آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۴۰۸۲
۰۷:۵۵

۱۴۰۵/۰۸/۰۵

از کوچه‌های کرمان تا جبهه پیرانشهر؛ روایت مادر شهید دانش‌آموز علی ایرانمنش

علی ایرانمنش، دانش‌آموز نوجوان کرمانی، هنوز ۱۵ سالش کامل نشده بود که پای در راه جبهه گذاشت. مادرش، طاهره ایلاقی، از کودکیِ پسری می‌گوید که از همان سال‌های دبستان دغدغه مردم و کشور را داشت و برای رفتن به جبهه، رضایت خانواده را جلب کرد.


به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید دانش‌آموز علی ایرانمنش، فرزند چهارم خانواده، سال ۱۳۴۴ در شهر کرمان متولد شد. او دوران تحصیل را در کرمان گذراند و از نوجوانی به مسائل کشور و انقلاب توجه داشت. پاییز سال ۱۳۵۹، پیش از آنکه ۱۵ سالش کامل شود، برای فعالیت‌های فرهنگی و رزمی راهی پیرانشهر شد. در جریان کمین گروهک کومله، تا آخرین فشنگ مقاومت کرد، اما به اسارت درآمد و به شهادت رسید. پیکر او ۱۴ روز بعد به خانواده تحویل داده شد. در منابع موجود درباره روز دقیق شهادتش اختلاف وجود دارد؛ ازاین‌رو در این خبر تنها به سال ۱۳۵۹ اشاره شده است.

از کوچه‌های کرمان تا جبهه پیرانشهر؛ روایت مادر شهید دانش‌آموز علی ایرانمنش

روایت مادر شهید علی ایرانمنش – طاهره ایلاقی به نقل از کتاب "بگو به جان امام":

علی، فرزند چهارم من بود که سال 1344 در شهر کرمان متولد شد. روزی که خدا می‌خواست علی را به ما هدیه کند، من در منزل تنها بودم که درد زایمان به سراغم آمد. بچّه به دنیا آمد و آن را در یک سینی گذاشتیم. برادرانم آمدند و قابله را خبر کردند. البته خواهرم (نیره) در منزل ما بود ولی می‌ترسید وارد اتاق شود و پشت در ایستاده بود. با شنیدن صدای گریه‌ی نوزاد، به سر و صورت خود می‌زد و می‌گفت؛ ای وای بچّه به دنیا آمد و کسی نیست لباس به او بپوشاند.

علی کم‌کم بزرگ شد و به مدرسه رفت. از همان بچّه‌گی احساس مردانه‌ای داشت. از مدرسه که می‌آمد، کیفش را در راهرو می‌گذاشت، می‌گفت: چی لازم داری برم بخرم؟

می‌گفتم: تو خسته و گرسنه‌ای، الان از مدرسه آمدی.

می‌گفت: گرسنگی مرا ول کن، بگو چی نیاز داری؟

دوستی داشت که من می‌گفتم علی؛ با این بچّه این ور و اون ور نرو، او طرفدار شاه است.

می‌گفت: مادر صبر کن، درست می‌شه. ان‌شاءالله درست می‌شه.

می‌گفتم: علی جان! اگر از اوضاع مملکت چیزی می‌دانی به منم بگو.

می‌گفت: ان‌شاءالله شاه ساقط شده و یه نفر می‌آد که کشور را پر از عدل و داد می‌کنه. این حرف‌ها را وقتی می‌زد که هنوز دبستانی بود.

وقتی به سن راهنمایی رسید، یه روز از در اومد، دیدم سرش پایینه. گفتم: چطور شدی ننا(مادر)؟! رد شدی؟ فدا سرت، این کارا چیه می‌کنی؟ خب می‌خونی قبول می‌شی.

گفت: نه مادر، یکی از نمره‌هام کم شده!

یک روز پدرش به او پول داده بود که برود دو کیلو گوشت بخرد.من به او گفتم: یک کیلو گوشت بخر و مابقی پول را به من بده. گفت: من سفارش پدرم را انجام میدم.

با پیروزی انقلاب و در ادامه با شروع جنگ تحمیلی و تحرکات منافقین و گروهک‌ها در غرب کشور، عزم رفتن به جبهه را نمود. علی 15 سال بیشتر نداشت و برای من سخت بود که راضی به رفتن او شوم. پدرش هم خیلی ناراحت بود. علی چند نفر از روحانیون را به منزل دعوت کرد. حاج آقا شاکری و حاج آقا روحانی و چند نفر دیگر. من و علی رفتیم میوه بگیریم. وقتی من میوه برمی‌داشتم، علی گفت: مادر! دستت را زیر چادر کن و میوه بردار.

خلاصه میوه گرفتیم و برگشتیم. دم در منزل چند لحظه ایستادیم و علی دست‌های مرا بوسید و گفت: ناراحت نشدی؟ گفتم: نه. چرا ناراحت بشم؟!

بعد از پذیرایی از مهمان‌ها که همان روحانیون بودند، علی خوشحال آمد جلو و گفت: به‌به … به‌به … گفتم: چی شده؟

گفت: حاج آقا روحانی شناسنامه مرا دیدند و گفتند؛ تو به سنّ تکلیف رسیده‌ای و می‌توانی به جبهه بروی.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه