آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۱۱۱۶
۲۳:۲۷

۱۴۰۵/۰۶/۳۱
روایت همسر شهید «حسین محرابی» از یک توسل در حرم رضوی؛

آقا! دیگه سرگردون شدم

مرضیه بلدیه همسر شهید «حسین محرابی» تعریف می‌کند: حسین برای دفاع از حرم، مدت‌ها در انتظار اعزام بود؛ اما هر بار گره‌ای تازه پیش پایش می‌افتاد. آن روز وقتی به حرم امام رضا (ع) رسیدیم، دیگر تاب نیاورد؛ خودش را به پنجره فولاد رساند، اشک ریخت و گفت: «آقا! دیگه سرگردون شدم...» چند دقیقه بعد، آرام و مطمئن برگشت و گفت: «حاجتم رو گرفتم؛ تا ماه دیگه اعزام می‌شم.»


آقا! دیگه سرگردون شدم

به گزارش نوید شاهد خراسان رضوی، شهید «حسین محرابی» ۳۰ شهریور سال ۱۳۵۶ در نیشابور و در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود. ارادت به اهل‌بیت(ع) و دلبستگی به سیره و فرهنگ ایثار، از مهم‌ترین انگیزه‌های او برای حضور در جبهه مقاومت و دفاع از حرم بود.

محرابی که در حوزه حفاظت یک شرکت فعالیت می‌کرد، تحصیلات دانشگاهی خود را نیمه‌تمام گذاشت. با وجود آنکه نیروی نظامی نبود، برای رسیدن به سوریه و حضور در جمع مدافعان حرم، مسیر دشواری را پشت سر گذاشت.

او برای فراهم شدن مقدمات اعزام، به شهرهای مختلف از جمله تهران، شیراز، اصفهان و قم رفت و حتی برای پیگیری این هدف راهی لبنان شد. با این حال، مسیر اعزام بارها برایش متوقف شد؛ به‌گونه‌ای که سه مرتبه از داخل هواپیما بازگردانده شد و یک بار نیز پس از رسیدن به دمشق، امکان ادامه مسیر برایش فراهم نشد.

این موانع، مانع از پیگیری هدف او نشد. محرابی همچنان برای حضور در سوریه تلاش کرد تا سرانجام با عنایت اهل‌ بیت(ع)، به‌عنوان نیروی مستشار و فرمانده گردان راهی جبهه مقاومت شد.

سرانجام این مدافع حرم، دهم آذر سال ۱۳۹۵، همزمان با سالروز شهادت امام رضا(ع)، در مسیر دفاع از حرم اهل‌ بیت(ع) به شهادت رسید و نامش در شمار شهدای مدافع حرم خراسان رضوی ماندگار شد.

در ادامه روایت همسر شهید «حسین محرابی» از توسل شهید در حرم رضوی تقدیم می‌شود.

کار‌های اعزام همسرم به سوریه هر بار به دلیلی جور نمی‌شد. هرچه پیگیری می‌کرد، باز اتفاقی پیش می‌آمد و رفتنش عقب می‌افتاد. من هم از این وضعیت خیلی ناراحت بودم. احساس می‌کردم همه دارند به نوعی او را دست به سر می‌کنند.

یک روز که با هم وارد حرم امام رضا (ع) شدیم با ناراحتی گفت: «دیگه به هیچ‌کس برای رفتن به سوریه رو نمی‌زنم.» از همان لحظه‌ای که وارد حرم شد، حالش با همیشه فرق داشت. چشم‌هایش برق خاصی می‌زد. سلام داد و با قدم‌های تند، در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، خودش را به پنجره فولاد رساند.

من از قسمت بانوان نگاهش می‌کردم. به پنجره فولاد چسبیده بود و زار می‌زد. انگار تمام حرف‌هایی را که مدت‌ها در دلش نگه داشته بود، یک‌جا به امام رضا (ع) می‌گفت:

«ببین آقا... دیگه سرگردون شدم... برای دفاع از حرم آواره شهر‌ها شدم... رسوا شدم... تو مزار شهدا انگشت‌نما شدم... آقا، ببین...»

دیگر طاقت نیاوردم. دلم خیلی برایش سوخت. رفتم داخل حرم و یک زیارت‌نامه خواندم. وقتی برگشتم، دیدم آرام شده است. روبه‌روی پنجره فولاد نشسته بود.

کنارش رفتم. برخلاف چند دقیقه قبل، لبخند می‌زد. تعجب کردم. گفتم چه شده؟

گفت: «حاجتم رو گرفتم. تا ماه دیگه اعزام می‌شم، شک نکن.»

خیلی محکم و مطمئن حرف می‌زد. انگار دیگر هیچ تردیدی در دلش نبود. گفت: «بریم خونه»

به خانه برگشتیم. دقیقاً یک ماه بعد، مقدمات اعزامش فراهم شد و راهی سوریه شد.

آن روز وقتی با اطمینان گفت «حاجتم رو گرفتم»، باورش برایم سخت بود؛ اما وقتی اعزام شد، یاد حرف آخرش افتادم: «امام رضا (ع) پارتیم شد.»

و من هنوز وقتی به آن روز فکر می‌کنم، اشک در چشمانم جمع می‌شود؛ روزی که همسرم با دلی شکسته به پنجره فولاد پناه برد و با دلی آرام از حرم بیرون آمد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه