همسرم رفت تا بچهها را از مدرسه بیاورد؛ هر سه با هم شهید شدند

به گزارش خبرنگار نوید شاهد؛ در میان شهدای حمله جنایتکارانه رژیم تروریستی آمریکا به مدرسه شجره طیبه میناب، نام یک خانواده سه بار تکرار میشود؛ زهرا میردادی، مادر خانواده، و دو فرزندش محیا و علی سالاری؛ که در روز تلخ نهم اسفند ۱۴۰۴، کنار یکدیگر آسمانی شدند.
شهیده «زهرا میردادی»، متولد ۲۸ دیماه ۱۳۷۴، همسر حسن سالاری بود. زندگی مشترک این زوج از ۹ فروردینماه ۱۳۹۵ آغاز شد و حاصل آن، دو فرزند به نامهای محیا و علی بود. شهیده «زهرا میردادی» در سالهای زندگی مشترک، خانه و خانواده را محور زندگی خود قرار داده بود و روز حادثه نیز در حالی راهی مدرسه شد که قرار بود فرزندانش را به خانه بازگرداند.
شهیده «محیا سالاری»، فرزند اول خانواده، متولد ۲ شهریورماه ۱۳۹۶ بود؛ دختری که در زمان شهادت، دانشآموز کلاس سوم ابتدایی بود. زندگی کوتاه محیا، تنها هشت سال به طول انجامید؛ هشت سالی که در میان دفترها، مدادها، نقاشیها، مدرسه و خاطرات خانوادگی گذشت و سرانجام نام او در شمار شهدای کودک مدرسه شجره طیبه میناب ثبت شد.
شهید «علی سالاری»، فرزند کوچکتر خانواده، در ۱۹ اسفندماه ۱۳۹۷ به دنیا آمد و در زمان شهادت، دانشآموز کلاس اول ابتدایی بود. کودکی هفتساله که هنوز سالهای ابتدایی مدرسه را تجربه میکرد و مانند بسیاری از کودکان همسنوسالش، بخش مهمی از دنیایش در مدرسه، خانواده و بازیهای کودکانه خلاصه میشد.
۹ اسفند ۱۴۰۴، اما برای خانواده سالاری روزی متفاوت بود؛ روزی که مدرسهای که باید محل آموختن و بازی کودکان باشد، به صحنه حمله جنایتکارانه رژیم تروریستی آمریکا تبدیل شد. امروز نام زهرا میردادی، محیا و علی سالاری تنها در شناسنامه یک خانواده باقی نمانده است؛ سه نام از یک خانه، سه روایت از یک زندگی و سه یادگار از خانوادهای که در حمله جنایتکارانه رژیم آمریکایی به مدرسه شجره طیبه میناب، مادر و دو فرزند خود را از دست داد.

زهرا؛ همسری که در سختیها کنار همسرش ماند
حسن سالاری وقتی از همسرش حرف میزند، بیش از هر چیز از قناعت، همراهی و امیدواری او میگوید؛ زنی که زندگی مشترکشان را در روزهایی آغاز کرد که او هنوز دانشجوی کارشناسی بود و شرایط مالی چندان مناسبی نداشت. او میگوید: سال ۹۵ که ازدواج کردیم، با هم به استان گیلان رفتیم و زندگی مشترکمان را شروع کردیم. با تمام سختیهایی که وجود داشت؛ او کنار من ماند. سختی آنجا باعث نشد که منصرف شود یا بخواهد به میناب و کنار پدر و مادرش برگردد تا دوران دانشجویی من تمام شود. زهرا توقع زیادی از زندگی نداشت و با شرایط موجود کنار میآمد. تولد محیا نیز در همان دوران اتفاق افتاد، اما آمدن فرزند نهتنها سختیهای زندگی را بیشتر نکرد، بلکه دلگرمی تازهای برای خانواده به همراه آورد. یکی از خصوصیات اصلی او همین قانع بودن و از خودگذشتگی بود. زهرا برای من تنها یک همسر نبود؛ پناه و پشتوانهای برای روزهای دشوار بود. سالهای اول ازدواج به دلیل شرایط مالی، در کنار شغل اصلی خود، کار نجاری و ساختوساز را نیز شروع کردم. تازهکار بودم و گاهی مسیر کار برایم سخت میشد، اما همسرم با حرفهای امیدبخش، روحیهام را بالا میبرد. هر جایی که سخت میشد، او با حرفهایش و دلگرمیهایی که میداد باعث میشد من آن کار را ادامه بدهم. همیشه آن امید و احساس توانمندی را در وجود من بالا میآورد.


محیا؛ دختری که احساساتش را روی کاغذ مینوشت
محیا، دخترم متولد ۲ شهریور ۱۳۹۶ در رشت بود. او فرزند نخست خانواده بود و هنگام شهادت، دانشآموز کلاس سوم ابتدایی بود. محیا دختری احساساتی، مهربان، باهوش و نسبت به سنش پخته بود. اما چیزی که او را از دیگران متمایز میکرد، شیوه بیان احساساتش بود. محیا کمتر احساساتش را مستقیم بیان میکرد؛ بیشتر مینوشت، نقاشی میکشید و نوشتههایش را با ذوق کودکانه تزئین میکرد. آخرین تولدی که برای محیا گرفتیم، تولد هشت سالگیاش بود. بعد از شهادتش برگهای را دیدم که آن روز تولدش را نوشته بود؛ خوشحالیاش را از آن روز گفته بود. با ذوق و سلیقهای که داشت، نوشتهاش را با شمع، برچسبها و شکلهای کارتونی تزئین کرده بود. این نوشته، برای من که دیگر صدای دخترم را نمیشنوم، تبدیل به یکی از ماندگارترین یادگارهای او شد. محیا حتی ناراحتیهایش را نیز روی کاغذ میآورد. وقتی چیزی میخواست، گاهی به جای اعتراض مستقیم، نوشتهای مینوشت و آن را جایی میگذاشت تا مخاطبش آن را بخواند. اما مهربانی محیا فقط در کلمات و نوشتهها خلاصه نمیشد. او نسبت به برادر کوچکترش، علی، احساس مسئولیت داشت و مراقب او بود. یک روز، محیا به مادرش گفت بیا برویم بیرون و برای علی یک کادو بخریم تا خوشحال شود. آنها رفتند، هدیهای کوچک برای علی خریدند، آن را کادو کردند و وقتی به خانه برگشتند؛ علی با دیدن هدیه ذوق کرد. محیا برای برادرش خوشحالی ساخته بود؛ درست مثل بسیاری از لحظات دیگر زندگی کوتاهش.

علی؛ پسری که دلتنگیهایش را با صدای خودش میگفت
پسرم علی، متولد ۱۹ اسفند ۱۳۹۷ بود. او در زمان شهادت، دانشآموز کلاس اول ابتدایی بود. اگر مهیا احساساتش را مینوشت، علی آنها را میگفت. علی کودکی بسیار عاطفی بود و دلتنگیهایش را بیپرده با پدر و مادرش در میان میگذاشت. به شدت پسر احساسی بود. اگر دلتنگ میشد، زنگ میزد و حتی برای من صوت میفرستاد و میگفت: «کی میآیی؟ دلم تنگ شده.» یا میپرسید: «بابا کجایی؟» و قرارهایی که دیگر هیچگاه فرصت تحقق پیدا نکردند.

کودکانی که حتی برای خوشحال کردن مادرشان نقشه میکشیدند
محیا و علی در کنار رابطه صمیمی با یکدیگر، به مادرشان نیز توجه ویژهای داشتند. یک روز محیا و علی از داخل یخچال، یک تکه کیک آوردند. چند تا پلاستیک فریزر را باد کردند و روی آنها نوشتند «مامان تولدت مبارک». آنها را مثل بادکنک به دیوار چسباندند و برای مادرشان جشن گرفتند. نه هدیه گرانقیمتی در کار بود و نه تشریفات خاصی؛ چند پلاستیک فریزر، یک تکه کیک و دو کودک که میخواستند مادرشان را خوشحال کنند.
یک روز دیگر که من برای هزینه رفتوآمد و رسیدن به محل کار مقداری پول میخواستم؛ محیا متوجه صحبتهای من و مادرش شد. همان شب، پول قلک خود را برداشت؛ حدود ۶۰ هزار تومان. پول را داخل کاغذی گذاشت، دور آن را منگنه کرد، روی کاغذ چند قلب کشید و آن را داخل کولهپشتی من گذاشت. وقتی به محل کار رسیدم، دیدم یک کاغذ آچاری که دور تا دورش منگنه شده و رویش چند قلب کشیده شده، داخل کولهپشتی من است. بعد فهمیدم محیا پول قلکش را گذاشته داخل آن و آن را به من داده است.


روزی که مادر برای بردن بچهها به مدرسه رفت
روز نهم اسفند، مدرسه با خانواده تماس گرفته بود و از والدین خواسته بود برای بردن فرزندانشان مراجعه کنند. همسرم با خودروی شخصی راهی مدرسه شد تا محیا و علی را به خانه برگرداند. زهرا وارد حیاط مدرسه شد. در آنجا ابتدا به دنبال علی رفت و همزمان میخواست محیا را نیز همراه خود به خانه ببرد. ساختمان مدرسه دو بخش دخترانه و پسرانه داشت و والدین معمولاً در پاگرد راهپله، فرزندانشان را صدا میزدند. در همین فاصله که همسرم بچهها را صدا زد، موشکها به ساختمان اصابت کردند. پیکر همسرم و مداد رنگی و برخی از پیکر علی با هم پیدا شده بود. احساس میکنم آن لحظه علی و همسرم کنار هم بودند. از پسرم، پاره تنم، تنها یک دست مانده بود. دستی که کنارش یک کیف مداد رنگی بود. وقتی برای شناسایی پیکر او رفتم، از درون شکستم. جعبه مداد رنگی علی برایم آشنا بود. گفتم بازش کنید دورمدادهایش اسمش را نوشته است. همان هم شد. دور هر مدادرنگی نوشته شده بود: علی سالاری! اما همسرم؛ هیچ وقت فکر نمیکردم حلقه ازدواجی که برای من و همسرم نماد خوشبختی و همراهی بود به نشانه برای پیدا کردن پیکر او تبدیل شود. از پیکر همسرم زهرا، چند تکه گوشت و استخوان مانده بود. صحنه دردناکی بود. از روی حلقه ازدواج مان که هنوز در میان انگشتان زخمی و بدن صد تکه مانده بود پیکر او را شناختم. برای پیکر محیای عزیزم به سردخانه رفتم. حس کردم یک کاور در گوشه سردخانه صدایم میکند. از همه اجساد دورتر بود. یک گوشه کنار گذاشته بودند.
کاور را باز کردم دیدم پیکر دخترکی بی سر و سینه. روی دستش یک النگو و انگشتر بود. تمام وجودم لرزید. سریع عکس چند روز قبل محیا را در تلفن همراهم چک کردم. همان النگو و انگشتر بود. انگشتری که پدرم به تازگی از سفر حج برای او سوغات آورده بود. انگشتری طلایی با نگین قرمز. این داغ خیلی سنگین بود. واقعا هنوز هم نمیدانم چگونه توانستم عزیزانم را به خاک بسپارم. بعد از شهادت، خانه ما دیگر همان خانه سابق نیست. اتاق بچهها هنوز هست؛ لباسها، وسایل، اسباببازیها و یادگاریهایی که هرکدام بخشی از حضور آنها را زنده میکنند.

کلام آخر؛ خیلی خیلی دلتنگشان هستم
اولین چیزی که دوست دارم به آنها بگویم، ابراز دلتنگی است. خیلی، خیلی واقعاً دلتنگشان هستم. همیشه مشتاق یک دیدن و یک دورهمی خانوادگی هستم؛ حتی اگر برای چند لحظه باشد و دوباره کنار همدیگر باشیم.
این حمله جنایتکارانه رژیم تروریستی آمریکا ، چهره واقعی جنایتکاران را برای مردم جهان آشکار کرد. دشمنان ما، اگر تا به حال جنایت انجام میدادند و خودشان را پشت نقابها مخفی میکردند، این جنایت باعث شد تا نقاب از چهره شان برداشته شود و تمام دنیا جنایتکار بودن آنها را ببیند. مردم ایران مردمی نیستند که با دیدن داغ عزیزانشان از مسیری که دارند میروند ناامید شوند و کوتاه بیایند. ما این مسیر را حتی با قدرت بیشتری ادامه میدهیم. همانطور که امام راحل فرمودند، ما را بکشند، ما با شهادت زندهتر میشویم. ما با این شهادت فرزندانمان بیدارتر شدیم و برای نابودی شما تلاش بیشتری میکنیم.
انتهای پیام/ آرش سلیمی فر