آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۳۷۵
۱۲:۳۸

۱۴۰۵/۰۷/۲۵

روایت جانباز ۷۰ درصد «علی‌اکبر جعفری یزنی» از تخلیه مهمات زیر خمپاره تا معجزه‌ای در سنگر

نوید شاهد قزوین
روایت جانباز دفاع مقدس از تخلیه مهمات زیر خمپاره تا معجزه‌ای در سنگر، داستان مردی است که زندگی‌اش، چون کتابی گشوده، صفحاتی از تاریخ معاصر ایران را ورق می‌زند. جانباز ۷۰ درصد «علی‌اکبر جعفری‌یزنی» در این گفت‌و‌گو از کودکی در کوچه‌های خاکی تاکستان تا خط مقدم فکه و بستان، از کشاورزی زیر آفتاب سوزان تا ازدواجی که در کمتر از بیست روز به سرانجام رسید و از ایمانی که در سخت‌ترین لحظه‌ها چراغ راهش شد، می‌گوید.


به گزارش نوید شاهد استان قزوین، علی‌اکبر جعفری‌یزنی، متولد زمستان سال ۱۳۴۲ در شهر تاکستان، فرزند خانواده‌ای کشاورز و کم‌درآمد است. وی که شناسنامه‌اش سوم فروردین سال ۱۳۴۳ صادر شده، دوران کودکی را در کوچه‌های تاکستان با بازی‌های کودکانه و از ده‌ سالگی با کار در مزرعه و دامداری گذراند. تحصیلاتش در همان سال‌های ابتدایی متوقف شد، اما درس‌های زندگی را در میدان کار و سپس در میدان جنگ آموخت. وی در سال ۱۳۶۰ در هفده‌ سالگی ازدواج کرد و تنها یک سال بعد، در حالی که کشاورزی‌اش در حال ورشکستگی بود، مخفیانه نامش را برای اعزام به جبهه نوشت. مسیرش از پادگان امام حسن(ع) یا امام حسین(ع) تهران و آموزش یک‌ ماهه، به منطقه فکه، سپس بستان و عملیات والفجر مقدماتی رسید. این جانباز بزرگوار در تدارکات لشکر ۱۷ علی بن ابی‌طالب(ع) خدمت کرد، در تخلیه مهمات و پشتیبانی خط مقدم نقش داشت و در نهایت با ترکش خمپاره مجروح شد. این گزارش، روایت جانباز جعفری‌یزنی از آن روزها، با همان لحن صمیمی و کلام بی‌تکلفی که خودش دارد، است.

از کوچه‌های خاکی تا زمین‌های کشاورزی

علی‌اکبر جعفری در خانواده‌ای پرجمعیت و کم‌درآمد در تاکستان به دنیا آمد: چهار برادر و چهار خواهر. پدرش کشاورز بود و وضعیت اقتصادی خانواده، به گفته خودش، «خوب نبود، ضعیف بودیم.» خانه پدری در شهر تاکستان بود و وی از ده‌ سالگی زیر دست پدر کار کرد. وی می‌گوید: «می‌رفتیم علفی چیزی می‌کندیم که برای گاو و گوسفندان بیاریم.»

بازی‌های کودکی‌اش در کوچه‌ها، ساده و پرجنب‌وجوش بود: توپ‌بازی گروهی با توپ‌های پشمی کوچک، هفت‌سنگ، و بازی‌های محلی دیگری که در آن‌ها «مردم‌آزاری» هم چاشنی ماجرا بود. وی از تنبیه‌های معلم و ناظر مدرسه نیز خاطره دارد به‌ویژه از آقای مکانی، ناظر مدرسه که پدر شهید هم بود و آن‌ها را به اصلاح مو وادار می‌کرد.

تحصیلاتش در همان سال‌های اول ابتدایی متوقف شد: «کارنامه کلاس اول را گرفتم، دوم رفتم اما قبول نشدم. دیگه نرفتم.» اما این پایان راه نبود؛ وی از ده‌ سالگی به بعد در کنار پدر به کشاورزی و دامداری مشغول شد و از همانجا درس‌های کار و تلاش را آموخت.

خانواده جعفری‌یزنی در سال‌های بعد با چالش‌های اقتصادی بیشتری روبرو شد. عموی پدرش که در ارتش بود، در تاکستان سکونت گزید و املاکی خرید. پدر علی‌اکبر چند سال برایش کار کرد، اما سود کار به جیب عمو می‌رفت. بعدها زمینی شش‌ هزار متری به دو نیم تقسیم شد و پدرش سهم خود را باغ کرد. با این حال، وضعیت اقتصادی خانواده چندان بهبود نیافت.

از راهپیمایی‌های سبزه‌میدان تا عروسی بهمن‌ ماه

علی‌اکبر در سال‌های انقلاب، نوجوانی چهارده‌ - پانزده‌ ساله بود. خانواده در باغی خارج از شهر زندگی می‌کردند و این جانباز بزرگوار و برادرش ناصر، شب‌ها در باغ می‌خوابیدند. برادرش یک شب از شهر بازگشت و خبر آورد که «عراق هواپیماهایش می‌آید بمباران می‌کند.» شهر در خاموشی فرو رفته بود و مردم پتو جلوی در و پنجره می‌کشیدند تا نور به بیرون نرود.

وی با برادرش در راهپیمایی‌ها از سر کوچه‌شان تا سبزه‌میدان پانزده خرداد شرکت می‌کرد، پدر و مادر می‌دانستند، اما مانع نمی‌شدند؛ فقط می‌گفتند: «مراقب باشید.» سال ۱۳۶۰، در هفده‌ سالگی، علی‌اکبر ازدواج کرد. ماجرا از آنجا شروع شد که پسرعموی پدرش، انعام‌الله، به خانه‌شان آمد و از دختری در تهران گفت. علی‌اکبر که «جوانی بود و زن می‌خواست»، تصمیم گرفت خودش برود و ببیند. به خانه عمه‌اش در تهران رفت، صبح روز بعد به خانه دختر رفت و در را زد. پسر بچه‌ای در را باز کرد و گفت مادرش نان می‌پزد. علی‌اکبر داخل رفت، کنار تنور نشست و دختر را دید. مادر دختر. وی را شناخت و ماجرا به خواستگاری و ازدواج انجامید.

مهریه پانزده هزار تومان و شیربها بیست هزار تومان بود. عروسی در بهمن‌ ماه سال ۱۳۶۰ برگزار شد — «بیست روز هم نکشید.» پدرش رسم داشت که برای عروسی پول جمع نکند: «هر چی دوست دارید مهمون دعوت کنید ولی من پول جمع نمی‌کنم.» عروسی سادهبا مینی‌بوس‌سواری و بدون تشریفات بود، علی‌اکبر خودش خانه بود که عروس را آوردند.

دو- سه سال اول ازدواج، در خانه پدرش زندگی کردند. اما  سال ۱۳۶۱، علی‌اکبر تصمیم گرفت مستقل کار کند. زمین پدرش بیست هزار متر بود؛ یک هکتار گوجه‌فرنگی و یک هکتار خیار کاشت. اما بخت با او یار نبود: «دیدم نه دارم ضرر می‌کنم.» سه ماشین برداشت کرد و به کارخانه رب تاکستان داد، اما بار چهارم را پس دادند و «دلش شکست.» جنگ هم شروع شده بود و این جانباز بزرگوار تصمیم گرفت به جبهه برود.

 از پادگان تهران تا سنگرهای فکه

علی‌اکبر مخفیانه نامش را برای بسیج نوشت. به پادگان امام حسن(ع) یا امام حسین(ع) تهران رفت، یک ماه آموزش دید و از آنجا به منطقه اعزام شد. خانواده‌اش خبر نداشتند؛ خودش گفته بود: «نیاز ندارم کسی بیاد.» پدر و مادرش مانع نشدند، چون وی گفته بود: «اگر ما نریم دشمن می‌آید خاک کشور را می‌گیرد و ناموس ما را می‌گیرد.»

اولین اعزامش به منطقه فکه بود — نرسیده به دهلران. ابتدا در پادگان دوکوهه یکی دو شب ماندند و سپس به فکه رفتند. آنجا تقسیم‌بندی شد و علی‌اکبر در تدارکات افتاد: تخلیه مهمات، خوراکی و پشتیبانی خط مقدم. یک روز یک تویوتا پر از فشنگ، آر‌پی‌جی و خمپاره آمد. گفتند مهمات را در سنگر خالی کنید، اما هیچ‌کس جلو نمی‌رفت — «ترسیدند.» علی‌اکبر گفت: «ما که اینجا اومدیم مردن را باید جلوی چشم مون ببینیم.» با یک شهید به نام سلطانی، اهل اسفرورین  جلو رفت و گفت: «بیا این بار را خالی کنیم و بدانند که تات‌ها عرضه‌ این را دارند.»

داخل سنگر رفت و مهمات را یکی‌یکی خالی کرد. سلطانی از ماشین و موتور مهمات می‌آورد و وی روی هم می‌چید. وقتی بیرون آمد، همه گفتند: «دست شما درد نکنه، واقعا دل و جرأت داشتی.» فرمانده‌شان، عمو صادق، هم آمد و تشکر کرد.

مدتی بعد آن‌ها را به منطقه بستان - عملیات والفجر مقدماتی بردند، در این عملیات، عقب چادر زدند، همه‌ جا ماسه‌بادی بود. مهمات را جلو برده و لودر کنده بود و آن‌ها مهمات را چیدند. دو شب اول، در بیابان می‌خوابیدند و صبح بیدار می‌شدند و می‌دیدند «روی ما برفک بسته.» هوا یخ و زمستان بود.

شب عملیات و معجزه‌ای در سنگر

غروب قبل از عملیات، علی‌اکبر به بچه‌ها گفت: «بیاییم یک سنگر بکَنیم.» گفتند وقت سنگر کندن نیست، گونی نداریم. این جانباز بزرگوار گفت: «درست میشه.» با بیل ماسه‌بادی را برداشتند، چند گونی پیدا کردند و پر از ماسه کردند. برای سقف، تیرهای راه‌آهن را که جلوتر ریخته بود، آورد. علی‌اکبر که جوان بود، دو تیر را روی شانه گذاشت و آورد. بچه‌ها تعجب کردند: «جعفری چطور این دو تا را شما آوردی؟ ما یکی دو به زور می‌آریم.» وی گفت: «خدا که بخواد کمک کنه، کمک می‌کنه.»

شب، هشت نفر داخل آن سنگر جمع شدند، دعای کمیل خواندند. یک افغانی هم پیش‌شان بود که در نیروهای ایرانی با عراقی‌ها می‌جنگید و گاهی «موجی» می‌شد. یکی از بچه‌های اراک گفت: «شب که می‌خواهیم بخوابیم، هفت مرتبه الحمدلله و قل هوالله رو بخوانید و فوت کنید به دور و اطراف‌تان.» چراغ و فانوس روشن کردند و به تیر آویزان کردند.

صبح که بچه‌ها از عملیات برگشتند، همه می‌آمدند سنگر را «زیارت» کنند. می‌گفتند: «دیشب اینجا معجزه شده.» خمپاره ۱۲۰ مستقیم به گونی‌ها خورده بود، اما داخل سنگر «اصلا یک سانت هم نشست نکرده بود.» پشت سنگر کاملا ویران شده بود و نصف خاکریز رفته بود. علی‌اکبر و بچه‌ها رفتند و خودشان دیدند: «گفتیم آره واقعا معجزه است.»

 از ترکش خمپاره تا دروغی که کارساز شد

در همان عملیات والفجر مقدماتی، وقتی بیرون آمدند، خمپاره‌ای آمد و ترکشش به پهلوی علی‌اکبر خورد. عمق زیاد نداشت. گفتند بیمارستان ببریم، گفت: «نمی‌خواهم.» خودش ترکش را گرفت، کشید و دور انداخت. یکی گفت چیزی می‌خوری؟ گفت نه. روغن حیوانی در تدارکات بود، گفت: «از آن روغن حیوانی نوک قاشق بهم بدید روی زخم بزنم.» زد و تمام شد.

فرمانده‌شان، «عمو صادق» خدا بیامرز، به این جانباز بزرگوار مرخصی نمی‌داد. علی‌اکبر هر بار می‌گفت: «بهم مرخصی بده بزار من برم.» فرمانده می‌گفت: «نه، حالا نوبت به شما نرسیده. کی بره، کی بره و کی بره بیاد... بعدا تو برو.» بعدها فهمید فرمانده به وی گفته بود: «من بهت مرخصی نمی‌دادم می‌گفتم اگر تو بری کار ما اینجا می‌خوابه. بچه‌ها نمی‌توانند کاری که تو می‌کنی را اینجا انجام دهند.». البته بعدا داد.

بازگشت و خاطرات پس از جنگ

علی‌اکبر جعفری‌یزنی پس از مجروحیت و مرخصی، به منطقه بازگشت و تا پایان دوران بسیجی‌اش در تدارکات لشکر ۱۷ علی بن ابی‌طالب(ع) خدمت کرد. وی در تخلیه مهمات، بسته‌بندی هدایای مردمی و پشتیبانی خط مقدم نقش داشت. خاطراتش از آن روزها، آمیخته با ایمان، توکل و ساده‌زیستی است، از تخلیه مهمات در سنگر گرفته تا معجزه‌ای که در شب عملیات والفجر مقدماتی رخ داد و از ترکش خمپاره‌ای که با روغن حیوانی درمان شد.

وی امروز در تاکستان زندگی می‌کند، جانبازی است که زندگی‌اش را وقف کار و تلاش کرده و خاطراتش را با صداقتی بی‌پیرایه روایت می‌کند. روایتش، حکایت مردی است از جنس مردم، از کوچه‌های خاکی تا سنگرهای خط مقدم، از کشاورزی زیر آفتاب تا تخلیه مهمات زیر آتش، و از ایمانی که «خدا که بخواد کمک کنه، کمک می‌کنه.» است.

خدا که بخواد کمک کنه، کمک می‌کنه

گزارش روایی علی‌اکبر جعفری یزنی، تصویری صادق از نسل جوانی است که در سال‌های دفاع مقدس، از زندگی ساده و کشاورزی در تاکستان، به جبهه‌های فکه و بستان رسیدند. آن‌ها قهرمانان افسانه‌ای و سربازان حرفه‌ای نبودند؛ کشاورزانی بودند که «مردن را جلوی چشم دیدن» را انتخاب کردند و در این مسیر، معجزه‌ها را با چشم خود دیدند.

روایت جعفری، یادآور آن است که دفاع مقدس، پیش از آنکه حماسه‌ای نظامی باشد، حماسه‌ای انسانی بود — با ترس‌ها، تردیدها، خنده‌ها و اشک‌هایش. و شاید مهم‌ترین درس آن، همان جمله‌ای باشد که خودش گفت: «خدا که بخواد کمک کنه، کمک می‌کنه.»


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه