آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۲۹۴۷
۱۳:۱۹

۱۴۰۵/۰۷/۱۹
گفت‌و‌گو با خواهر شهید جنگ رمضان «سید مهدی سید النگی»

گمنامی پرآوازه؛ حکایت برادری که آرزوها را با خود به آسمان برد

وابستگی عمیق من به مهدی، فراتر از رابطه معمولی یک خواهر و برادر بود؛ ما همراه یکدیگر هزاران امید، آرزو و چشم‌انداز برای آینده در سر داشتیم، اما امروز با پرواز بی‌بازگشت مهدی، گویی تمام آن رؤیا‌ها رنگ باخته‌اند و من مانده‌ام و خاطرات مردی که گمنام زیست و با افتخار به ابدیت پیوست.


گمنامی پرآوازه؛ حکایت برادری که آرزوهایم را با خود به آسمان برد

شهید «سید مهدی سید النگی» در هفدهم مهر ماه سال ۱۳۷۴ در روستای النگ از توابع شهرستان کردکوی چشم به جهان گشود. او که در خانواده‌ای با اصالت و در دامان پدری، چون رسول و مادری، چون عاطفه سادات ابطحی رشد یافته بود، با ایمانی راسخ و روحیه‌ای مجاهدانه، به عضویت گروه موشکی الحمید سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و زندگی خویش را وقف پاسداری از عزت و امنیت ایران اسلامی کرد. سرانجام در بیست و هفتم اسفند ماه سال ۱۴۰۴، این جوان برومند در کنار هجده تن از همرزمانش در سایت موشکی، در پی حمله ناجوانمردانه دشمنان آمریکایی و صهیونی به درجه رفیع شهادت نائل آمد و نام خود را در شمار جاودانگان این سرزمین به ثبت رساند. 

امنیت و اقتدار امروز ما، مرهون همین جان‌فشانی‌هاست. «نوید شاهد گلستان» در این مجال، با حضور در کانون گرم خانواده این شهید والامقام، پای صحبت‌های خواهر گرامی‌اش نشسته است؛ خواهری که با قلبی آکنده از دلتنگی و روحی سرشار از افتخار، از برادری سخن می‌گوید که در سنگر دفاع از کیان کشور، حماسه‌آفرینی کرد. آنچه در ادامه می‌خوانید، روایتی صادقانه از پیوند عمیق خواهر و برادری است که با وجود فراق، عهد وفاداری به آرمان‌های شهید را در جان و دل خود زنده نگاه داشته‌اند.


سایه مهربان برادر در پناه دلتنگی‌های خواهرانه


«فاطمه سادات سید النگی» خواهر شهید «سید مهدی سید النگی» گفت: من و مهدی تنها دو سال و نیم با یکدیگر اختلاف سنی داشتیم و من خواهر بزرگ‌تر او بودم. سال‌های کودکی و نوجوانی ما گره‌خورده در پیوندی عمیق گذشت؛ پا به پای هم قد کشیدیم، هم‌بازی یکدیگر بودیم و راهی مدرسه می‌شدیم. در میان شیطنت‌ها و هیاهوی کودکانه من، مهدی همواره مظهر آرامش، حیا و مظلومیت بود. او از همان سال‌ها روحیه مراقبت و فداکاری داشت؛ صبح‌های زود، پیش از آنکه راهی مدرسه شویم، برای خرید نان تازه به نانوایی می‌رفت تا مادرمان لقمه‌های مدرسه را برایمان آماده کند. پیوند عاطفی ما چنان استوار بود که در تمام زندگی، تنها هراس من از دست دادن پدر و مادرم بود و هرگز حتی در دورترین نقطه‌های ذهن و خیالم نیز گمان نمی‌بردم که روزی رسد که مهدی در کنارم نباشد و داغ فراق او را به تماشا بنشینم.


از لبخند‌های برادرانه تا شکوه حماسه‌های ملی


مهدی هیچ‌گاه از حساسیت و جایگاه شغلی خود سخن نمی‌گفت و من تا واپسین روز‌ها کمترین آگاهی از حضور او در خط مقدم یگان‌های موشکی و هدایت سامانه‌های لانچر نداشتم. هر بار که به شوخی سخن از توانمندی به میان می‌آمد، با همان لبخند آرام همیشگی‌اش می‌گفت: «من مغز متفکرم، نخبه‌ام»؛ و من بی‌خبر از حقیقت میدان، به شوخی‌های خواهرانه پاسخش را می‌دادم و می‌خندیدم.
بار‌ها در قاب تلویزیون زیرنویس‌های افتخارآفرینی را می‌دیدم که از اقتدار رزمندگان اسلام، انسداد مسیر‌های متجاوزان در تنگه هرمز و درهم‌کوبیدن پایگاه‌های راهبردی آمریکا خبر می‌داد، بی‌آنکه لحظه‌ای تصور کنم این دلاوری‌های بزرگ و حیرت‌انگیز، حاصل نبوغ و ایثار برادر آرام من و همرزمان فداکار اوست. این پرده از غفلت و ناآگاهی، شبی کنار رفت که پدر با صدایی لرزان تماس گرفت و از من خواست به خانه پدری بیایم؛ همان‌جا بود که ابعاد ناشناخته شخصیت مهدی، بزرگی کارش و جایگاه رفیع حماسه‌آفرینی‌های او در قلبم متجلی شد. حالا روز‌ها پشت سر هم سپری می‌شوند و بیش از هفتاد روز است که صدای زنگ تلفن او در خانه طنین‌انداز نشده است.


هدیه‌ای آسمانی در واپسین شب حضور


بیست و ششم اسفند ماه، زادروز تولد من بود؛ روزی که مهدی در تمام سال‌های پیشین، حتی در اوج گرفتاری‌ها، محال بود آن را فراموش کند. برایم هدیه تهیه می‌کرد، مرا بیرون می‌برد و با مهر سرشار برادرانه‌اش، شادی آن روز را دوچندان می‌ساخت. واپسین گفتگوی ما نیز درست در همان روز و یک شب پیش از شهادتش رقم خورد. مهدی در گرماگرم نبرد، تماسی کوتاه با مادر گرفت تا از سلامت خود خبر دهد؛ بی‌درنگ گوشی را از دست مادر گرفتم و با همان لحن گلایه‌آمیز و صمیمی خواهرانه به او گفتم: «خجالت نمی‌کشی تولد مرا فراموش کردی و تبریک نگفتی؟» مهدی با همان صداقت و سادگی همیشگی‌اش پاسخ داد: «به خدا از بس کار سرم ریخته، اصلاً یادم رفته بود.» این جملات کوتاه، آخرین رد صدای او در گوش جان من شد و فردای آن روز، برادرم آسمانی شد و پر کشید.


هراس از روز‌های بی‌تکیه‌گاه؛ دردی که پایان ندارد

سخت‌ترین درد این فراق برای من، مواجهه با افق سال‌هایی است که پیش رو دارم. اینکه می‌دانم ده سال، بیست سال یا سی سال دیگر، برادری نخواهم داشت که به خانه‌اش پناه ببرم، در پیچ‌وخم‌های زندگی با او دردودل کنم و در مواجهه با سختی‌ها به شانه استوارش تکیه بزنم، عذابی است که پیوسته بندبند وجودم را می‌گدازد. وابستگی عمیق من به مهدی، فراتر از رابطه معمولی یک خواهر و برادر بود؛ ما همراه یکدیگر هزاران امید، آرزو و چشم‌انداز برای آینده در سر داشتیم، اما امروز با پرواز بی‌بازگشت مهدی، گویی تمام آن رؤیا‌ها رنگ باخته‌اند و من مانده‌ام و خاطرات مردی که گمنام زیست و با افتخار به ابدیت پیوست.

گفت‌و‌گو از ایلواری


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه