سنگر، محراب سید شده بود
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید سید زینالعابدین قدمی» دهم مرداد ۱۳۴۲ در روستای ورزن چهاردِه از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش یوسف و مادرش ماهسلطان نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و یکم اسفندماه ۱۳۶۳ در شرق رود دجله عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. پیکر وی را در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپردند.

به حالش غبطه میخوردم
اسم امام حسین(ع) که به میان میآمد و ذکر مظلومیت آن حضرت میشد، اشک سید زینالعابدین از چشمانش جاری میشد. چه عشقی داشت! همیشه به حالش غبطه میخوردم.
(به نقل از غلامعلی ناهیدی، همرزم شهید)
بیشتر بخوانید: رسیدن به مقصود تنها هدف اوست
سنگر، محراب سید شده بود
مقر لشکر هفده علیبنابیطالب(ع) سی کیلومتری آبادان قرار داشت. آموزش بلمرانی و شنا آغاز شده بود و خبر از یک عملیات بزرگ بود. آموزشهای ما محدود به این منطقه نبود بلکه در تبریز و بعد از آن در هورهای جنوب شادگان نیز ادامه یافت. در سازماندهی مجدد، من به عنوان آرپیجیزن انتخاب شدم و سید زینالعابدین کمک بود.
نماز مغرب را خواندیم و سید محمد میرقیصری، فرمانده گردان برایمان صحبت کرد. باید عبور میکردیم، محل عبورمان از روی سرِ مینها بود. مرد میطلبید و چه بسیار بود مرد میدان در آن شب.
پس از پایان صحبتهای آقای میرقیصری، هجوم فریاد تکبیر بچهها تمام دشت را پر کرد. چهرههای غمناک و دلهای شوریده به سمت او دویدند و داوطلب حرکت به سمت میدان مین شدند. پس از این اعلان آمادگی، صدای دعای توسل بچهها گوش آسمان را نوازش میداد.
چند شب بعد مهیای عملیات شدیم. با اتوبوس به راه افتادیم. منطقه عملیاتی همان منطقه عملیاتی خیبر بود. نیزارها در مسیر تنها همراهانمان بودند و پلهای شناور در وسط نیزارها محل استقرارمان. روز و شبهایی را با نیزارها و پلهای شناور گذراندیم. روز ششم فرمانده گردان وارد چادر ما شد و کالک عملیات را گشود و تشریح کرد.
خورشید از وسط آسمان عبور کرده و سه ساعت از ظهر گذشته بود. کاروان بلمها در کناره نیزار آرام اما با دلهای بیقرار بچهها به راه افتاده بود. بچهها تنها با نگاه و لبخندهای همیشگی که گوشه لب داشتند، با هم خداحافظی کردند. تا اذان مغرب آرام و بی صدا تنها با صدای نرم و آرام پاروها که آرامش رودخانه را بر هم میزد، حرکت میکردیم.
برای خواندن نماز داخل بلمها، وضو گرفتیم و در حالت نشسته و در سکوت مبهمی که فضا، رودخانه و نیزار و تمام آسمان بالای سرمان را پر کرده بود، نماز خواندیم. انگار تمام نیزارها نیز با ما زمزمه میکردند و رود، نسیم، ستارگان و آسمان و... نیز.
دوباره حرکتمان آغاز شد. چندی بعد دیگر از نیزار خبری نبود. سراسر آب بود و آب. فاصله ما تا دشمن فقط هفتصد متر و تا مقصود ثانیهای بیش نبود. صدای آنان را میشنیدیم اما صدای روشن شدن قایقی آمد و در تاریکی محو شد. «و جعلنا ...» خواندیم و به راهمان ادامه دادیم. در بیست متری دشمن بودیم که متوجه ما شدند و درگیری آغاز شد.
دشمن بر فراز دژی به ارتفاع یک متر و نیم داخل سنگرهای بتونی مستقر بود و ما در حال حرکت بودیم. با وجود سیمخاردار حلقوی و تیربار و دوشکای دشمن توانستیم خود را به خشکی برسانیم. در خط دشمن قرار داشتیم. سنگرها را یکی پس از دیگری پاکسازی میکردیم.
نیروهای ما و بچههای دامغان در سمت راست بودند و من و محمد کشاورزیان و سید زینالعابدین و چند نفر دیگر در سمت چپ حرکت میکردیم. در ادامه پاکسازی به سنگری رسیدیم. کشاورزیان و قدمی جلوی سنگر رفتند و در سنگر رگبار بستند. نارنجک داخل سنگر را منفجر کرد و هر دو رزمنده از ناحیه پا مجروح شدند. قدمی درحالی که لبخند بر لب داشت گفت: «مجروح شدم.»
احساس کردم دیگر قادر به پیشروی نیستند. به همراه چند نفر دیگر ادامه دادیم اما او همچنان پشت سر ما میآمد و سعی داشت خودش را به ما برساند. در فاصله بیست متری ما، تیربار دوشکای دشمن بود و ما متوقف شدیم. چند موشک آرپیجی شلیک کردیم اما مؤثر نبود. به سید زینالعابدین گفتم: «من داخل سنگر میرم و کار رو یکسره میکنم.»
خودم را به داخل جانپناه انداختم. او هم ناگهان داخل گودالی پرید. رگبار دشمن قسمتی از سر سید زینالعابدین را برده بود. آرام به حال سجده رفت. سنگر، محراب سید شده بود؛ دیدار و حضور. رزمندهای دیگر در کنارش در خون خود غلتیده بود و زیر لب شهادتین میخواند و چه محراب گلگون زیبایی بود! آسمانیها غبطه این لحظات زمینیان را میخوردند در هنگامه دیدارشان.
(به نقل از همرزم شهید)
اهمیت به نماز جماعت
سید زینالعابدین نماز صبح را هم میرفت مسجد که نماز را به جماعت بخواند. روزهای جمعه اگر روستا بود، حتماً به شهر میآمد برای شرکت در نماز جمعه. خودم بارها دیده بودمش.
(به نقل از غلامعلی ناهیدی، همرزم شهید)
انتهای متن/