاده و در خط مقدم جبهه خدمت نماییم...
سنگری که ما در آن پناه گرفته بودیم، قبل از عملیات کربلای۱ در تصرف نیروهای دشمن بود و ارتش بعث از آن به عنوان مقر فرماندهی یکی از تیپ هایش استفاده می کرد. بنابراین آن شب، تهاجم دشمن زیاد بود...
شهید «اسماعیل اعظمی» از شهدای دانش آموز دفاع مقدس است که شهریور ۱۳۶۵ در جبهه چنگوله به فیض شهادت رسید. در ادامه خاطرهای از برادر وی با عنوان «خواب سبز آقا معلم» منتشر میشود.
سختیها باعث می شد که شهید خدایار کاوری به صبر و ایمانشان افزوده تر شود و هیچگاه نماز اول وقتش را ترک نشد و همواره برای سلامتی امام و موفقیت زندگی اسلام دعا می کرد ...
محمود در حالی که خون، سراپای بدنش را فرا گرفته بود، جواب داد: “شما را می شناسم. از بستگانمان هستید. من مریض نیستم. مجروح شده ام. دوست دارم شهید شوم ...
جلوتر از من یکی از اسرا که بسیار متدین و دوست داشتنی بود به حمام رفت وقتی وارد حمام شد یکباره متوجه شدم از داخل حمام بخار آب بلند می شود بعد از اینکه حمام گرفت از او پرسیدم آب از کجا گیر آوردی؟...
عراقیها در تپه ای روبروی ما بنام صالح آباد سنگر گرفته بودیم ما در زیر گونی ها و در داخل سنگرهای خاکی و کوچک سنگر گرفتیم هوا خیلی سرد بود باد می آمد و خاک به هوا بلند می شد...