از نیمکت مدرسه تا میدان جهاد

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، «گلافروز خزایی» همسر شهید «غلامرضا موسی وند» در روایت خاطرات زندگی مشترک خود میگوید: همسرم از دوران دانشآموزی و در سال سوم دبیرستان، داوطلبانه به جبهه رفت و پس از پایان جنگ، به سپاه پیوست. او مردی مهربان و خانوادهدوست بود و همیشه آرزوی شهادت داشت؛ آرزویی که سرانجام در سال ۱۳۸۱ به آن رسید.
زمانی که بمباران بود و ایشان به شهرستان آمده بودند، ما منزلی را در اختیارشان قرار دادیم. از همانجا قسمت شد که با هم ازدواج کنیم و زندگی مشترکمان آغاز شد. حاصل این ازدواج، سه فرزند است.
همسرم انسان بسیار خوبی بود و اخلاقی نیکو داشت. به خانواده، فرزندان، مادر و اطرافیانش محبت میکرد و همیشه با مهربانی با همه رفتار میکرد.
او از دوران دانشآموزی و زمانی که سال سوم دبیرستان بود، بهصورت داوطلبانه به جبهه رفت. پس از پایان جنگ، به سپاه پاسداران پیوست و تا درجه سرگردی خدمت کرد.
یکی از ویژگیهای همسرم این بود که همیشه آرزوی شهادت داشت. سرانجام در سال ۱۳۸۱، هنگام حضور در پادگان و در جریان یک برنامه آموزشی، حادثهای برای او رخ داد. در آن زمان، مهمات منور و مواد تیانتی در محل بود که بر اثر انفجار، بهشدت مجروح شد و دستها و پاهایش آسیب دیدند.
او را به بیمارستان امام حسین(ع) منتقل کردند و در آنجا یکی از پاهایش را جراحی کردند. یکی از بستگانمان نیز در همان پادگان حضور داشت. وقتی خبر مجروح شدن همسرم را به ما دادند، به بیمارستان رفتیم؛ اما وقتی رسیدیم، دیگر نتوانستیم او را ببینیم و به ما خبر دادند که به شهادت رسیده است.
شهادت همسرم برای ما اتفاق بسیار سختی بود، اما یاد و خاطرات خوب او همیشه در زندگیمان باقی مانده است.
فرزندانم در زمان شهادت پدرشان کوچک بودند، اما اکنون بزرگ شدهاند و به زندگی خود ادامه میدهند. آنها به اینکه فرزند شهید هستند افتخار میکنند و هرکدام مشغول کار و زندگی خود هستند.
در ادامه گفت و گو را ببینید:
انتهای پیام/