آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۹۴۴
۱۰:۲۳

۱۴۰۵/۰۸/۰۳

خاطره/ ذوق

خواهر شهید والامقام ناخدا سوم مهندس «سعید بارانی» برایمان روایت می‌کند: «وقتی در رشته دندانپزشکی دانشگاه جندی شاپور اهواز قبول شدم، داداش سعید آن قدر ذوق و شوق تمام وجودش را گرفته بود که از فرط خوشحالی در کل محل کارش شیرینی پخش کرده و با ذوق به همکارانش می‌گفت: «تنها خواهرم در رشته دندانپزشکی قبول شده است.»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، ناخدا سوم مهندس شهید سعید بارانی در پنجم مهرماه ماه سال ۱۳۷۲ در شهرستان ایذه در خانواده‌ای مؤمن، مذهبی و ولایت مدار دیده به جهان گشود. پدرش سلطانمحمد و مادرش زیور نام دارد. وی پس از اخذ مدرک دیپلم وارد دانشگاه افسری شده و پس از اخذ مدرک لیسانس در نیرو دریایی ارتش مشغول به کار شد. سرانجام این شهید بزرگوار چهارشنبه هفدهم فروردین‌ماه سال ۱۴۰۵ در تجاوز دشمن آمریکایی به منطقه ابوالفارس شهرستان رامهرمز به همراه ۹ تن دیگر از همرزمانش به درجه رفیع شهادت نائل آمد که پیکر پاکش پس از تشییع در قطعه شهدای مدافع حرم گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.

خاطره/ ذوق

متن خاطره:

در درس خواندن چیزی کم نمی‌گذاشتم تا هم مانند برادرهایم موفق باشم و هم بتوانم گوشه‌ای از زحمت‌های پدر و مادرم را جبران کنم.

بخاطر همین ابتدا میخواستم پزشکی عمومی بخوانم، اما با اصرار داداش سعید که همیشه با خنده می‌گفت: «باید دندان‌های مرا خودت درست کنی!» مسیرم را انتخاب کردم.

ساعت ۸ صبح وقتی نتایج کنکور اعلام شد و در رشته دندانپزشکی دانشگاه جندی‌شاپور اهواز پذیرفته شدم. پدر و مادرم خواب بودند بدون آنکه آنها را بیدار کنم اول گوشی را برداشتم گوشی را برداشتم و به داداش سعیدم زنگ زدم.

اول میخواستم کمی سر به سرش بگذارم بخاطر همین با لحنی ساختگی بهش گفتم: «داداشی نتایج کنکور اعلام شد ولی من هیچ‌جا قبول نشدم!». 

اما او که از تلاش هایم باخبر بود و می‌دانست موفق می‌شوم با خنده گفت: «الکی می‌گویی!»

نتوانستم دیگر جلوی خودم را بگیرم زدم خنده و گفتم: «داداش گلم من داندان پزشکی قبول شدم همان چیزی که تو می‌خواستی» 

داداش سعید آنقدر خوشحال شد که حس خوشحالیش را صد‌ها کیلومتر آن طرف‌تر از پشت گوشی حس میکردم.

تلفن را فوری قطع کرد و به مادرم زنگ زد و گفت: «مامان هنوز خوابی؟» مادرم جواب داد: «کم کم داشتم بیدار میشدم پسرم، خیر باشه اول صبح زنگ زدی؟» سعید با لحنی ناراحت به مادرم گفت: «مامان نیلا قبول نشد.»

مادرم خیلی ناراحت شده بود و در خواب و بیداری بغض کرده بود و با صدای گرفته گفت: «راست می‌گویی سعید؟!»، اما بلافاصله سعید خندید و گفت: «نه مامان! شوخی کردم؛ نیلا دندانپزشکی قبول شده است!»

داداش سعید آن روز ذوق و شوق تمام وجودش را گرفته بود و از فرط خوشحالی کل محل کارش شیرینی پخش کرده بود و به همکارانش گفته بود: «تنها خواهرم در رشته دندانپزشکی قبول شده.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه