آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۴۴۹
۰۸:۲۱

۱۴۰۵/۰۶/۲۴
گفت‌وگو با مادر شهید یاسین بسحاق؛

گفت مامان شربت شهادت برام درست کن؛ خندید و رفت

گوشی‌اش را روی سینه‌اش گذاشته بود و مداحی گوش می‌داد؛ رو کرد به من و گفت: مامان بلند شو یه شربت شهادت برام درست کن! گفتم مادر، چطور دلت میاد، من برات آرزوها دارم؛ اما او فقط شروع کرد به خندیدن…” مادر شهید «محمدیاسین بسحاق» با این خاطره، پرده از اشتیاق بی‌پایان فرزندش برای پرواز برمی‌دارد. او در گفت‌وگو با نوید شاهد البرز روایتی تکان‌دهنده از روزهای مقاومت، آخرین نگاه و خداحافظی یاسین در صبح حادثه و داغ غریبانه مفقودالاثر ماندن پیکر میوه دلش را به تصویر می‌کشد.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ واژه «ایثار» در قاموس خانواده‌های شهدا، معنایی فراتر از کلمات پیدا می‌کند؛ اما وقتی پایِ مادری در میان باشد که در یک نبرد، هم شریک زندگی و هم میوه دلش را تقدیم انقلاب کرده و هنوز چشم‌انتظار نشانی از پیکر پسر جوانش است، کلمات در برابر این کوه صبر زانو می‌زنند. شهید «محمدیاسین بسحاق» متولد ۲۳ مرداد ۱۳۸۲، جوانی آرام، محجوب، اهل نذر و روزه‌های پنهانی و شیفته سیره شهدا بود که در کنار پدرش شهید «رحیم بسحاق» در جریان تجاوز دشمن صهیونیستی به حریم وطن آسمانی شد. پایگاه خبری «نوید شاهد البرز» در گفت‌وگویی اختصاصی و صمیمی، پای صحبت‌ها و بغض‌های مادر این شهید والامقام نشسته است.

مصاحبه

تولد در گرمای مرداد اهواز و نامی متبرک از دو سوره قرآن

مادر شهید، روزهای آغازین تولد محمدیاسین را با حسرتی شیرین به خاطر می‌آورد؛ روزهایی که پدر به خاطر مشغله کاری در تهران بود و او در گرمای تابستان خوزستان فرزندش را در آغوش گرفت: «محمدیاسین فرزند دوم خانواده ما بود. بیست‌وسوم مردادماه سال ۱۳۸۲ در هوای گرم و تفتیده اهواز به دنیا آمد. آن زمان پدرش در تهران مشغول کار بود و من در اهواز بودم. پسرم پانزده روزه شده بود اما هنوز اسمی برایش انتخاب نکرده بودیم. مادرم بعد از نماز رو به قبله نشست و گفت: "بیایید با قرآن برای این طفل نامی پیدا کنیم." قرآن را گشودیم، در نوبت اول سوره مبارکه «محمد (ص)» آمد و وقتی بار دیگر قرآن را باز کردیم، سوره مبارکه «یاسین» پیش چشممان قرار گرفت. بدین ترتیب نامش شد محمدیاسین؛ نامی که از همان ابتدا با کلام‌الله مجید تبرک یافت.»

مصاحبه

کودکی آرام و محجوب؛ نوجوانی اهل روزه‌های پنهانی

محمدیاسین از همان دوران طفولیت رفتاری متفاوت با هم‌سالانش داشت. مادر درباره نجابت و سکوت معنادار فرزندش می‌گوید: «از همان بچگی بی‌اندازه آرام، متین و ساکت بود. از آن بچه‌هایی نبود که شیطنت کند یا بخواهی سرش داد بزنی. همیشه در دنیای آرام خودش سیر می‌کرد و اهواز و زادگاهش را از صمیم قلب دوست داشت. وقتی بزرگ‌تر شد، در دانشگاه رشته تربیت بدنی را انتخاب کرد و هم‌زمان فعالیت‌هایش در بسیج و پایگاه مسجد الغدیر پررنگ شد. عشق به نظام، سپاه و خدمت به ولایت در وجودش ریشه دوانده بود.»

مادر پرده از خلوت‌های معنوی پسرش برمی‌دارد؛ جایی که اخلاص را در سکوت مشق می‌کرد: «برای اینکه کارهایش درست پیش برود نذر روزه می‌کرد. صبح‌های زود ساعت ۵ بیدار می‌شد تا برای پیگیری کارهایش به کرج برود. در گرمای تابستان با زبان روزه می‌رفت اما هرگز بروز نمی‌داد. من واقعاً خبر نداشتم؛ وقتی برمی‌گشت سفره می‌انداختم و می‌گفتم بیا غذا بخور، او هیچ نمی‌گفت و امتناع می‌کرد تا من متوجه روزه‌اش نشوم! من در مقابلش غذا می‌خوردم و او لبخند می‌زد و دم برنمی‌آورد تا اخلاص نذرش خدشه‌دار نشود. احترامش به من و پدرش فوق‌العاده سنگین بود و حیای خاصی داشت.»

انس عجیب با شهدا؛ گره‌گشایی در قطعه‌های بهشت زهرا (س)

یکی از ویژگی‌های بارز محمدیاسین، شیفتگی بی‌حدوحصرش به شهدای دفاع مقدس به ویژه شهید ابراهیم هادی و شهید مصطفی چمران بود. مادر یکی از ماندگارترین خاطرات زندگی با فرزندش را این‌گونه روایت می‌کند: «عاشق شهید هادی بود؛ تمام کتاب‌های مربوط به شهدا را خوانده و با جان‌ودل حفظ کرده بود. در ایام عید که به اهواز سفر می‌کردیم، اولین جایی که مشتاقانه می‌رفت مزار شهدا بود. خوب به یاد دارم یک روز پنج‌شنبه که من خسته از سر کار به خانه برگشتم، محمدیاسین به استقبالم آمد و گفت: "مامان، با بابا هماهنگ کردم، حاضر شو با هم برویم بهشت زهرا." همسرم که معمولاً ساعت ۶ عصر از کارخانه می‌آمد، آن روز به عشق یاسین ساعت ۳ عصر خودش را به خانه رساند. وقتی به بهشت زهرا رسیدیم، در آن محوطه عظیم، یاسین بدون معطلی و بدون پرسیدن آدرس، مستقیم ما را برد سر مزار شهید ابراهیم هادی و بعد مزار شهید چمران! من در کمال شگفتی مانده بودم؛ از روی نشانی کتاب‌ها تک‌تک قبور را مثل کف دستش بلد بود و مستقیم ما را به مقصد می‌رساند. همان‌جا بود که حس کردم روحش کجاست و چه مسیری را انتخاب کرده است. حتی وصیت کرده بود که فرمانده پایگاه بسیجش او را دفن کند.»

 از طلب «شربت شهادت» تا آخرین خداحافظی

مادر با بغضی فروخورده از روزهایی می‌گوید که نشانه‌های رفتن یاسین آشکار شده بود؛ روزهایی که او در تبریز مشغول گذراندن دوره درجه‌داری بود و با آغاز جنگ ۱۲ روزه، سرنوشت به گونه‌ای دیگر رقم خورد: «چند روزی به پایان مرخصی‌اش مانده بود که درگیری‌ها و حوادث شروع شد. ظهر بود، به خانه آمد و گوشی‌اش را روی سینه‌اش گذاشت و به صدای مداحی گوش داد. با چهره‌ای آرام رو به من کرد و گفت: "مامان بلند شو، یه شربت شهادت برایم درست کن!" قلبم ریخت، گفتم: مادر چطور دلت می‌آید این حرف را بزنی؟ من برایت هزارتا آرزو دارم. اما یاسین فقط خندید؛ لبخندی که هنوز تصویرش پیش چشمانم زنده است. بعد غروب وضو گرفت و به پایگاه رفت. صبح روز حادثه، ساعت ۶ آمد، صبحانه مختصری خورد. پدرش ساعت ۷:۲۰ با سرویس شرکت رفت. ساعت ۹:۳۰ یاسین کنار ماشین ایستاده بود و مدارکش را برمی‌داشت؛ فقط برگشت، نگاهم کرد و گفت: "مامان، خداحافظ..." و رفت تا به پدرش ملحق شود.»

پیام بی‌سیم در اشتهارد و روزهای سخت بی‌خبری

حادثه بمباران و شهادت غریبانه رخ داده بود اما مادر تا ساعت‌ها با امید زندگی می‌کرد: «تا ساعت ۶ غروب گوشی یاسین روشن بود ولی تلفن همسرم خاموش شده بود. ما گمان می‌کردیم شاید تصادف کرده‌اند. نیمه‌های شب برادرم از پاکدشت به خانه‌مان آمد. بعدها فهمیدم همان بعدازظهر در اشتهارد نیروها پشت بی‌سیم اعلام کرده بودند: "پدر و پسر خرم‌آبادی شهید شدند"؛ بستگان باخبر شده بودند اما کسی جرئت نداشت به من خبر بدهد. صبح به سپاه و پزشکی قانونی رفتیم؛ آزمایش DNA گرفتند. بعد از هشت یا نه روز پیکر مطهر همسرم شناسایی و بازگردانده شد، اما از یاسینم هیچ اثری پیدا نشد...»

داغ جاویدالاثری؛ دلتنگی مادری که هنوز چشم‌به‌راه است

پایان این مصاحبه، نه یک پایان، بلکه آغازی بر دلتنگی‌های مادری است که فرزندش را در زمره شهدای جاویدالاثر به تاریخ ایثار و مقاومت کشور پیوند زده است. او در سخنان پایانی‌اش با صلابت و در عین حال بغض مادرانه می‌گوید: «پسرم به آرزوی قلبی‌اش رسید و من با تمام وجودم به این انتخاب و آرزویش افتخار و احترام می‌گذارم؛ اما چه کنم با دلتنگی مادری... پیکر همسرم آمد اما از پسرم چیزی بازنگشت؛ هنوز که هنوز است چشمم به در خانه دوخته شده و با هر صدایی می‌گویم شاید اتفاقی بیفتد و یاسینم برگردد. من فقط یک خواسته دارم؛ دوست دارم راه محمدیاسین و جوانانی که جانشان را دادند پر رهرو بماند و نامشان در پیچ‌وخم زمانه گم نشود.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه