لیلی و مجنون زمانه در گتوند؛ ۲۴ سال زندگی با مردی که تا آخرین نفس سرباز ولایت ماند
شهید والامقام سردار حاج عبدالرسول فتحینیا در شهرستان گتوند و در خانوادهای مؤمن، مذهبی و ولایتمدار دیده به جهان گشود. پدرش فتحاله و مادرش زهرا نام داشت. این شهید گرانقدر در سال ۱۳۸۱ به جمع پرافتخار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و با سالها مجاهدت، اخلاص، تعهد و حضور در عرصههای مختلف خدمت به درجه سرتیپ دوم نائل آمد. سرانجام این سردار رشید اسلام در دهم اسفندماه ۱۴۰۴ بر اثر حمله موشکی رژیم صهیونیستی و آمریکایی در اهواز به فیض عظیم شهادت نائل آمد و به یاران شهیدش پیوست. پیکر مطهر این شهید والامقام پس از تشییعی باشکوه در گلزار شهدای شهرستان گتوند و در جوار دیگر شهدای سرافراز آرام گرفت.

در کوچهپسکوچههای خوزستان قهرمان و در امتداد روزهای پرماجرای ایثار، روایت مردانی شنیدنی است که پیش از پوشیدن لباس خادمی و سرداری در حریم امن خانواده، معماری زیباترین و خالصانهترین تصویر از یک زندگی عاشقانه بودند.
سردار شهید حاج عبدالرسول فتحینیا، مردی از تبار مردان باصفای جنوب الگویی مجسم از این جلوه بود؛ کسی که خانهاش کانون گرم صفا و دلدادگی بود و با همسر وفادارش روزگار را با پیوندی عمیق و لبریز از محبت سپری میکرد.
حاج رسول در کنار تمام مسئولیتها و مجاهدتهای سنگینش، یک همسر تمامعیار و عاشق بود نگاهش به زندگی مشترک، نگاهی از جنس حرمت، صمیمیت و همراهی توأم با ایمان بود. در خانهای که او بنا کرده بود، عشق تنها یک واژه نبود، بلکه در تکتک لحظههای سخت و سادهی زندگی جریان داشت. همسر این شهید والامقام، شریک تمام روزهای پرخاطره و مجاهدتهای او بود؛ زنی که با صبوری و همراهیاش، پشتوانهی آرامش مردی شد که دل در گرو آرمانهای الهی داشت.
اما در تقاطع این عشق زمینی عمیق و رسالت آسمانی، لحظهی تصمیم فرا رسید. حاج رسول با وجود تمام دلبستگیها، گرمای کانون خانواده و نگاههای مهربان همسری که مایه آرامش روحش بود، ندای حق را لبیک گفت. دل کندن از زنی که پا به پای او در مسیر سختیها و زیباییها زیسته بود، کار سادهای نبود؛ اما عشق بزرگتر و معشوق حقیقی، راهی دیگر پیش پای او گذاشت او شهادت را برگزید تا به عشق ازلی پیوند بخورد و با نثار خون پاکش معنای تازهای به واژهی دلدادگی ببخشد.
امروز یاد و خاطرهی سردار شهید حاج عبدالرسول فتحینیا، نهتنها به عنوان یک فرمانده بلکه به عنوان عاشقی صادق در اوراق زرین خوزستان میدرخشد؛ و در این میان همسران شهدا، وارثان این عاشقانههای ماندگارند؛ زنانی که با قلبی شکسته، اما استوار درس بزرگ وفاداری را مشق میکنند و تا همیشه پاسدار عهد و پیمان آسمانیشان با این مردان خدایی میمانند؛ و این روایت پایانی نیست؛ بلکه شروعی است برای نسلهایی که فردا به نام و یاد این مردان معنی حقیقی عشق، وفا و ایثار را زنده نگه میدارند همسر شهید «سمیه فرجپور» نه تنها وارث یک خاطره، بلکه نگهبان یک مکتب بود؛ مکتبی که درس میدهد که عشق زمینی، وقتی در آمیزش با ایمان و رسالت قرار میگیرد به والاترین جلوهی انسانی میرسد. او امروز با سکینه و صبوریاش همان مسیر را ادامه میدهد که سردارفتحینیا آغاز کرد و به همه مینماید که دلدادگی هرگز نمیمیرد تنها از جلوی به جلوی بزرگتر و خالصانهتر تجلی مییابد. نوید شاهد خوزستان مفتخر است که این عشق ماندگار را فرا روایتهای شیرین و صادقانه، به گوش نسلهای امروز و فردا برساند و پاسدار یاد مردانی بماند که خانهشان سراغ عشق و حریم امن مردانگی بود.

تابوت شهید رسید، نشانهای برای پیوند دلهایمان شد
پیکر مطهر یکی از اقوام مشترکمان که سالها در میدانهای نبرد مفقودالاثر شده بود، پس از هفده سال انتظار، در خردادماه سال ۱۳۸۰ همزمان با سالروز شهادت امام رضا (ع) به شهر گتوند رجعت کرد و آن ایام سال آخر دبیرستان بودم و خانهمان در نیآباد بود. قرار بر این بود که فقط پدر و مادرم در آیین تشییع و خاکسپاری شرکت کنند و من به همراه خواهر و برادرهایم در خانه بمانیم؛ شب وداع با شهید هم ما خانه بودیم و به گتوند نیامدیم.
حاج رسول در آن روزها بیست و شش ساله بود؛ سنی که برای یک جوان دیگر وقت عروسی است، روحیه خوب و مهربانش باعث شده بود همه عاشقش باشند؛ چندان که اغلب اقوام و فامیل آرزو داشتند رسول داماد خانهشان شود و به پدرش پیشنهاد میدادند: «ما دوست داریم رسول داماد ما شود.» خودش برایمان تعریف کرد که همان شب وداع با شهید، با او راز و نیاز کرده است: «از شهید خواستم به زندگیام سر و سامان دهد و کمکم کند تا همسر آیندهام را انتخاب کنم. همان شب تا صبح گریه کردم و خیلی با شهید درد و دل کردم.»
از آن طرف هم اصلاً قرار نبود من در مراسم تشییع باشم؛ پدر و مادرم در گتوند بودند و کسی نبود که مرا از نیآباد همراه خود ببرد نمیدانم چه شد که شوهر خالم همان روز به نیآباد آمد و قرار شد ما بچهها را با خود به گتوند بیاورد به همین دلیل من هم در تشییع شهید شرکت کردم.
حال آنکه من بهشدت به گرما حساسم آنقدر که در فصل تابستان اصلاً از خانه بیرون نمیرفتم از قضا در همان مراسم دچار گرمازدگی شدید شدم و تا به محل دفن شهید رسیدم خیلی حالم بد شده بود.
در همان حال چشمم به پرچمی افتاد که دور تابوت شهید پیچیده بودند و همراه تابوت خالی، گوشهای گذاشته بودند. تا آن پرچم را دیدم رفتم آن را برداشتم در آغوش گرفتم و شروع به گریه کردم حالم به شدت بد شده بود. خالم که کنارم نشسته بود گفت: «خاله چته؟» گفتم: «احساس میکنم حالم خیلی بد است ضعف کردم.» بیحال سرم را روی شانه خالم گذاشتم همان لحظه آقایی از کنارمان رد میشد خالم به او گفت: «یکم آب برایمان بیاورید حالش خوب نیست یا بگویید یکی بیاید دختر حاج حبیب را ببریمش درمانگاه.»
حاج رسول بعدها برایم تعریف میکرد: «داشتم میرفتم آب بخورم که یکی گفت: «حاج رسول، دختر حاج حبیب حالش بد شده اگر میتوانی ماشینی بیاور همراه با خالهاش او را تا درمانگاه برسان این را که شنیدم با وجود اینکه تشنه بودم آب نخورم سریع رفتم ماشین را آوردم و شما را سوار کردم. اصلاً هم نگاهت نکردم ببینم چه شکلی هستی با اینکه همیشه دوست داشتم ببینمت» با وجود اینکه ما فامیل بودیم ولی رابطهای با هم نداشتیم و اصلاً همدیگر را نمیدیدیم.
وقتی به درمانگاه رسیدیم و در ماشین را باز کردی که پیاده شوی آن پرچمی را که در دستت بود به دستم دادی اما خودم یادم نیست که چنین کاری کرده باشم به محض اینکه پرچم به دستم رسید یک لحظه با خود گفتم: «این پرچم نشان است؛ این دعای مستجاب شده است! همین دعایی که دیشب به شهید کردم که در انتخاب همسر آیندهام نشانهای بده یا کاری کن پیدایش کنم.» همانجا نگاهت کردم و یک دل نه صد دل عاشقت شدم .
من را داخل درمانگاه بردند و به من سرم وصل کردند و حاج رسول رفت داروهایم را بگیرد منتظر شد تا دوباره سوارم کنند و ما را ببرند که خالم ام به او گفت: «شما بروید خانه شوهرم الان میآید سراغم و ما را به خانه میبرد.» حاج رسول گفت: «حالم گرفته شده بود آمدم مسجد بقیه مراسم را انجام دادم ولی دیگر از ذهنم بیرون نرفتی. از برج سوم که تو را دیدم تا برج یازدهم همان سال حدود هفت ماه طول کشید تا به خواستگاری ات آمدم تمام آن مدت در فکر تو بودم فکر میکردم چطور پا پیش بگذارم.»
خواب عجیبی که به خواستگاری واقعی رسید
از همان سالهای اول راهنمایی خواستگار داشت اما پدر و مادرش برای اینکه ذهنم درگیر این مسائل نشود و با تمرکز درس بخوانم چیزی به من نمیگفتند از آنجایی که من شاگرداول کلاس بود و با علاقه درس میخواند هدفشان هم این بود که پزشکی قبول شوم.
من از کودکی به رهبر شهید علاقهای ویژه ای داشتم همیشه عکسی از ایشان لای کتابم بود شب نهم بهمن ماه همان سال خواب عجیبی دیدم که حضرت آقا همراه با هیئتی به خانه ما آمدند پدرم و برادرانم از به استقبال وی رفتند پدرم از خوشحالی گریه میکرد که حضرت آقا مهمان خانه ما شدهاند.
حضرت آقا پدرم را به اسم کوچک صدا کردند و گفتند: «حاجحبیب، شما یک دختر دارید؟» پدرم جواب داد: «بله اسمش سمیه است.» ایشان فرمودند: «آمدهام سمیهخانم را برای پسرم خواستگاری کنم.» پدرم که گریه میکرد گفت: «آقا چه کسی بهتر از شما و پسر شما؟ ما همه کوچک شما هستیم و ارادتمندتان قدم روی چشم ما گذاشتید و به خانه ما آمدید دختر چیست؟ ما جانمان را فدای شما میکنیم.» حضرت آقا فرمودند: «نه شما که راضی باشید دخترتان هم باید راضی باشد.» پدرم گفت: «دخترم راضی است.» اما ایشان فرمودند: «نه باید دخترت بیاید تا خودم درباره این موضوع با او صحبت کنم.»
در ادامه خواب دیدم پدرم صدایم کرد چادرم را سر کردم و کنار حضرت آقا نشستم از شدت خوشحالی اشک میریختم ایشان به من گفتند: «سمیهخانم من از پدرتان شما را برای پسرم خواستگاری کردم شما چه میگویید؟» گفتم: «آقا جانم فدای شما هرچه شما بگویید چه کسی بهتر از پسر شما؟» بعد پرسیدند: «اگر دوست داشته باشید میتوانید درس بخوانید و پزشک شوید؟» گفتم: «آقا یا درس میخوانم یا نمیخوانم حالا که شما برای پسرتان خواستگاری کردهاید دیگر حرفی ندارم من قبولم است.»
حضرت آقا رو به کرد و پرسیدند: «دوست نداری پسرم را ببینی؟» گفتم: «چرا دوست دارم.» سپس به گوشهای از حیاط اشاره کردند و گفتند: «پسر من آنجاست» نگاه کردم و مردی را دیدم که کت و شلوار به تن داشت او را از پشت سر دیدم بعدها که همسرم را دیدم متوجه شدم او همان مردی بود که در خواب دیده بودم.
بهمحض دیدن او از خواب بیدار شدم وقت اذان صبح بود نمازم را خواندم و دیگر نخوابیدم صبح وقتی پدرم میخواست به سر کار برود با خجالت گفتم: «بابا دیشب خوابی دیدم.» پدرم پرسید: «چه خوابی؟» خوابم را برایش تعریف کردم پدرم گفت: «بهبه چقدر خوب!» بعد به سر کار رفت و من هم مشغول درسخواندن شدم.
حدود ساعت سه بعدازظهر پدرم به خانه برگشت حالش تغییر کرده بود و آرام با مادرم صحبت میکرد احساس کردم اتفاقی افتاده است دیدم پدرم صدایم کرد و گفت به اتاق بروم ازم پرسید: «دیشب چه خوابی دیدی؟» خوابم را دوباره برایش تعریف کردم گفت: «یک چیزی به تو بگویم باورت میشود؟ پدر حاج رسول با من تماس گرفت و تو را برای پسرش خواستگاری کرد البته این را هم گفت که حاج رسول در حال انجام کارهایش برای ورود به سپاه است» با خودم فکر کردم حضرت آقا پاسدارها را فرزندان خود میدانند و آنها پاسداران حریم ولایتاند؛ پس او هم پسر حضرت آقاست.
پدرم گفت: «نظرت چیه» من خجالت کشیدم و گفتم: «بابا نمیدانم.» پدرم گفت: «تو خواستگارهای زیادی داشتی اما چون میخواستم درس بخوانی هیچوقت چیزی به تو نگفتم حالا که دیشب این خواب را دیدی و امروز هم این تماس انجام شده حتماً حکمتی در کار است احساس کردم نباید موضوع را از تو پنهان کنم حالا هرچه خودت بگویی.»
به او گفتم: «بابا میدانی در خواب به آقا چه گفتم؟» گفت: «چه گفتی، دخترم؟» جواب دادم: «گفتم یا درس میخوانم یا نمیخوانم اما پیش از آنکه پسرشان را ببینم خواستگاری آقا را قبول کردم من این آقا را ندیدهام ولی اگر شما فکر میکنید در این خواب و این خواستگاری حکمتی هست همین حالا میگویم قبول میکنم.»
عقدی که با یک گردنبند و یک حلقه آغاز شد
حاج رسول دو روز بعد به خواستگاریم آمد چند روز بعد همراه به همراه حاجی و پدر و مادرم به آزمایشگاه رفتیم و پس از مدتی انگشتری را به عنوان نشانه برایم آورد و حدود یک ماه بعد در نهم اسفند ماه همان سال بدون هیچ مراسم خاصی عقد کردیم.
برای عقد هم خرید خاصی نداشتیم فقط یک گردنبند و یک حلقه بود که به عنوان هدیه در سر سفره عقد به من داده بود.
از آن جایی که دنبال کارهای پذیرش در سپاه پاسداران بود تا دهم شهریور کارهای دیگر همچون خطاطی و نقاشی و همچنین کار در سد گتوند را به صورت پاره وقت انجام میداد در شهریور سال ۱۳۸۱ وی را به عنوان پاسدار پذیرش شد و آماده گذراندن دوره هایش شد که همزمان دوره دل تنگی من آغاز شد حاج رسول به اصفهان رفت و مرا تنها گذاشت او تا برج دوازده در اصفهان بودند و در ادامه تا برج یک در تهران دوره هایش را ادامه گذراند و وارد سپاه شد و سبزپوش حریم ولایت شدند.
اواخر فروردین سال ۱۳۸۲ که دوره اش تمام شد و برگشته در هیجدهم اردیبهشت مراسم ازدواجمان را با مختصر پولی که داشتیم در یکی از اتاقهای خانه پدر شوهرم زندگی مشترکمان را شروع شد.
وقتی نام سجاد، عطر محرم را به خانه رسول آورد
چندی نگذشت بود که خداوند شیرینی مادر شدن را در وجودم قرار داد و در چهارمین روز از اسفندماه سال ۱۳۸۲ خداوند نخستین فرزندمان دیده به جهان گشود حاج رسول از بچگی عاشق اسم سجاد بود و همیشه میگفت: «اگر خداوند به پسری بدهد نام او را سجاد میگذارم»
تولد سجاد مصادف با دومین روز از ماه محرم بود رسول از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید و به من گفت: «خیلی دوست دارم همین حالا بغلش کنم ببرمش هیئت و به همه بگویم من هم صاحب پسر شدهام.»
حاج رسول در آن روزها آرام و قرار نداشت ذوق و شوق چشمانش را پر کرده بود و مدام با ناباوری میگفت: «باورم نمیشود این پسر قشنگ مال ما باشد» سجاد هم نوزادی کوچک اما سفید و بسیار زیبا بود.
با تولدش شور و شوق خاصی داشتیم با وجود اینکه برای من و رسول نخستین تجربه یمان بود لحظه لحظه نگاه کردن به او سرشار از لذت و شکرگزاری بود.
آینهی اخلاص بود
حاج رسول آدم با اخلاص و فوق العاده بود چند روز قبل از شهادتش به او گفتم: «حاج رسول تو خیلی فرد خاصی هستید اخلاقتان با همه فرق دارد من از این همه خوبی شما میترسم.»
با شوخی به من گفت: «بابا بادمجون بم آفت نداره» بهش گفتم: «نه تو با همه مردها که میشناسم فرق میکنی تو جنس دیگری هستی عشقت، علاقت و رفتارت خاص هستند خیلی خوبی، خیلی بیریایی و خیلی مخلصی.»
خوشبختی عمیق در۲۴ سال زندگی مشترک
با وجود اینکه او یک فرد نظامی بود و سختیها و مشغلههای کارش کم نبود اما در تمام کارهای خانه صمیمانه به من کمک میکرد یادم هست وقتی بچهها کوچک بودند چون بچهها خیلی تپل بودند من اصلاً بلد نبودم آنها را بغل کنم و فقط به امور و رسیدگیهای دیگرشان میرسدم اما هر وقت به مسافرت مهمانی یا بازار میرفتیم حاج رسول خودش بچهها را بغل میکرد.
هر وقت میرفتم ظرفها را بشویم به کمکم میآمد و آنها را آبکشی میکرد خانه را جارو میزد هیچگاه کار خانه را کسر شان خود نمیدانست سر فرزند سومم که خیلی کمردرد داشتم تمام کارهای خانه را خودش انجام میداد و من فقط غذا درست میکردم چون او آشپزی بلد نبود.
بچه سومم به دنیا آمده بود ریحانه کلاس دوم بود و سجاد کلاس پنجم شبها که بچه نمیگذاشت بخوابم و تا صبح بیدار بودم صبح که بلند میشدم میخواستم بچهها را آماده کنم با مهربانی میگفت: «شما بخواب من خودم بچهها را آماده میکنم.» صبحانه به آنها میداد موهای ریحانه را شانه میکرد و خودش به مدرسه میبرد.
با اینکه هم سر کار میرفت و هم روی زمین کشاورزی زحمت میکشید به او میگفتم: «دلم نمیآید تو دیگر در خانه کار کنی خسته میشی.» اما او عاشق کار و تلاش بود.
گاهی وقتیها که اتاق بچهها خیلی به هم ریخته بود میگفت: «بیا اتاق بچهها را جمع کنیم.» مخصوصاً وقتی میدید من دیگر حوصله ندارم و از طاقت افتادهام بیدریغ به یاریام میآمد.
ما زندگی بسیار خوبی داشتیم درست است که ۲۴ سال با او زندگی کردم اما کیفیت زندگیام به اندازهای بود که گویی یک زندگی ۷۰ ساله را پشت سر گذاشتهام من الان لحظه به لحظه زندگیام را با خاطرات خوب او سر میکنم و با وجود اینکه نبودنش سخت مرا میآزارد اما یاد و خاطرهاش مایه دلگرمیام است.
زندگی ما پر از احساس عشق و آرامش و به دور از هرگونه کدورت و ناراحتی بود او مردی بسیار فهمیده، باتدبیر و بادرایت بود و هر کاری که انجام میداد به بهترین شکل نتیجه میداد به همین خاطر همیشه با خودم میگفتم: «خوشحالم که حاج رسول را دارم چون با وجود او دغدغهای فکری ندارم.»
در طول این سالها احساس خوشبختی عمیقی داشتم یک روز از بچهها پرسیدم: «حس شما نسبت به پدرتان چیست؟» بچهها گفتند: «ما حتی یک بار ندیدیم پدرمان ما را دعوا کند یا کتک بزند او همیشه مهربان بود و در کنارش احساس خوشبختی مطلق میکردیم.»
همیشه به حاج رسول میگفتم: «به خودم میبالم که تو را دارم.» یک شب قبل از شهادتش که مصادف با شب سالگرد عقدمان بود بدون آنکه بدانیم داشتیم از یکدیگر حلالیت میطلبیدیم به او گفتم: «اگر صد هزار دفعه دیگر هم برگردم عقب باز هم شما را انتخاب میکنم چون با شما احساس خوبی دارم عشقی که میان ماست یک عشق الهی است.» حاج رسول هم با آرامش گفت: «مدیون شما هستم و خیلی خوشحالم.»
سجاد گفت: «یک بار بابا داشت نگاهت میکرد» به او گفتم: «بابا چرا اینقدر به مامان خیره شدهای؟» بابام گفت: «من اصلاً باورم نمیشود این زن من است! همیشه وقتی او را میبینم احساس تازگی، شادابی و جوانی میکنم خدا را شکر میکنم که مادرت زن من شد و با او زندگی میکنم.»

از زیارتهای بیریا در مشهدالرضا (ع) تا اجبار شیرین برای رسیدن به کربلا
ما خیلی با هم مسافرت میرفتیم اولین سفر مشترکمان در سال ۱۳۸۳ وقتی آقا سجاد ششماهه بود به زیارت امام رضا (ع) رفتیم اتفاقا خیلی هم به ما خوش گذشت دقیقاً یک سال بعد از آن سفر با وجود سن کم و در حالی که سجاد فقط یک سال و سه ماهش بود راهی حج عمره شدیم سفری که بسیار به یادماندنی شد.
حاجی مسافرت را خیلی دوست داشت بهویژه زیارت مشهد مقدس همیشه میگفت: «پولهامون رو جمع میکنیم که بتونیم تابستان بریم مشهد.» چندین سال است که طوری برنامه ریزی میکردیم که ۱۰ روز وسط ماه رمضان یعنی شبهای احیا را در مشهد باشیم.
ما همیشه آرزوی زیارت کربلا را داشتیم اما تا سال ۱۴۰۰ (پایان دوران کرونا) جور نشده بود اما خیلی دوست داشتیم اولین سفر کربلا را با هم تجربه کنیم اما متأسفانه از نظر کاری و مالی شرایط همراهی با هم را نداشتیم از طرفی من عاشق امام حسین (ع) و کربلا بودم یک روز برادرم گفت:« میخواهد اربعین با خانواده کربلا باشد و مرا هم با خودش میبرد.» من خیلی دوست داشتم با حاجی بروم اما او گفت: «قسمت نمیشه من نمیتوانم از طرفی بسته به شرایط کاریم اجازه ندارم حالا که شما میتوانی برو.» وقتی به کربلا رفتم خیلی ناراحت بودم و گریه میکردم هم برای حضرت سیدالشهداء (ع) و هم به این خاطر که بدون حاجی رفته بودم چرا که به هم قول داده بودیم با هم به کربلا برویم.
وقتی برگشتم به حاجی گفتم: «حاجی شما باید بروی کربلا!» تعجب کرد و گفت: «نمیشود تازه از سر کار آمدهام.» گفتم: «من کار ندارم من امروز شما را باید بفرستم کربلا!» گفت: «نمیشود نمیگذارند ما اجازه نداریم.» گفتم: «شما پاسپورتت زیارتی را بگیر و برو!»
همان لحظه با رانندهای که میخواست از گتوند تا مرز مسافر ببرد تماس گرفتیم و گفتیم یک نفر دیگر را هم مسافرهایت اضافه کن سریع وسایلش را جمع کردم و راهی اش نمودم یادم است حتی دینار هم نداشتیم، سجاد رفت و از دوستانش دینار تهیه کرد ساکش را بستیم و او را با دل و جان راهی کربلا کردیم.
وقتی به کربلا رسید مدام تماس میگرفت گریه میکرد و قربان صدقهام میرفت که چطور به زور او را فرستادهام مرتب پیام میداد و ویس میفرستاد و تشکر میکرد که باعث شدم به این سفر معنوی برود بعد از آن سفر بود که دو بار دیگر هم اربعین با همدیگر راهی کربلا شدیم.
دلتنگیهایی که حتی کنار هم بودن نیز تسکینشان نمیداد
دلتنگی من برای حاجی همیشگی بود موضوعی که همه اطرافیان، فامیل و بچهها از آن باخبر بودند جنس دلتنگی ما با دیگران فرق داشت اینطور نبود که فقط وقت مأموریت رفتنش دلتنگ شوم مأموریت میرفت دلم تنگ میشد، خانه بود دلتنگش بودم، سر زمین کشاورزی یا سر کار هم که میرفت باز هم بهانه اش را میگرفتم.
این احساس دوطرفه بود و حاجی شاید چندین برابر بیشتر از من دلتنگ میشد گاهی روبهروی هم مینشستیم به هم نگاه میکردیم و ناخودآگاه گریه اش میگرفت با تعجب میپرسیدم: «چته حاجی؟» و او میگفت: «یهویی دلم برات تنگ شد!» گاهی هم من همینطور بیمقدمه دلتنگش میشدم از همان روزهایی که وارد سپاه شد و برای گذراندن دوره به اصفهان رفت این دلتنگیها شروع شد حاجی فردی بسیار احساساتی بود و هم او و هم من در مأموریتهاش به شدت اذیت میشدیم.
روال کار حاجی به این گونه بود که سه روز سرکار بود سه روز خونه هر وقت حاجی میخواست از سرکار به خانه بیاید برنامهام از ساعت هفت صبح شروع میشد خانه را تمیز میکردم ناهار و چای آماده میکردم حیاط را میشستم لباسها را مرتب میکردم و خودم را آراسته آمادهی آمدنش میشدم و مثل کودکان بیقرار زنگ میزدم و میپرسیدم: «کجایی؟» وقتی جواب میداد مثلاً اول شهرم میرفتم توی حیاط مینشستم و ثانیهها را میشمردم تا پیش از رسیدن به کوچه در حیاط را باز کنم تا مستقیم بیاید داخل این کار همیشگیام بود خودش هم میگفت: «وقتی کارم در اداره تمام میشود دیگر برای آمدن به خانه صبر ندارم و برای رسیدن دلم میتپد.» همکارانش هم شهادت میدادند که حاجی با وجود انجام دقیق مسئولیتها ولی تمام حواسش به خانه بود.
چند روز قبل از شهادتش به من گفت: «نمیدانم چرا ولی وابستگی شدیدی بهت پیدا کردهام؛ مثل وابستگی بچهی کوچکی به مادرش!» هر جا میرفتم دنبالم میآمد یا خودش اصرار داشت من را با خود ببرد.
روز آخر یعنی هشتم اسفند ماه بود روزی که برای باز کردن آب روی زمین کشاورزی عازم بودند هر دو روزهدار بودیم به من گفت: «افطارت را آماده کن ساعت سه میرویم سر زمین.» گفتم: «هوا گرم است میترسم تشنهام شود.» پاسخ داد: «نه دوست دارم همراهم باشی.» و من بیچون و چرا همراهش رفتم.
حاجی هر کجا بود مدام به هم زنگ میزدیم و میگفتیم دلمان برای هم تنگ شده است اگر فاصلهی تماسها کمی طولانی میشد گله میکرد و میگفت: «انگار من را فراموش کردهای!» قرارمان این بود که تقریباً هر دو ساعت یکبار از حال هم باخبر باشیم.
امروز بزرگترین فشار و دغدغهی بعد از شهادتش همین دلتنگی است دلتنگیای که وقتی آن را با روزهای حضورش مقایسه میکنم میبینم دلتنگی آن دوران در برابر درد فراق امروز تنها یک شوخی بود حالا میدانم برگشتی در کار نیست هرچند او زنده است و حضورش حس میشود اما آن دلتنگی کجا و این فراق سنگین کجا.
بعد از شهادتش همکارانش به پسرم گفتند: «ما همیشه به حاجی میگفتیم رابطه و عشق شما و همسرتان باید در قصهها نوشته شود لیلی و مجنون مال گذشته بود لیلی و مجنون امروز شمایید.» او حتی برای همکاران و دوستانش که در زندگی مشترک دچار مشکل میشدند مشاوری دلسوز بود و درس عاشقی و محبت به همسر را به آنها میآموخت.
دلدادگی «حاج رسول» به ولایت و رهبری
عشق و ارادت حاج رسول به مقام معظم رهبری مصداق بارز «سمعاً و طاعتاً» بود او در عمل ثابت کرده بود که سربازی وفادار و گوش به فرمان مقتدای خویش است هر سخن و فرمایشی که از لبان مبارک آقا جاری میشد برای او فصل الخطاب بود و با جان و دل به آن عمل میکرد.
نمونه بارز این اطاعتپذیری در موضوع فرزندآوری متجلی شد زمانی که ما دو فرزند داشتیم و به دلیل شرایط سخت زندگی تصمیمی برای آوردن فرزند دیگر نداشتیم به محض اینکه آقا موضوع فرزندآوری را مطرح کردند حاج رسول با قاطعیت به من گفت: «باید کمک کنیم و در این میدان جهاد حضور داشته باشیم نباید حرف آقا را زمین بیندازیم.» همین امر باعث شد که به خاطر لبیک به فرمان رهبر دو فرزند دیگر عنایت خداوندی شامل حالمان شود.
تعهد او به منویات آقا تنها به مسائل کلان ختم نمیشد بلکه در زندگی روزمره نیز جریان داشت یک بار جاروبرقیمان خراب شده بود و خواهرم مدل خارجی خوبی خریده بود؛ به حاجی گفتم: «بریم مثل جاروبرقی خواهرم بگیریم.» اما او با قاطعیت پاسخ داد: «آقا فرمودهاند کالای ایرانی بخرید؛ وقتی آقا چنین میگویند من دیگر کالای خارجی نمیخواهم» در حالی که تفاوت قیمت چندانی هم نداشتند.
علاقه شدید حاج رسول به رهبر انقلاب به گونهای بود که هنگام پخش سخنرانیهای ایشان از تلویزیون گاهی از شدت شوق و عشق اشک میریخت قربانصدقهشان میرفت و با دیدن تصویر آقا ادای احترام نظامی میکرد. او در دفاع از جایگاه ولایت حامی سرسختی بود و توفیق چندین بار دیدار با رهبر معظم انقلاب را نیز داشت.
حساسیت او نسبت به سلامت و حضور مقتدای انقلاب وصفناپذیر بود در روزهای سخت و پرمخاطرهای که صدایی از سخنرانیها ضعیف به گوش میرسید با نگرانی میگفتم: «حاجی آقا مریض است؟» و او با آرامش جواب میداد: «نه آقا هیچیش نیست خیالت راحت آقا پرچم را میدهد دست امام زمان (عج).»
نهم اسفند وقتی خبر حادثه بیت رهبری را شنیدم که بلافاصله با او تماس گرفتم. حاجی گفت: «آره بیت را زدند اما من پیگیری کردم و گفتند الحمدلله آقا هیچیش نیست.»
ساعت پنج صبح که آن خبر وحشتناک را که شنیدیم حاج رسول از همان ساعت پنج صبح شهید شد نه ساعت ۹ شب چون پنج صبح دهم اسفند خبر شهادت آقا را اعلام کردند و حاجی ساعت ۹ شب دهم به شهادت رسیدند.
صبح شهادت آقا با وجود اینکه خیلی گریه کرده بود تو سر خودش زده بود ولی فشارش بالا رفت حالش بد بود از درون داشت میلرزید بهش گفتم: «حاجی چی شده حاجی تو رو خدا اینجوری نکن» گفت: «من به تو میگفتم آقا پرچم رو میده دست امام زمان ما بدبخت شدیم ما بیچاره شدیم ما چیکار کنیم گریه میکرد» من خودم هم خیلی خودم زدم، گریه کردم و جیغ زدم ولی وقتی حاجی رو دیدم که قرمز شده فشارش بالا رفته بغلش کردم گفتم: «ناراحت نباش بالاخره امام زمان ما رو تنها نمیگذارد» حاجی فقط اشک میریخت و نگاه به عکس توی تلویزیون میکرد یعنی اصلا متوجه اطرافش نبود.
صبح روز بعد با وجود اینکه حال جسمانی مساعدی نداشت و فشار خونش بالا بود ساعت ۱۰ راهی محل کار شد؛ گویی جسمش دیگر تاب تحمل آن اندوه بزرگ را نداشت.
حاج رسول در ولایت ذوب شده بود و تا آخرین لحظات حیاتش هرگاه سخنی از آقا میشنید با چشمانی اشکبار رو به تلویزیون میگفت: «آقا جانم به فدایت؛ سمعاً و طاعتاً هر چه شما بگویید آقا ما نوکرتیم سربازتیم پیشمرگتیم.»

دلتنگی غریبی که خبر از پرواز میداد
آخرین باری که حاجی همان روز دهم اسفندماه میخواست به محل کارش برود او محکم بغلش کردم آن بغل را هیچ وقت از یادم نمیرود عطری از سینهاش را بو کشیدم و تا اعماق وجودم رفت اما یک دفعه دلم هری ریخت با خودم گفتم: «خدایا ما همیشه اینجوری با هم خداحافظی میکردیم؛ این دفعه چرا انگار یه طوری است؟» بعد بلافاصله به خودم دلداری دادم و گفتم نه حتماً ناراحتی اش به خاطر شهادت حضرت آقاست.
طبق روال همیشه در حیاط را برایش باز کردم تا بدرقهاش کنم ماشین را بردند بیرون اما این دفعه برخلاف همیشه خودش از ماشین پیاده نشد تا برای آخرین بار با من خداحافظی کند. این حسرت همیشه در دلم ماند و فقط دستش را بالا آورد حتی نگاهم نکرد و رفت.
من هم طبق عادت همیشگی ایستادم تا ماشین سر کوچه بپیچد معمولاً آنجا هم میایستاد بوقی میزد دست تکان میداد و میرفت؛ اما این دفعه آن کار را هم نکرد و رفت و قلبم را هم با خودش برد. چنان حال عجیبی داشتم که هیچوقت آن لحظات را فراموش نمیکنم. وقتی در را بستم و آمدم داخل خانه بلافاصله به دنبال پولی گشتم تا برای سلامتیاش صدقه بدهم آیتالکرسی خواندم اصلاً نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد و جنگ شود.
یکدفعه به خودم گفتم: «نکنه حالش خوب نباشد یا در راه تصادف کند؟» دلشوره گرفتهام به او زنگ زدم گفت: «شوشترم.» کمی گذشت دوباره زنگ زدم این بار گفت: «ملاثانیام.» بار سوم که تماس گرفتم گفت: «اول اهوازم.» همینکه این را گفت خیالم راحت شد که سالم رسید.
آخرین تماس پسرم چند دقیقه پیش از آسمانی شدن پدر بود
آخرین بار ساعت هفت و نیم شب بود که با حاجی تماس گرفتم. مکالمهمان خیلی کوتاه و کمتر از یک دقیقه طول کشید؛ کاملاً مشخص بود سرشان بسیار شلوغ است و در گیرودار مأموریت و کار هستند.
من همیشه مراعات شرایط شغلی و حساسیت کارهایش را میکردم. خوب در خاطرم هست در ایام جنگ دوازدهروزه هم سعی میکردم زیاد تماس نگیرم و مزاحم وقتش نشوم؛ تماسها در حد یک احوالپرسی ساده و سلام و علیک بود. با این حال همیشه به او میگفتم: «وقتی سر کار یا ماموریت هستی مرا چشمانتظار و بیخبر نگذارید خودتان میدانید من چقدر زود نگران و دلواپس میشوم اگر وقت تماس هم ندارید شده حتی با فرستادن یک نقطه پیامک مرا از سلامت خودتان باخبر کنید.»
پسرم تقریباً پنج دقیقه پیش از لحظه شهادت پدرش با او تماس تلفنی داشت حاجی در آن دقایق پایانی به پسرم آرامش و دلگرمی خاصی داد و با کلامی پر از مهربانی و پدری به او سفارش کرد: «باباجان مواظب مامان و بچهها باش؛ بیرون نمان و زود برو خانه و حسابی هوای خانواده را داشته باش.»
شب واقعه و لحظه طاقتفرسای شنیدن خبر شهادت
ساعت حدود ۹ شب بود که به خانه پدرم رفتم تا آن شب را آنجا بمانم چرا که حاجی آن شب سر کار بود. ساعت تازه به ۹ و پانزده دقیقه رسیده بود که ناگهان حسی عجیب تمام وجودم را فراگرفت انگار که روح از بدنم میخواست جداشود بیاختیار فریاد زدم: «وای!» مادرم با نگرانی پرسید: «چی شد؟» گفتم: «نمیدانم... انگار چیزی گم کردهام!» دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم: «به خدا نمیدانم قلبم چرا اینطور میتپد.»
مادرم گفت: «دخترم حالت خوب نیست چرا اینطور شدی؟» گفتم: «نمیدانم چه شده، فقط میدانم اتفاقی افتاده است.»
همان لحظه بلند شدم و به بچهها گفتم: «پاشید برویم خانه خودمان.» مادرم تعجب کرد و گفت: «تو که حال درستی نداری، کجا میخواهی بروی؟» گفتم: «نمیتوانم اینجا بمانم باید برگردم خونه» تمام وجودم از اضطراب میسوخت بیآنکه بدانم چه فاجعهای در راه است.
به خانه برگشتم طولی نکشید که یکی از همسایهها زنگ زد و پرسید: «حاجی کجاست؟» گفتم: «سر کار است.» گفت: «میگویند اهواز را زدهاند!» شوک زده گفتم: «من نشنیدهام! الان زنگ میزنم به حاجی تا ببینم خبر راست است یا نه.»
شمارهاش را گرفتم گوشی اش بوق میخورد اما جواب نمیداد. به پسرم زنگ زدم و پرسیدم: «مامان چه شده؟ انگار اهواز را زدهاند؟» گفت: «مامان منم شنیدهام اما معلوم نیست کجا را زدهاند.»
شروع به زنگ زدن به حاجی کردم گاهی بوق اشغال میخورد و گاهی آزاد. بوق اشغال که میخورد دلم آرام میگرفت که حتماً دارد با کسی صحبت میکند اما از طرف دیگر از این همه بیجواب گذاشتن هایش کلافه بودم.
به بردارم که ساکن اهواز بود زنگ زدم و گفتم: «میگن اهواز را زدند» گفت: «آره گفت: «آره» حال اینکه خود در محل حادثه بود، اما چیزی به من نگفت به او گفتم: «نمیدانم چرا حاجی جواب تلفنم را نمیدهد.» گفت: «خودم الان میرم پیدایش میکنم و میگویم بهت زنگ بزند.»
رفتم خانه پدر شوهرم؛ دیدم خواهر شوهرم به شدت مضطرب است و پچ پچ میکنند. پرسیدم: «چه شده؟» گفتند: «فلان منطقه را زدهاند.» گفتم: «خب زده باشند، آن منطقه که هزار قسمت دارد!»
فشار اضطراب لحظه به لحظه بیشتر میشد پسرم تماس گرفت و گفت: «به یکی از همکارانش زنگ زدم سراغ بابا را گرفتم گفت بابا را دیدهایم.» آنها دروغی مصلحتی به پسرم گفته بودند تا مبادا نگران شود.
ساعت از دوازده شب گذشته بود؛ از حاجی بعید بود بی خبرم بگذارد حتی اگر گوشی اش خاموش میشد با تلفن همکارش تماس میگرفت تا دلهره نگیرم.
طاقتم طاق شد؛ به برادرم، برادرشوهرم به همه زنگ زدم، اما هیچکدام پاسخ ندادند خدایا چه شده بود؟ چرا هیچکس جواب نمیداد؟ این سکوت و رفتارهای معنادار پدر، مادر، برادرانم و خواهرهای شوهرم عذابم میداد.
تقریباً ساعت یک و نیم بود که یقین کردم اتفاقی افتاده است محال بود حاجی من را بیخبر بگذارد دو بچه کوچکتر را فرستادم خانه پدرم ۱۰ بار به پدرم زنگ زدم بالاخره پس از تماسهای مکرر جواب داد. گفتم: «بابا چه خبر؟ چرا بچهها و داداشها جواب نمیدهند؟»
گفت: «من خبر ندارم جواب من را هم نمیدهند!» به خواهرم که ساکن اهواز بود زنگ زدم او هم گفت: «بیخبر است.» چیزهایی به دلم الهام میشد اما تمام وجودم پس میزد و نمیخواست حقیقت را باور کند.
ساعت دو و نیم شد؛ دست به دامان حضرتامالبنین (س) شدم و نذر کردم حاجی پیدا شود نمیدانستم که موشک مستقیماً به او اصابت کرده و از همان ساعت ۹ شب زیر آوار مانده است.
تیمهای امدادی از ساعت ۹:۳۰ تا ۲:۳۰ بامداد درگیر بودند تا پیکر مطهرش را از زیر آوار بیرون بیاورند به همین دلیل تا پیش از پیدا شدنش چیزی به من نگفته بودند به این امید شاید زنده بیرون بیاید.
تقریباً ساعت سه شده بود؛ دیگر هیچکس جواب تلفنم را نمیداد. کوچه یمان غلغله بود ماشین میرفت موتور میآمد به دخترم گفتم: «مادر! مگر ساعت سه نصفه شب نیست؟ پس چرا مردم نمیخوابند و اینقدر رفت و آمد زیاد است؟» مردم از ساعت ۱۰:۳۰ شب باخبر شده بودند اما خبر را اعلام نکرده بودند تا ساعت ۲:۳۰ که خبر قطعی شد از طرفی چون اینترنتها قطع بود و من هم حوصله گوشی دست گرفتن نداشتم از گروهها بیخبر ماندم.
یک لحظه احساس کردم حاجی شهید شده است بلند شدم خانه را مرتب کردم و خودم را آماده ساختم. به پسر بزرگم زنگ زدم تا بیاد خانه اما جواب نداد؛ وقتی هم بعداً پاسخ داد گفت: «کار دارم نمیتوانم بیایم خانه.» رفتار اطرافیانم دیگر هیچ شکی برایم باقی نگذاشته بود.
حوالی ساعت سه و نیم بود رو به دخترم کردم و گفتم: «زنگ بزن به باباجون بگو بیاید.» میدانستم سختترین لحظات را پدرم تجربه میکند؛ چون نمیدانست چطور باید خبر شهادت شوهر دخترش را به او بدهد آخر محال بود من اینقدر نگران باشم و پدرم به دیدارم نیاید.
طولی نکشید که پدرم به همراه برادرم که روحانی بود از در وارد شدند پدرم درست وسط حال ایستاد نگاهم کرد و گفت: «بابا سمیه...» گفتم: «بله بابا؟» گفت: «باید خیلی قوی باشی حاجی شهید شد.» باورم نمیشد پرسیدم: «بابا یعنی چه؟ یعنی حاجی شهید شد؟!» پدرم با بغض گفت: «حاجی آنقدر عاشق رهبر بود که با او و در این مسیر شهید شد و رفت.» با شنیدن این خبر سختترین و جانکاهترین لحظات تمام عمرم رقم خورد.
خدا را شکر میکنم که حاجی به هدف و آرزوی بزرگش رسید اما پروردگار دست روی بزرگترین نقطه ضعفم گذاشت و مرا با سختترین شکل ممکن امتحان کرد. دوری و تحمل ندیدن حاجی دشوارترین امتحانی است که حس میکنم خداوند برای زندگیام رقم زده است.
بگذار عشقمان جاودانه شود
حال و هوای من پس از شهادت حاجی بیاندازه سنگین است کسی که عشقت باشد، دوستش داشته باشی در تمام لحظهها همراهت باشد صمیمیترین رفیقت باشد و آخر سر همسرت و پدر بچههایت باشد حالا ناگهان نباشد. تحمل ندیدن، نشنیدن، نبودن و حس نکردن او واژههایی است که وقتی به آنها فکر میکنم گاهی نمیدانم این همه اشک خفه از کجا میآید.
بچهها بهانه میگیرند و من صادقانه بگویم حتی بیشتر از آنها بهانه میگیرم. همه اطرافیان لطف دارند و محبت میکنند اما حاجی یک چیز دیگر بود؛ سبک و شیوه منحصر به فردی در برخورد با من بچهها و همه اطرافیان داشت رفتاری که هیچکس حتی پدر و مادرم با من نداشت. مدرک دانشگاهی اش لیسانس حسابداری بود اما آنجا که سخن از همدلی و آرامبخشی به میان میآمد او را باور داشته باشید که یک دکترای روانشناسی تمام بود.
آخرین بار که به کربلای معلی مشرف شد حاجی به من زنگ زد و گفت: «سمیه جان برای من دعا کن.» گفتم: «همیشه اول زیارتم برای شما دعا میکنم؛ اصلاً دعای من تویی.» گفت: «نه آن دعای اصلی را از آقا بخواه.» گفتم: «همیشه عاقبت به خیریت را از آقا خواستهام.» گفت: «نه؛ آن یکی را بخواه.» میدانستم منظورش دعای شهادت است گفتم: «نه حاجی من فقط از خدا عاقبت به خیریت را میخواهم امام حسین (ع) خودش عاقبت ات را کند.»
حاجی حسرت بزرگی از دوران جنگ تحمیلی داشت آن روزها کوچک بود و نتوانسته بود به جبهه برود همیشه با همان حسرت میگفت: «من باید زنده بمانم تا با اسرائیل نبرد کنم.» وقتی جنگ در سوریه آغاز شد باز هم نظام اداری به او اجازه نداد به عنوان مدافع حرم حضرت زینب (س) پا به میدان بگذارد.
بعد از جنگ دوازده روزه روزی به من گفت: «میخواهم بروم هوافضا اینجا دیگر کاری با من ندارند آنجا نیرو کم دارند و باید برویم پای لانچر.» نگران شدم گفتم: «عزیزم خطرناک است ها!» خندید و گفت: «خب خطرناک است دیگر؛ کار ما همیشه خطرناک بوده ماهیت کار ما در همین خطر قابل شناخت است.» چند لحظه بعد نگاهم کرد و گفت: «اگر قرار شد بروم لبنان مبادا جلوی من را بگیری!» در آن لحظه یک جور عجیبی دلم لرزید گفتم: «خدا آن روز را نیاورد که جلوی تو را بگیرم؛ شرمنده حضرت زهرا (س) و امام زمان (عج) میشدم اگر بخواهم سد راهت شوم من هرگز جلوی تو را نمیگیرم؛ امّا با این عشق مان چه کنم؟» جواب داد: «عشقمان را باید بگذاری جاودانه شود.»
امروز در این روزهای سخت دلتنگی با خاطراتش زندگی میکنم خاطراتی که در هر یادشان داغی تازه و در عین حال عشقی آشکار میشود. خدا را شاکرم که او عاقبت به خیر شد و این پایان زیبا نصیب او گشت امید دارم عاقبت به خیری نصیب ما همه مؤمنان و همه کسانی که ادامهدهنده راه شهدا هستند شود و همانگونه که آرزو میکنم پایان زندگیهاشان به شهادت بیانجاماند نه به مرگ طبیعی امیدوارم هیچکس با مرگ طبیعی از دنیا نرود.
نقش همسران شهدا، ستون این راه بزرگ بود
قطعا همسران شهدا نقشی بزرگ در این مسیر داشتند نقشی که شاید از چشم بیشتر افراد پنهان ماند اما در برابر خداوند بسیار پررنگ و ارزشمند بود اگر آنها نبودند شاید هیچگاه مردان پا بر این راه نمیگذاشتند.
سختیها و دلتنگیهایی که در نبودشان کشیدیم کم نبود؛ اما همین دلتنگیها بود که جایمان را در پیشگاه خداوند روشن کرد امیدوارم بتوانیم این ارزشی را که در برابر خدا داریم حفظ کنیم و پاس بداریم و خداوند و حضرات معصومین یاریمان میکنند؛ حضرت زهرا (س)، حضرت ام البین (س) و حضرت رباب (س) دستگیر ما خواهند بود تا به لطفشان ما نیز ادامه دهنده راه شهیدان مان باشیم.
بچههای شهدا یادگاران اصلی شهدایند باید آنها را به بهترین شکل پرورش دهیم و تربیت کنیم تا ادامه دهنده راه پدرانشان باشند شاید روزی فرزندان ما فراموش کنند فرزند چه مردان بزرگیاند اما ما باید همیشه با یادآوری خاطرات با گفتن اینکه تو فرزند چه پدری هستی به آنها یادآوری کنیم که بهترین پدر دنیا را داشتند و خودمان را هم به دست خدا بسپاریم.
باشد که حضرت زینب (س) صبری به ما عطا کند تا بتوانیم بار سنگین نبود همسرانمان را بر دوش بکشیم و مسئولیت پدری و مادریای را که بر گردنمان گذاشته شد با سربلندی به پایان برسانیم و دلمان را از سختی تهی کنیم.
امیدوارم فرزندانمان را درست تربیت کنیم تا ادامه دهنده راه پدرانشان باشند و به بهترین شکل به ثمر بنشینند همانطور که نقش مهم همسری شهدا را بر عهده داشتیم انشاءالله بتوانیم نقشی مهمتر نیز در نقش مادری برای فرزندان شهدا ایفا کنیم؛ در این جامعه پر از خطر و سختی با کمک خدا و خود شهدا این فرزندان را به بهترین شکل به ثمر برسانیم.
همسران شهدا همیشه باید بدانند و حس کنند که شهدا در کنارشاناند. من خودم هر وقت دلم خیلی تنگ میشود، با حاجی شروع به صحبت میکنم و با او حرف میزنم. انشاءالله با لطف خدا و عنایت خود شهدا آنها هم دستمان را بگیرند و یاریمان کنند که این راه را همانگونه که آغاز شد سربلند به پایان برسانیم.
تهیه و تنظیم گفتگو: نسیبه کردی
انتهای پیام/