آخرین اخبار:
کد خبر : ۸۷۹۴۷
۰۷:۴۲

۱۳۸۶/۱۰/۱۳

نسيبه در ميدان جنگ




دنيا را كه جمع و تفريق بكني، هيچي برايت نمي ماند. براي اكثر ما آدمها همين طور است. اما براي بعضي اينطور نيست. اصلا انگار كه براي يك چيز ديگري آمده اند. از اول تا آخر زندگي شان درد و رنج است. اما به تنها چيزي كه مي انديشند، ايثار و فداكاري براي خداست و بس. نسيه يكي از اينها بود. زنيكه در زمان مهمي از تاريخ، يار رسول خدا شد و فداكارانه لقاي دوست شتافت، زني كه آرام به سمت دريا رفت و خود را به آغوشافكند. آنچه كه مانده ماند نقش قدم هاي يك انسان بر روي ساحل است. اين نقش اگر چه همگي روشن و واضح باشد: وجودش را اثبات مي كند. هم نسيه و هم خدايي كه نسيه خود را فداي او كرد. مدينه يك شهر بود، دو طايفه. جز اين، نخلستان ها و باغ هاي اطراف شهر حساب ميشدند. فرقش مگه اين بود كه كمي آبادتر بود. قبيله بني تجار به زندگي ساده، آرام و سالم معروف بودند.در ميان عرب جاهلي، انگار بني نجار يك مليت ديگر داشت در ميان خانواده كعب خيلي آوازه داشت. كعب دخترانش را مثل بقيه اعراب به چشم برده نمي ديد. كعب دختران خانواده را آزادتر مي گذاشت. اين رسم نبود. آن زمان مثل مال بود. اگر پدري مي مرد، زن هايش هم به ارث مي رسيد به پسرانش. اما كعب جور ديگري فكر مي كرد. نسيه دختر كعب بود. بيعت « ليله العقبه دوم» نچات اسلام بود. اما از مدينه كسي جرات نمي كرد كه برود با كسي مثل محمد بيعت كند. بعد از « ليله العقبه اول» خواص كفار هم خيلي جمع تر شده بود به مدينه. خطر زياد بود. اما نسيبه خيلي راحت دست خواهرش را گرفته بود و دو نفري آمده بوندند تا حرف هاي رسول الله را بشنوند. آزادي را از بچگي آموخته بود و شجاعت را از آزادي. دو تا زن و هفتاد و يك نفر مرد. همه پذيرفتند. سخنانش اعجاز داشت. هر پرسشي را پاسخ مي گقت نسيه تا كنون اينقدر آرام نشده بود. همه مردان رفتند دست دادند. نسيه هم دستش را براي بيعت دراز كرد. اما پيامبر به او دست نداد و گفت: «بيعت شما زنان را پذيرفتم اما با زنان دست نمي دهم » بعدها هر وقت بيعت را تعريف مي كرد اين را هم مي گفت. كنيه اش را گذاشته بودند «ام عماره» از روي اسم پسرش .اما پيامبر صدايش مي كرد نسيبه. فقط بعضي وقت ها مي گفت ام عماره. او هم به پيامبر مي گفت «سيد» يعني آقا. نسيبه پيامبر را خيلي دوست داشت، پيامبر هم. احد كه شد، قريش پشت سپاهش يك كاروان تبليغي راه انداخته بود؛ از زنان قريش زيباترين هايشان را سوار كرده بود جلو و پشت سپاه راه مي انداخت تا به سربازان روحيه بدهند. سردسته اين زنان هند بود. هر كاري مي گفتي مي كرد تا مردها را تحريك كند زمان جنگ هم كنار ميدان ايستاده بودند و شعر مي خواندند كه اگر پيروز شويد ما شما را در آغوش مي گيريم. اينها يك طرف بودند و نسيبه و دار و دسته اش طرف ديگر. روي هم چهارده نفر مي شدند. آمده بودند تا هم آبرساني كنند وهم مداواي مجروح. مجروح هم كه آخر سپاه نمي ماند، وسط جبهه مجروح مي شود. اين چهارده زن آنقدر كارشان مردانه بود كه شده بودند تبليغات جبهه اسلام. كسي هم اگر مي خواست بگريزد يك جوري مي رفت كه چشمش به اينها نيفتد. همين كه زن رفته بود وسط جبهه، نمي گذاشت نامردها بهانه داشته باشند گر چه رفتند و زن ها را تنها گذاشتند نسيبه كارش شده بود آبرساني به سربازان؛ خيلي ساده. با شوهر و فرزندانش يك چادر گرفته بودند وسط ميدان جنگ. خانوادگي با هم بودند: وسط جنگ. گرما كه مي زد نسييه كارش را شروع مي كرد. مشك آب را پر مي كرد و مي گشت داخل ميدان انگار كه مي رود نان بپزد براي خانواده. اول جنگ كه شد سه هزار نفر كافر از هفتصد نفر مسلمان بي تجهيزات شكست خوردند. كفار لااقل هفتصد نفر سوار داشتند. شكست را مسلمانان با جيغ و فرياد زنان فهميدند: همانها كه قرار بود روحيه بدهند. بت قريش كه زمين افتاده بود. زن ها وحشت كرده بودند. تپه عينين كه تخليه شد، خالد انگار كمين گرفته باشد براي چنين لحظه اي، دور زد و افرادش را از پشت سپاه اسلام در آورد. تا آمدند مسلمانان به خود بجنبند جنگ به نفع كفار برگشت. تعداد زيادي شهيد شدند. باقي هم شدند سه دسته: يك عده فرار كردند به طرف صحرا و بعد از سه روز برگشتند شهر. يك عده كه نتوانستند فرار كنند، رفتند بالاي بلندي و نامه نوشتند به عبدالهب بنابي كه وسط راه برگشته بود و سپاه را تنها گذاشته بود تا به عنوان منافق، ريشش را پيش ابوسفيان گره بگذارد براي نجات جانشان چند نفري هم ماندند پيش رسول خدا. علي، زبير، سعد، نسيبه، شوهرش، فرزندانش و چند نفر ديگه، كلا به ده تا نمي رسيدند، دور پيامبر را گرفته بودند. نسيبه خودش ماند. شوهر و فرزندانش را هم نگه داشت. «بعد از قضيه محاصره احد، مسلمانان تك تك داشند فرار مي كردند. من ديدم سيد تنها مانده، بي دفاع. سلاحي هم كه نداشتم. بدنم را سپر پيامبر قرار دادم تا آسيبي نبينند. همين طور مانده بودم تا پيامبر به يكي از فراري ها دستور دادند كه حالا كه داري مي گريزي سپرت را بينداز و برو. من هم سلاحش را برداشتم و با سلاح دفاع كردم. به فراري مي خنديديم كه چطور سلاحش را انداخت و رفت. «ابن قميئه» با شمشير زده بود به گردن نسيبه. زخم بدي بود. ابن قميئه مرد؛ با دو زره نسيبه بدون زره. از نسيبه كه مي پرسيدي اين زخم جاي چيست، مي گفت در احد فلان اين زخم را روي گردنم زد. بعد انگار كه فرصت بزرگي را از دست داده باشد با افسوس مي گفت: «من هم ضربه زدم اما زره داشت و كارگر نشد.» مي دانست كه كاري نمي تواند بكند اما رفته بود سراغش فقط به اين خاطر كه رجز خوانده بود براي پيامبر كه:«زنده نمانم اگر تو را زنده گذارم.» « خيلي به پيامبر نزديك شده بود. گويا قصد جان پيامبر را داشت. چيزي نداشتم. با سنگ رفتم سراغش و از پاي در آوردمش.» پيامبر لبخندي زد و انگار حواسش جاي ديگري باشد. به مادر اشاره كرد و گفت به كمك مادرت بشتاب. « ديدم مادرم زخمي شده. به گردنش ضربه زده بودند. پيامبر آن موقع بود كه گفت: مقام نسيبه از مقام فلان و فلان بالاتر است.» مسلمانان دور پيامبر جمع شده بودند. پيامبر داشتند از احد سخن مي گفتند. «ما به هر جا نگاه مي كرديم نسيبه بود كه مبارزه مي كرد، چپ را نگاه مي كرديم نسيبه بود راست را نگاه مي كرديم نسيبه بود.» - آمده بود پيامبر را بزند. روي اسب بود. من هم رفتم . بعد هم خودش را. بعد از اين كه زخم برداشت. زخمش را بست و باز مبارزه كرد. زخم كه شوخي نبود اما به روي خودش نياورد. شب احد تا صبح ناله مي كرد، از زخم، اما تا جنگ بود مي جنگيد كافري كه پسرش را زخمي كرد. پيامبر به نسيبه فرمودند كه به كمك پسرت بشتاب. نسيبه هم رفت سراغ تميم. زخمش را مداوا كرد و گفت: برو به كمك رسول خدا بشتاب. تميم هم رفت همان كافر شهيدش كرد. تا جنگ بود انگار نه انگار. مبارزه اش را ادامه داد. چنگ تمام شده بود مبارزه اش را ادامه داد. اذيتش مي كرد. بغضش گرفته بود. ديده بود پيامبر از دستش راضي است. از پيامبر خواسته بود. دعا كند از اهل بيت پيامبر شوند. پيامبر هم فرموده بودند: «اي خاندان كعب شما از دوستان من در بهشت هستيد » اين را فرمودند ديگر اصلا انگار نه انگار مي گفت:«ديگر هيچ ناراحتي برايم مطرح نيست.» شب را با آه و ناله از زخم گذرانده بود. صبح ديدند دارد زخمش را محكم مي كند مي خواست برود حمراء اما نگذاشتند. زخمش خيلي كاري بود. فرستادندش برود مدينه پيامبر فرداي احد مدينه خسته را سپرد به زنان و رفت. چنگ حمراء كه تمام شد پيامبر نرفته بود خانه. به برادر نسيبه فرمودند كه برو و حال خواهرت را بپرس و براي من خبرش را بياور. او هم رفت عيادت نسيبه و خبر سلامتيش را براي پيامبر آورد. پيامبر اين را كه شنيدند رفتند خانه. دشمن تنها هدفي كه در جنگ به آن رسيده بود تضعيف روحيه بود نه امنيت مسير را گرفت نه قتل عام مدينه را انجام داد. همين تضعيف روحيه را هم، زنان مدينه مخصوصا نسيبه و ام يمن جبران كردند. از يك طرف استقبال بي نظير زنان بعد از حمراء از حضرت رسول از طرف ديگر نباختن روحيه به سبب شهادت فرزندان و تمسخر منافقين. دوك را گرفته بود طرفش و سرش فرياد مي زد كه «بريس.» چشمان عبدالله ابن ابي از تعجب باز مانده بود. مگر كسي جرات داشت به او چيز بگويد، حتي اصحاب رسول. اما يمن آمده بود آبرويش را برده بود. گفت: «حالا كه مثل مردها نيستي، لااقل اين دوك را بريس كه بيكار نماني.» نسيبه هم با آن حال خراب بعد از جنگش، همين كه تعريف مي كرد جنگ را، آبروي منافقين را مي برد: « يعني ديدم مرد نمانده. خودم رفتم.» ام ايمن و نسيبه مدينه را آنچنان به آتش كشيدند كه ديگر منافقي جرات نداشت حرف بزند. رسم بود: هر مبارزي كه بيشتر زخم خورده بود فداكارتر بود. نسيبه سيزده زخم برداشته بود، در احد. جنگ احد كه شد، تازه نسيبه معلوم شد. بعد از آيه حجاب، پيامبر به نسيبه اجازه مبارزه و جهاد در كنار مردان را داد. بعد از وفات پيابر هم كسي جرات نمي كرد بگويد تو زني نبايد بجنگي، هر جا مي خواست مي رفت. تنها به پيامبر پايبند نبود. به اسلام پايبند بود. هر جا ايثار مي خواست نسيبه بود. فتوح قلاع بود، خيبر بود، فتح مكه بود، عمره القصاه بود، حنيف بود، رده اليمامه بود، حنين بود. بعد از احزاب، قريش خيلي از مسلمانان رودست خورد. اين همه هزينه كرده بود و حنگي در نگرفته بود. آبرويش پيش عرب رفته بود. شده بود شير زخمي. حالا توي اين اوضاع، پيامبر دستور حج دادند. كسي جرات نمي كرد برود. اسمش «عمره القضاه» شده بود. صلحي نبود. از مسلمانان هم كه كسي سلاح براي حج نمي برد. هر كه مي رفت گويا خودش را با دست خودش قرباني مي كرد. پيامبر رفت و گفت هر كه مي آيد بيايد نسيبه رفت. رفت پيش رسول خدا و گفت: «چرا در هيچ آيه اي يادي از زنان برده نشده، همه جا روي صحبت با مردان است» آيه بعدي كه نازل شد اين بود: « ان المسلمين و المسلمات و المومنين و المومنات و القانتين والقانتات و الصادقين و الصادقات و الصابرينوالصابرات و الخاشعين و الخاشعات و المتصدقين و المتصدقات و الصائمين و الصامئات و الحافظين فروجهمو الحافظات و الذاكرين و الذاكرات اعد الله لهم مغفره و اجرا عظيما» جنگ هاي يمامه بود، بر عليه پيامبران دروغي، زمان خليفه اول. مسيلمه ميان اين ها از همه بيشتر كارش گرفته بود. يك نفر مسلمان بايد مي رفت براي تسليم تهديد خليفه به مسيلمه «زيد را فرستادم برود.» مسيلمه نامه زيد را كه گرفته بود، گفته بود كه آيا من را به پيامبري قبول داري. زيد هم گفته بود من اصلا تو را قبول ندارم كه بخواهم حرفي از تو بشنوم. مسيلمه هم زيد را قطعه قطعه كرد فرستاد مدينه. نسيبه كه پسرش را ديد، گفت: « خودم انتقام فرزندم را مي گيرم.» همين. جنگ يمامه اولش خوب پيش رفت. اما بعد كار گره خورده بود. بسياري از راويان و حافظان قرآن به شهادت رسيدند. خالد كه اوضاع را بد ديده بود، نيروهايش را در باغي جمع كرده بود. اسمش را از روي اوضاع بد گذاشته بودند « باغ مرگ». مسلمانان روحيه شان را باخته بودند. نسيبه كه ديد جنگ به نفع مسلمانان نيست وارد باغ شد. وقتي فهميدند نسيبه آمده بجنگد، انگار از نو آماده شدند و قلعه مسيلمه را فتح كردند. مي جنگيد و رجز مي خواند. پسرش هم كنارش بود. يك لحظه غفلت كرد دستش را قطع كردند. پسرش انتقام گرفت و كافر را كشت. جنگ كه تمام شد مسيلمه را كشته بودند. همه جا صحبت از آن پيراهني بود كه در جنگ به غنيمت رفته، مي گفتند قرار است به بهترين زن داده شود. پيشنهاد دادند كه بدهيد به زن عبدالله ابن عمر كه فاميل خليفه بود. خليفه دوم مخالفت كرد. داد به نسيبه علي كه به حقش رسيد. خيلي ها جا زدند و مخالفت كردند. نسيبه اما همرزمش را تنها نگذاشت.با او بود تا حنين كه به شهادت رسيد نسيبه از جمله زناني است كه در دولت حقه صاحب الزمان مي آيد. منابع: تاريخ زنان اسلام - صادق آينه وند الطبقات الكبري -ابن سعد زنان قهرمان - احمد بهشتي تاريخ اسلام – ابوالفضل عابديني رياحين الشريعه - ذبيح الله محلاتي علام النساء الاعلام -زركلي

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه