مهدی روی همه دلبستگیهایش پا گذاشت
به گزارش نوید شاهد البرز؛ مهدی هنوز نوجوان بود؛ همان روزهایی که همسنوسالهایش بعد از مدرسه به فکر بازی و سرگرمی بودند، او کیفش را کنار میگذاشت، ناهارش را میخورد و راه مسجد و بسیج را در پیش میگرفت. دانشآموزی درسخوان بود که معلمها از نمرههای خوبش رضایت داشتند، اما در ماههای منتهی به رفتنش به جبهه، دل و ذهنش جای دیگری بود. آنقدر برای رفتن اصرار داشت که افت تحصیلیاش به چشم آمد و مسئولان مدرسه مادرش را خواستند تا شاید بتوانند او را از تصمیمش منصرف کنند.
مهدی شمس متولد مهرماه ۱۳۴۶ بود؛ نوجوانی که در خرداد ۱۳۶۱، در حالی که هنوز فرصت زیادی برای زندگی پیش رویش داشت، در شلمچه به شهادت رسید. مادرش، گلنسا پناهی، هنوز از پس سالها، رفتار مهربانانه، تواضع، نمازخواندن، روزهگرفتن و اصرار فرزندش برای رفتن به جبهه را به خاطر دارد. در روایت او، مهدی پیش از آنکه نامش در شمار شهدا ثبت شود، پسری بود که هیچوقت با صدای بلند با مادرش حرف نمیزد، لباسهایش را تا وقتی قابل استفاده بودند میپوشید و اگر پولی به او میدادند تا لباس تازهای بخرد، میگفت لباس نو را باید برای جبهه نگه داشت.
این روایت، قصه نوجوانی است که میان درس و مدرسه، مسجد و بسیج، انتخاب خود را کرده بود؛ قصه مادری که ابتدا از رفتن فرزندش دلنگران بود و پس از شهادت او، با تکیه بر همان اعتقادی که در وجود پسرش دیده بود، تلاش کرد داغش را با افتخار به راهی که انتخاب کرده بود، تاب بیاورد.
گذر از روزگار کودکی
گلنسا پناهی، مادر شهید مهدی شمس، اصالتاً اهل زنجان است. خانوادهاش زمانی که او تنها دو سال و نیم داشت، زنجان را ترک کردند و به قزوین رفتند. سالهایی از کودکی و نوجوانیاش در قزوین گذشت و بعدتر، خانواده راهی تهران شدند. زندگی برای آنها در رفتوآمد میان شهرها و سازگارشدن با شرایط تازه سپری میشد؛ روزگاری که امکانات زندگی و فرصت تحصیل برای همه اعضای خانواده یکسان نبود.
مادر شهید از کودکی خود میگوید که فرصت چندانی برای درسخواندن نداشت. مدرسه وجود داشت، اما مادرش اجازه نمیداد به مدرسه برود. به گفته او، مادرش باور داشت دختر نباید درس بخواند، چون ممکن است به قول آن روزگار، «پرو» شود. برادرهایش تا اندازهای درس خواندند، اما او از این فرصت محروم ماند. بعدها مدتی در کلاسهای نهضت سوادآموزی شرکت کرد، ولی چون در نوشتن مشکل داشت، ادامه نداد.
این خاطره از زندگی مادر، در کنار روایت تحصیل مهدی، تصویری از دو نسل را کنار هم قرار میدهد؛ مادری که از فرصت درسخواندن محروم مانده بود و پسری که مدرسه برایش اهمیت داشت و معلمهایش او را از دانشآموزان خوب میدانستند.
پناهی در هفدهسالگی ازدواج کرد. همسرش در شرکت واحد کار میکرد و زندگی مشترکشان در تهران، در محله نارمک، آغاز شد. خانهشان اجارهای بود و به گفته او، در خانهای با دو اتاق زندگی میکردند. سه پسرش در تهران به دنیا آمدند؛ مهدی هم یکی از همان کودکانی بود که نخستین سالهای زندگیاش در همین شهر گذشت.
سالها بعد، وقتی بچهها بزرگتر شدند، پیشنهاد رفتن به کرج را مطرح کردند. دوستانی پیدا کرده بودند و میخواستند در کنار آنها زندگی کنند. مادر ابتدا تمایلی به ترک تهران نداشت، اما سرانجام همراه خانواده راهی کرج شد. آنها مدتی مستأجر بودند و در حصار زندگی میکردند؛ محلهای که بعدها خاطرات نوجوانی مهدی، رفتوآمدهایش به مسجد و بسیج و روزهای آخر زندگیاش در آن شکل گرفت.
شناختن نوجوانی آرام و کمتوقعمادر شهید وقتی از کودکی مهدی حرف میزند، بیش از هر چیز از اخلاقش یاد میکند. در روایت او، مهدی بچهای نبود که برای خواستههایش اصرار کند یا با بهانهگیری خانواده را خسته کند. اگر کفش یا لباسی میخواست، آنقدر صبر میکرد تا واقعاً به آن نیاز پیدا کند. گاهی لباسش پاره میشد و خودش آن را میدوخت و دوباره میپوشید.
پناهی میگوید هرگز به یاد ندارد مهدی با صدای بلند با او صحبت کرده باشد. حتی زمانی که بیمار میشد، پسرش برای رسیدگی به او پیشقدم میشد و کارهایش را انجام میداد. به گفته مادر، رفتار او چنان مهربانانه بود که احساس میکرد فرزندش مانند یک دختر به او رسیدگی میکند.
مهدی در خانه نیز اهل سختگیری بر سر غذا نبود. مادرش میگوید هر غذایی که برایش آماده میکرد، میخورد؛ حتی اگر نان و پنیر سر سفره بود، از آن استقبال میکرد. قرمهسبزی و قیمه را دوست داشت، اما اهل آن نبود که برای خواستههایش خانواده را تحت فشار بگذارد.
این سادگی در پوشش و زندگی، یکی از ویژگیهایی بود که مادر بارها به آن اشاره میکند. وقتی به مهدی پول میدادند تا برای خودش لباس و شلوار بخرد، معمولاً پاسخ میداد لباسهایی که دارد هنوز خوب هستند. اگر پدرش پیشنهاد میکرد برایش لباس تازهای تهیه کنند، باز هم چندان استقبال نمیکرد.
او برای لباس نو هم نگاه دیگری داشت. مادرش از زبان او نقل میکند: «لباس نو را آدم باید برای جبهه بپوشد، نه اینجا.»
این جمله در خاطره مادر ماندگار شده است؛ جملهای که در نگاه او، نشان میداد مهدی برای رفتن به جبهه تصمیمی جدی گرفته و حتی چیزهای ساده زندگی روزمرهاش را هم با همان تصمیم میسنجیده است.
درسخواندن در کنار دلسپردن به مسجدمهدی دانشآموز خوبی بود. مادرش بارها به مدرسه سر میزد و از معلمها میشنید که از درس و اخلاق پسرش رضایت دارند. به گفته او، مهدی در مدرسه با همکلاسیهایش رفتار خوبی داشت و معلمها از او شکایتی نداشتند. حتی مدیر مدرسه پس از شهادتش، از رفتن یکی از بهترین شاگردان مدرسه ابراز تأسف کرده بود.
با وجود این، مدرسه تنها بخش زندگی مهدی نبود. برنامه روزانهاش فشرده بود؛ صبح به مدرسه میرفت، ظهر به خانه برمیگشت و ناهارش را میخورد، سپس راهی بسیج میشد. گاهی تا نیمههای شب در فعالیتهای بسیج حضور داشت. مادر میگوید خوابش نمیبرد و منتظر میماند تا مهدی برگردد. نگرانیاش هم از این بود که پسرش و دوستانش با اسلحه سروکار داشتند.
مهدی همراه یکی از دوستانش که او نیز بعدها شهید شد، در بسیج فعالیت میکرد. آنها گاهی تا ساعت سه نیمهشب اسلحهها را تحویل میدادند و به خانه برمیگشتند. مهدی پس از رسیدن به خانه میخوابید و صبح دوباره راه مدرسه را در پیش میگرفت.
مادرش از نگرانیهای شبانهاش میگوید؛ از اینکه به او سفارش میکرد با اسلحه شوخی نکند، چون اسلحه خطرناک است. پاسخ مهدی معمولاً این بود که مادرش نگران نباشد. او تلاش میکرد نگرانی مادر را کم کند، اما برنامهاش همچنان ادامه داشت: مدرسه، مسجد، بسیج و گاهی نگهبانی در محله.
او نماز را در مسجد رسول اکرم میخواند و به گفته مادر، حتی در سن نوجوانی روزه میگرفت. پناهی گاهی به او میگفت هنوز برای روزهگرفتن زود است، اما مهدی پاسخ میداد باید از همین حالا عادت کند تا وقتی روزه بر او واجب شد، انجامش برایش دشوار نباشد.
این رفتارها در روایت مادر، از نوجوانی حکایت میکند که تلاش داشت میان مسئولیتهای روزمره و باورهای مذهبیاش تعادل برقرار کند. او درس میخواند، در خانه به مادرش کمک میکرد، نماز میخواند و در فعالیتهای بسیج حاضر میشد؛ اما در ذهنش، رفتن به جبهه جای ویژهای پیدا کرده بود.
کمک به پشت جبهه؛ از خانه تا تنور نانواییفعالیت مهدی برای کمک به جبهه، تنها به حضور در بسیج محدود نمیشد. مادرش نیز در پشتیبانی از رزمندگان سهمی داشت و گاهی برای کمک به پشت جبهه میرفت. او از روزی یاد میکند که همسایهشان برای جبهه نان میپخت و مهدی از مادر خواست برای کمک به او همراهیاش کند.
آن روز، پناهی در خانه مشغول کار بود. ناهار آماده کرده بود و میخواست سبزی پاک کند، اما مهدی از او خواست نانهایی را که برای جبهه پخته شده بود، جمع کند و برای خشکشدن روی پارچه پهن کند. مادر هم کارهای خانه را کنار گذاشت و برای کمک رفت.
همسایه نانها را پخته بود و لازم بود آنها را روی پارچه یا چادرشب پهن کنند تا خشک شوند. مادر مشغول کار بود که دختر همسایه آمد و گفت مهدی او را صدا میزند. پناهی تعجب کرد؛ مهدی معمولاً آن ساعت مدرسه بود و انتظار نداشت به این زودی برگشته باشد.
پسرش از او خواست همراهش به مدرسه برود. وقتی مادر علت را پرسید، مهدی گفت مدرسه او را خواسته است. پناهی چادر سر کرد و به مدرسه رفت. آنجا با مدیر و معلمها روبهرو شد؛ کسانی که از او خواسته بودند برای گفتوگو درباره وضعیت مهدی حاضر شود.
ماجرا از این قرار بود که مهدی دیگر مانند گذشته به درس توجه نمیکرد. مسئولان مدرسه متوجه تغییر رفتار او شده بودند و میخواستند بدانند چه اتفاقی افتاده است. مهدی به آنها گفته بود میخواهد به جبهه برود و حاضر نبود این خواسته را به بعد از تعطیلی مدرسه موکول کند.
در دفتر مدرسه، مادر با این پرسش روبهرو شد که با پسرش چه باید کرد. معلمها میگفتند مهدی اصرار دارد به جبهه برود و درسخواندنش تحت تأثیر این تصمیم قرار گرفته است. به گفته پناهی، در آن مقطع تنها دو درس مهدی ضعیف شده بود؛ تغییری که برای دانشآموزی با سابقه تحصیلی خوب، بهوضوح دیده میشد.
مادر آن روز فهمید موضوع برای مهدی جدیتر از یک علاقه گذراست. او بارها درباره رفتن به جبهه صحبت کرده بود و حالا دیگر این خواسته را در مدرسه نیز آشکارا مطرح میکرد.
ایستادن پای تصمیم در برابر مخالفت مدرسهمدرسه تلاش میکرد مهدی را قانع کند که تا تعطیلی کلاسها صبر کند و سپس همراه دیگر دانشآموزان راهی جبهه شود. اما او نمیخواست رفتنش به آن زمان موکول شود. مادرش نقل میکند که مسئولان مدرسه نامهای به او دادند و پس از گفتوگو به خانه برگشتند.
پناهی در خانه، با لحنی که میخواست شاید جدیت پسرش را بیازماید، گفت نامه را پاره میکند. مهدی مخالفتی نکرد و پاسخ داد که اگر بخواهد برود، راهش را پیدا میکند و میرود. او نمیخواست تصمیمش به اجازه یا مخالفت مدرسه گره بخورد.
مادر بعدها متوجه شد که مهدی از این ماجرا ناراحت شده است. پسرش میدانست که مسئولان بسیج در محل، دانشآموزان را تا پیش از تعطیلی مدرسه اعزام نمیکنند. با این حال، امیدش را از دست نداد. او همچنان پیگیر بود و سرانجام راه دیگری برای ثبتنام پیدا کرد.
پناهی از روزی یاد میکند که مهدی با شادی به خانه برگشت. مادر علت خوشحالیاش را پرسید و او گفت کارش درست شده و بهزودی میرود. برای مهدی، این خبر به معنای نزدیکشدن به آرزویی بود که مدتها در ذهن داشت.
او برای رفتن آماده شد. کتابهایش را در کیف گذاشت و وسایل مورد نیازش را جمع کرد. مادر میگوید مهدی حتی واکس و جوراب هم در وسایلش گذاشته بود. او هنوز دانشآموز بود؛ نوجوانی که هم به کتابهایش فکر میکرد و هم به سفری که برایش اهمیت زیادی داشت.
در روایت مادر، رفتن مهدی با همان سادگی همیشگی همراه بود. نه از خواستههای پرشمار خبری بود و نه از توقعی ویژه. او آماده میشد تا راهی را که انتخاب کرده بود، ادامه دهد.
بدرقهکردن پسر با قرآن
مهدی پیش از رفتن، از مادر خواسته بود صبح که بیدار شد، او را برای نماز بیدار کند. پناهی میگوید پسرش نماز خواند، صبحانهاش را خورد و برای رفتن آماده شد. مادر نیز قرآن آورد و فرزندش را از زیر قرآن بدرقه کرد.
این تصویر، از خاطراتی است که پس از سالها همچنان در ذهن مادر زنده مانده است؛ مادری که فرزندش را در آستانه سفری میدید که پایان آن را نمیدانست. مهدی از خانه بیرون رفت، اما برای او این رفتن، ادامه همان تصمیمی بود که بارها دربارهاش حرف زده و برای رسیدن به آن تلاش کرده بود.
پناهی پیش از آن، از رفتوآمدهای پسرش به بسیج و مسجد خبر داشت. میدانست که او به فعالیتهای مذهبی علاقه دارد و شبها دیر به خانه برمیگردد. با این حال، اعزام به جبهه با همه آن فعالیتها تفاوت داشت؛ این بار قرار بود مهدی از خانه دور شود و در منطقه جنگی حضور پیدا کند.
مادرش میگوید مهدی پس از گذراندن مرحله نخست امتحانات، کتابهایش را برداشت و گفت میرود تا در فرصتی که دارد درس بخواند و برای امتحانات بعدی آماده شود. این جمله نشان میداد که درس هنوز بهکلی از ذهنش کنار نرفته است، هرچند تصمیم رفتن به جبهه برایش در اولویت قرار داشت.
او در کنار اشتیاقش برای حضور در جبهه، همچنان همان دانشآموزی بود که معلمها از درسش رضایت داشتند؛ نوجوانی که میخواست هم به تحصیل ادامه دهد و هم مسئولیتی را که برای خود قائل بود، انجام دهد.
دلنگرانی مادری که چشمانتظار بود
مادر مهدی در روزهای پیش از رفتن او، از همان دلنگرانیهای آشنای مادرانه داشت. پیشتر هم وقتی پسرش با دوستانش در بسیج فعالیت میکرد و تا نیمهشب در محله میماند، خواب به چشمش نمیآمد. حالا فاصله بیشتر شده بود و نگرانی از سلامت فرزند، رنگ دیگری داشت.
مهدی اهل شکایت نبود. از همان کودکی، برای لباس و کفش اصرار نمیکرد و اگر مادر بیمار میشد، به او رسیدگی میکرد. پناهی میگوید پسرش هرگز با او تند صحبت نکرده بود. همین خلقوخو باعث شده بود رابطهای نزدیک میان آنها شکل بگیرد؛ رابطهای که در آن مادر، مهدی را نه فقط فرزندش، بلکه تکیهگاهی مهربان میدید.
وقتی مهدی به جبهه رفت، مادر با خاطره همان رفتارها و حرفهایش روزگار میگذراند. او از اینکه پسرش لباس نو را برای جبهه مناسبتر میدانست، از نماز و روزهاش و از کمککردنش به خانواده یاد میکرد.
مهدی در کنار دوستانش در بسیج، به نگهبانی نیز میرفت. مادر میگوید پس از بازگشت از مسجد، گاهی خبر میداد که باید برای نگهبانی برود. در حصار، پست میدادند و او نیز در این فعالیتها حضور داشت.
زندگی نوجوانی او، به این ترتیب، میان مدرسه، خانه، مسجد و بسیج جریان داشت. او هنوز در سنوسالی بود که بسیاری از همسالانش آینده شغلی و علایق نوجوانانه خود را جستوجو میکردند، اما مهدی برای خود راهی انتخاب کرده بود که او را از محیط آشنای خانه و مدرسه به جبهه میکشاند.
ایستادگی در برابر تهدید و مخالفتمادر مهدی از ماجرایی دیگر نیز یاد میکند که به روزهداری او در ماه رمضان مربوط است. یک روز پسرش پس از بازگشت به خانه، افطار کرد و مادر متوجه شد صورتش سرخ شده است. وقتی از او پرسید چه اتفاقی افتاده، مهدی ابتدا چیزی نگفت، اما با اصرار مادر توضیح داد که در مسیر بازگشت، پسری به او سیلی زده است.
به روایت پناهی، آن فرد به مهدی گفته بود چرا به بسیج میرود و چرا میخواهد راهی جبهه شود. حتی از او خواسته بود از این مسیر برگردد، اما مهدی نپذیرفته بود. مادرش از او پرسید چرا موضوع را زودتر نگفته است. وقتی پدرش از ماجرا باخبر شد، خواست برای پیگیری به خانه آن پسر برود، اما همسایهها مانع شدند تا درگیری بیشتر نشود.
این خاطره، در کنار اصرار مهدی برای رفتن به جبهه، نشان میدهد که تصمیم او تنها در حرف خلاصه نمیشد. او حاضر نبود بهخاطر مخالفت دیگران از فعالیتهایش دست بکشد. البته آنچه مادر نقل میکند، روایت یک اتفاق در زندگی نوجوان اوست؛ اتفاقی که نشان میدهد فضای پیرامون مهدی یکدست نبود و انتخاب او گاه با مخالفت روبهرو میشد.
مهدی با این حال، مسیر خود را ادامه داد. در نگاه مادر، او نوجوانی بود که به باورهایش پایبند مانده بود و برای انتخابی که کرده بود، دلیل داشت.
رسیدن خبر شهادت در میانه اسبابکشیخاطره شهادت مهدی، در روایت مادر، با روزهایی درهمتنیده است که خانواده درگیر جابهجایی خانه بودند. آنها در حصار مستأجر بودند و صاحبخانه به آنها فشار میآورد تا خانه را تخلیه کنند. حتی آب و برق خانه را قطع کرده بود. زندگی برای خانواده دشوار شده بود و مادر به فکر پیدا کردن خانهای دیگر افتاده بود.
مهدی در جبهه بود و پسر بزرگ خانواده نیز به جبهه رفته بود. پسر کوچکتر هنوز کودک بود. مادر در میان نگرانیهای مربوط به خانه و زندگی، چشمانتظار خبر فرزندانش بود؛ بیآنکه بداند قرار است با خبری روبهرو شود که همه چیز را تغییر دهد.
خانواده خانهای در حصارک پیدا کرده بودند و بخشی از وسایلشان را جمع کرده بودند. بخشی از اثاثیه در خانه بود و بخشی در کوچه. قرار بود اسبابکشی کنند و از شرایط دشوار خانه قبلی خلاص شوند. در همان روزها، خبر شهادت مهدی رسیده بود، اما اطرافیان نمیدانستند چگونه آن را به مادر بگویند.
پناهی میگوید داماد برادرش برای پیدا کردن پیکر مهدی به تهران رفته بود. پرونده شهید به کرج رسیده بود، اما پیکر هنوز به خانواده تحویل نشده بود. مادر از رفتوآمدها و رفتارهای غیرعادی اطرافیان متوجه شده بود که چیزی را از او پنهان میکنند، اما کسی حقیقت را نمیگفت.
در همان روزها، یکی از همسایهها که مصطفی نام داشت و از دوستان مهدی بود، به خانهشان آمد. او از آموزش بازگشته بود و مادر از او درباره مهدی پرسید. مصطفی گفت در جریان آموزش، مهدی را از او جدا کردهاند. مادر نمیدانست این جمله چه معنایی دارد؛ نمیدانست دوست فرزندش از شهادت او خبر دارد و نمیخواهد خبر را مستقیم به او بگوید.
پناهی همچنان درگیر آمادهکردن وسایل و رفتن به خانه جدید بود. دختر برادرش، نرگس، نیز برای کمک به جمعکردن اثاثیه آمده بود. او از مادر میخواست عجله نکند و برای اسبابکشی کمی صبر کند. این رفتارها شک مادر را بیشتر میکرد. او احساس میکرد اتفاقی افتاده و همه از آن خبر دارند، جز خودش.
سرانجام، فشار عاطفی این پنهانکاری به جایی رسید که مادر در حیاط خانه از حال رفت. وقتی چشم باز کرد، خانه پر از جمعیت بود. همسایهها و آشنایان آمده بودند و وسایل خانواده را جابهجا میکردند. دیگر لازم نبود کسی حقیقت را با کلمات توضیح دهد؛ مادر فهمیده بود که اتفاقی بزرگ افتاده است.
شنیدن حقیقت از میان سکوت اطرافیانپناهی از لحظهای میگوید که فهمید مهدی شهید شده است؛ لحظهای که همه تلاشها برای پنهانکردن خبر، در برابر احساس مادرانه او بینتیجه ماند. او گریه میکرد و باورش نمیشد پسرش دیگر بازنمیگردد.
یکی از مادران شهدا به نام یوسفی به خانه او آمد. او که خود تجربه از دست دادن فرزندش را داشت، دست بر پشت پناهی گذاشت و از او خواست سرش را بالا بگیرد. به او یادآوری کرد که فرزندش راهی را انتخاب کرده که به آن باور داشته است و نباید از این انتخاب شرمنده باشد.
این مادر شهید به پناهی گفت که باید به راه فرزندش افتخار کند؛ او راه دزدی و خلاف را نرفته، بلکه در راهی که به آن اعتقاد داشته، به شهادت رسیده است. این جملهها در آن لحظه نمیتوانستند جای خالی مهدی را پر کنند، اما برای مادری که ناگهان با فقدان فرزندش روبهرو شده بود، تکیهگاهی برای تحمل آن روزهای دشوار به شمار میرفتند.
پناهی بعدها نیز بارها از افتخارش به انتخاب مهدی سخن گفت. او از داغ فرزندش حرف میزد، اما در کنار آن، تأکید میکرد که مهدی راه خود را انتخاب کرده بود و او به این انتخاب افتخار میکند.
خبر شهادت در شرایطی به مادر رسید که هنوز اثاثیه خانواده در کوچه و خانه پراکنده بود. همسایهها به یاری او آمدند؛ بعضی وسایل را جابهجا کردند، بعضی غذا آماده کردند و برخی تلاش کردند مادر را تنها نگذارند. این همراهی، بخشی از خاطره روزهای سختی است که پس از شهادت مهدی بر خانواده گذشت.
جستوجوی پیکر در سردخانه تهرانپس از رسیدن خبر شهادت، خانواده باید پیکر مهدی را تحویل میگرفتند. به گفته مادر، داماد برادرش برای پیدا کردن پیکر به تهران رفته بود. اما تحویل پیکر با دشواری روبهرو شد؛ مسئولان از بستگان شهید میخواستند برای شناسایی و تحویل او حاضر شوند و هنوز خبر شهادت به مادر اعلام نشده بود.
نرگس، دختر برادر پناهی، همراه گروهی که برای یافتن پیکر رفته بودند، در این ماجرا حضور داشت. او به مادر گفت که برای پیدا کردن مهدی به سردخانه رفتهاند. به روایت پناهی، در ابتدا اجازه نمیدادند پیکر را تحویل بگیرند و آنها ناچار شدند خود را از بستگان نزدیک شهید معرفی کنند.
نرگس بعدها برای عمهاش تعریف کرد که وقتی کشوی محل نگهداری پیکر را باز کردند، چهره مهدی را دیده است. او از نورانیبودن صورتش گفته بود و اینکه آثار اصابت گلوله در بدنش دیده میشد. مادر در نقل این خاطره، از همان توصیفی یاد میکند که از زبان دختر برادرش شنیده بود؛ تصویری که در ذهن او از آخرین دیدار با پیکر فرزندش باقی مانده است.
پیکر مهدی را به کرج آوردند و در سردخانه بیلقان قرار دادند. مراسم تشییع روز جمعه برگزار شد و پیکر او را به مسجد جامع کرج، در خیابان چالوس، آوردند. مادر که از شدت ناراحتی حال مساعدی نداشت، با کمک برادر و دیگر بستگان به مراسم رسید.
او میگوید جمعیت بسیار زیادی برای تشییع آمده بود. دوستان مهدی، همکلاسیهایش و اعضای بسیج در میان حاضران بودند. آنها از نوجوانی بدرقه میکردند که روزگاری با آنها به مدرسه رفته بود، در مسجد نماز خوانده بود و در فعالیتهای بسیج حضور داشت.
بدرقه نوجوانی با حضور دوستان و همکلاسیهاتشییع پیکر مهدی برای مادر، یکی از تلخترین و در عین حال ماندگارترین روزهای زندگیاش بود. او میدید که جمعیت زیادی برای بدرقه پسرش آمدهاند؛ نوجوانی که در مدرسه به خوشاخلاقی و درسخواندن شناخته میشد و در محله نیز دوستانی داشت که با او در مسجد و بسیج همراه بودند.
پناهی میگوید دوستان مهدی از دیدن پیکر او بسیار متأثر شده بودند. یکی از نزدیکانش به مادر گفته بود که مهدی در زمان دیدن پیکرش چنان زیبا به نظر میرسید که دلش میخواسته او را در آغوش بگیرد و ببوسد.
مادر از شلوغی مراسم تشییع نیز یاد میکند. به گفته او، برخی از حاضران میگفتند تشییع مهدی بسیار پرجمعیت بوده و این حضور گسترده نشان میداده که او در میان دوستان و اهالی محل محبوبیت داشته است.
در کنار اندوه مادر، خاطره حضور مردم و دوستان فرزندش برای او باقی ماند. آنها در روزی که خانواده در شوک شهادت مهدی بود، در کنارشان ایستادند و اجازه ندادند بار آن مصیبت را بهتنهایی تحمل کنند.
پس از مراسم، همسایهها همچنان به کمک خانواده آمدند. آنها وسایل خانه را جابهجا کردند و کارهایی را که مادر در آن شرایط توان انجامشان را نداشت، بر عهده گرفتند. صاحبخانه نیز که پیشتر برای تخلیه خانه به خانواده فشار آورده بود، در برابر موج همدلی مردم قرار گرفت.
مادر میگوید پس از شهادت مهدی، دیگر اجازه ندادند خانواده به خانهای که برای اسبابکشی آماده کرده بودند بروند. از طرف بسیج و بنیاد شهید نیز به آنها گفته شد که فعلاً همانجا بمانند. در ادامه، خانواده با کمک بنیاد شهید و دریافت وام، زمینی تهیه کردند و بهتدریج خانهای ساختند که در آن ماندگار شدند.
ساختن خانهای تازه در سایه داغ مهدیزندگی پس از شهادت مهدی ادامه پیدا کرد، اما دیگر هیچچیز مانند گذشته نبود. خانواده در حصار ماندند و با کمک وام و حمایت بنیاد شهید، زمین خریدند و خانه ساختند. پناهی میگوید ساخت خانه بهتدریج انجام شد و در این مسیر با مشکلاتی هم روبهرو بودند، اما سرانجام توانستند سرپناهی برای خود فراهم کنند.
خانه تازه، جای زندگی خانواده شد؛ جایی که خاطره مهدی در آن حضور داشت. مادر عکسهای فرزندش را نگه داشت و در تنهایی با او حرف میزد. گاهی به عکس کوچک و بزرگ او نگاه میکرد و حرفهایی را که نمیتوانست به زبان بیاورد، برای پسرش میگفت.
او میگوید وقتی تنها میشود، از مهدی میخواهد برای شفای او دعا کند. بارها با خود فکر میکند که اگر فرزندش زنده بود، امروز تنها نبود. مهدی در زمان حیاتش به مادر رسیدگی میکرد و به او وعده داده بود که تا وقتی زنده است، تنهایش نمیگذارد.
این خاطره برای پناهی، بیش از هر چیز یادآور پیوند عاطفی میان مادر و فرزند است؛ پیوندی که با شهادت قطع نشد و در شکل دیگری ادامه پیدا کرد. او در سالهای بعد، عکس مهدی را در خانه گذاشت و همچنان از او یاد کرد.
مادر میگوید یکی از پسرانش نام مهدی را برای فرزند خود انتخاب کرده است. این نام، در خانواده باقی مانده و یاد نوجوانی را زنده نگه داشته که در مهر ۱۳۴۶ به دنیا آمد و در خرداد ۱۳۶۱ به شهادت رسید.
دیدار در خواب و سفارش به گریهنکردنپناهی از خوابی یاد میکند که چند سال پس از شهادت مهدی دیده بود. او در خواب، مهدی را همراه دوست شهیدش صادق در گلستان حصار دیده بود. آن دو روی نیمکتی در میان چمنها نشسته بودند و مادر به سمتشان میرفت.
در خواب، مادر نگران بود که با قدمگذاشتن روی چمنها گلها خراب شوند. دوست مهدی به او گفت از مسیر موزاییکشده عبور کند. سپس مهدی از جا بلند شد و به مادر سلام کرد، اما وقتی چهره او را دید، از تغییر ظاهرش گفت.
مهدی در خواب به مادر گفته بود که دیگر مانند گذشته نیست و از گریهکردن او ناراحت شده بود. پناهی تلاش کرده بود گریهاش را انکار کند، اما مهدی گفته بود که نمیتواند حقیقت را از او پنهان کند؛ چهرهاش تغییر کرده و غم در ظاهرش پیدا است.
در ادامه خواب، مهدی به مادر گفته بود که جای او و دوستانش خوب است و او نباید اینقدر گریه کند. به گفته پناهی، مهدی در همان خواب از او خواسته بود مراقب پدرش هم باشد تا بیماریاش دوباره شدت نگیرد.
این خواب، در خاطره مادر بهعنوان دیداری استثنایی باقی مانده است. او میگوید پس از آن، دیگر مهدی را در خواب ندیده، اما همان یک بار نیز برایش اهمیت زیادی داشته است. در روایت او، پسرش حتی در خواب هم نگران حال مادر بود و از او میخواست مراقب خودش باشد.
افتخار به انتخاب فرزندوقتی از گلنسا پناهی میپرسند بزرگترین دلخوشیاش چیست، پاسخ او به انتخاب مهدی بازمیگردد. او میگوید به این افتخار میکند که فرزندش راهی را که درست میدانسته انتخاب کرده و در همان راه به شهادت رسیده است.
این افتخار، در کنار دلتنگی مادرانه قرار دارد. او از تنهایی امروز خود میگوید و از اینکه مهدی اگر زنده بود، حتماً به او رسیدگی میکرد. با این حال، وقتی از گذشته حرف میزند، بیش از هر چیز به اخلاق خوب و رفتار مهربانانه پسرش اشاره میکند.
پناهی معتقد است جوانان امروز با جوانان گذشته تفاوتهایی دارند و یکی از مهمترین تفاوتهایی که به آن اشاره میکند، احترام به پدر و مادر است. این نگاه، از تجربه شخصی او سرچشمه میگیرد؛ تجربه مادری که میگوید مهدی هرگز با او تند صحبت نکرد و حتی در روزهای بیماری، برای رسیدگی به او پیشقدم میشد.
او در عین حال از پسر کوچکترش نیز یاد میکند که به او رسیدگی میکند و در کارهای روزمره یاریاش میدهد. اما هر بار که از مهدی سخن میگوید، خاطره نوجوانی مهربان زنده میشود که مادرش را تنها نمیگذاشت و برای خوشحالکردنش تلاش میکرد.
مهدی در ذهن مادر، تنها نوجوانی نیست که به جبهه رفت و شهید شد؛ او همان پسری است که لباس پارهاش را میدوخت، از خرید لباس تازه صرفنظر میکرد، برای مادرش کار انجام میداد و پیش از رفتن به جبهه، از او خواست برای نماز صبح بیدارش کند.
پیام مادر به نوجوانان امروزدر پایان گفتوگو، از مادر شهید خواسته میشود برای نوجوانان و جوانان امروز پیامی داشته باشد. پاسخ او کوتاه و از جنس همان باورهایی است که در روایت زندگی مهدی بارها دیده میشود: «خدا پشت و پناهتان باشد. خدا نگهدارتان باشد. به راه دین و نماز هدایتتان کند.»
این دعا، شاید خلاصه نگاه مادری باشد که سالها با خاطره فرزندش زندگی کرده است؛ مادری که از سختیهای زندگی، از روزهای تنگدستی و جابهجایی خانه، از خبر ناگهانی شهادت و از تنهایی پس از آن سخن میگوید، اما در پایان، آرزویش برای نسل جوان، سلامتی، هدایت و عاقبتبهخیری است.
مهدی شمس در نوجوانی از مدرسه به مسجد و بسیج میرفت. او درسخوان بود، اما در مقطعی از زندگیاش، تصمیم گرفت به جبهه برود؛ تصمیمی که آنقدر برایش اهمیت داشت که حاضر نشد تا پایان سال تحصیلی منتظر بماند. با وجود مخالفت مسئولان مدرسه، راهی برای اعزام پیدا کرد و سرانجام در خرداد ۱۳۶۱ در شلمچه به شهادت رسید.
امروز، وقتی مادر از او یاد میکند، تصویر نوجوانی آرام و کمتوقع در ذهن شکل میگیرد؛ نوجوانی که نه با خواستههای پرشمار، بلکه با رفتارهای کوچک و ماندگار شناخته میشد. از نمازخواندن و روزهگرفتن تا کمک به مادر و پافشاری بر تصمیمش برای رفتن به جبهه، هر خاطره گوشهای از زندگی کوتاه او را روشن میکند.
روز نوجوان، فرصتی برای بازخوانی چنین روایتهایی است؛ روایتهایی که نوجوانان را نه فقط در لحظههای بزرگ تاریخ، بلکه در جزئیات زندگی روزمره نشان میدهند. مهدی، پیش از آنکه شهید شود، دانشآموزی بود که به درس اهمیت میداد، مادری داشت که دوستش میداشت، دوستانی داشت که همراهش بودند و خانهای که از آن دل نمیکند.
اما در سالهای جنگ، نوجوانانی چون او تصمیم گرفتند از محدوده خانه و مدرسه فراتر بروند و مسئولیتی را که برای خود احساس میکردند، بپذیرند. مادر مهدی هنوز از رفتن او دلتنگ است، هنوز با عکسش حرف میزند و هنوز آرزو میکند که فرزندش برای سلامتیاش دعا کند. با این همه، وقتی از راهی که مهدی انتخاب کرد سخن میگوید، جملهاش روشن است: به انتخاب او افتخار میکند.
مهدی شمس، نوجوانی که از مهر ۱۳۴۶ تا خرداد ۱۳۶۱ زندگی کرد، در خاطره مادر با همان سادگی و مهربانی باقی مانده است؛ پسری که لباس نو را برای جبهه میخواست، برای نماز صبح از مادر کمک میگرفت و با وجود همه نگرانیهای خانواده، بر تصمیم خود ایستاد.
و مادر، پس از سالها، همچنان همان فرزند را به یاد دارد؛ نوجوانی که روزی از زیر قرآن بدرقهاش کرد و دیگر به خانه بازنگشت، اما نام و خاطرهاش در زندگی خانواده و در روایت مادرش ماندگار شد.
گفتوگو از اباذری