پنج خواهرش را بدون برادر گذاشت و به پدر شهیدش پیوست
به گزارش نوید شاهد اردبیل، شهید محمدرضا بهفر، چهارم آبان ۱۳۴۶ در شهرستان اردبیل دیده به جهان گشود. پدرش ذکی (شهادت ۲۸ مهر ۱۳۶۲) کارمند شرکت نفت بود و مادرش لطیفه نام داشت. تا دوم متوسطه در رشته مکانیک درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. هشتم آبان ۱۳۶۲، با سمت آرپی جی زن در عملیات والفجر ۴ توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر، گردن، سینه، شکم، پاها و دستها به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای بهشت فاطمه اردبیل واقع است.
تولد و کودکی
چهارم آبان ۱۳۴۶ به دنیا آمد. رفتار و کردار او ازهمان اوان کودکی حاکی از روح پاک و با احساسش بود. از دوستی با کودکان و بچههای بی دین خودداری کرده و از سخنان زشت و نادرست دوری میکرد. انجام مراسم روضه خوانی خانوادگی در ایام محرم الحرام که در خانوادهی ایشان مرسوم بود او را در دوران کودکی با راه امام حسین (ع)، اهداف و خط سرخ شهادتش آشنا ساخت. بدین ترتیب او ازهمان سالهای کودکی، سعی در پیمودن راه امام شهیدش را داشت. پنج خواهر داشت؛ که همه خواهرها دوستش داشتند و سعادتمند بود که تنها برادر خواهرانی بود که همه با حجاب و متین بودند.
دوران دبستان
در هفت سالگی، پدر متعهدش او را در دبستان جعفر اسلامی که در مکتبیتر بودن نسبت به سایر مدارس دست بالا را داشت ثبت نام کرد. در طول تحصیل به سبب دارا بودن استعداد خوب و تربیت صحیح اسلامی از شاگردان خوب و ممتاز کلاس به شمار میرفت. درسش را خوب میخواند و مقید به انجام فرایض دینی بود. در بین دوستانش به چشم و دل پاکی شهرت یافته بود و همه به خاطر حجب و حیایش دوستش داشتند.
دوره راهنمایی
پس از اتمام دوره دبستان، دوره راهنمایی را نیز در همان مدرسه، مشغول تحصیل شد. در سال اول راهنمایی که همزمان با مبارزات امت اسلامی علیه رژیم طاغوتی و منحوس پهلوی بود با همه صغر سنی که داشت در راهپیمائیها و مراسم سخنرانی که برعلیه رژیم پهلوی انجام میگرفت شرکت داشت. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی نیز او در ادامه مبارزات خود علیه استکبار جهانی در سنگر مدرسه و مساجد و پایگاه مردمی، فعالیت میکرد. تا اینکه دوره راهنمایی را به اتمام رساند.
دوره دبیرستان و اعزام به جبهه
جهت ادامه تحصیل درهنرستان فنی رازی در رشته مکانیک ثبت نام و مشغول علم و فن آموزی شد. سال ۶۱ روی علاقهی خاصی که به جبهه و جنگ با دشمنان اسلام و فرهنگ اسلامی داشت برای دفاع از اسلام، قرآن، وطن و ناموس؛ سنگر جبهه را بر سنگر مدرسه ترجیح داد و عازم دیارعارفان در کربلای ایران شد و در گروه تخریب که باید از جان گذشت و در آن فعالیت نمود؛ مشغول خدمت شد. هماطوری که در جبهه علم آموزی جزو شاگردان ممتاز بود در دانشگاه کربلا نیز جزو شاگردان ممتاز و مستعدی شد.
شرکت در عملیات مسلم بن عقیل و ادامه راه شهدا
درعملیات مسلم بن عقیل پیشاپیش رزمندگان اسلام با خنثی نمودن مین، راه را برای رزمندگان اسلام جهت یورش بر سپاه کفر هموار می نمود. در این عملیات پیروزمندانه، همراه پسرعمویش عوض ستاری اقدم که هم تخریبچی بود شرکت داشت و خبر شهادت عوض، او را در تداوم پیمودن راه سرخ شهدا بیش از پیش راسختر نمود. پس از عملیات پیروزمندانه مسلم بن عقیل به پشت جبهه بازگشت. شهادت پسرعمو و جو سراسر معنویت و عرفان جبهه او را لحظهای ازفکر جبهه غافل نمیساخت. درفاصلهی کوتاهی که در پشت جبهه آمده بود به تلاش و کوشش خود ادامه داده و همواره در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی فرهنگی، فعالیت چشمگیری داشت. در ایام ماه مبارک رمضان تا پاسی ازشب در مسجد یساول فعالیت میکرد و راز و نیازهای عارفانه اش با معبود یکتا در نماز شب متجلی میشد.
خلوص نیت داشت
از خصوصیات فردی او، صفت بارز خلوص نیت بود. در یکی از این موارد که راز و نیاز شبانه او توسط یکی از خواهرانش علنی شده بود. خیلی ازاین بابت اظهار ناراحتی میکرد و از اینکه ادای نماز شبش فاش شده بود به بیان آن معترض بود و این از روح اخلاص او سرچشمه میگرفت که باید تمامی حرکتها، تلاشها، عبادات و زندگی و بالاخره مرگ انسانی برای خدا باشد. این همه تلاش و کوشش و حرکات خالصانه زمانی انجام میگرفت که او بیش از ۱۶ سال سن نداشت.
خواهرانش را به ارتباط محکم با خدا و رعایت کامل حجاب اسلامی دعوت میکرد
در محیط خانواده، خواهران خود را در ایجاد ارتباط محکم با خدا و رعایت کامل حجاب اسلامی دعوت مینمود. قرائت قرآن در پی هر نمازی از خصوصیات دیگر او بود. در برخورد با افراد، تواضع او کاملا مشهود بود و در برخورد با افراد ناباب و عوامل گروهکها موضع او قاطع وخصمانه بود. عبادات شخصی به هیچ وجه او را ازفعالیتهای اجتماعی باز نمیداشت بلکه عاملی بود در جهت افزایش این فعالیتها. تدریس قرآن برای کودکان کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان و فعالیت در قسمت ارتباطات و هماهنگی سپاه از جمله فعالیتهای اجتماعی اش محسوب میشد.
اعزام دوباره به جبهه به همراه پدر
برای بار دوم به همراه سایر رزمندگان اسلام، عازم جبهههای نبرد حق علیه باطل شد تا در آزمایش بزرگتری و در مدرسه گسترده تری شرکت نماید. حدود یک ماه پس ازعزیمت محمدرضا، پدر متدین و معتقدش نیزعلی رغم اصرار همه اطرافیان مبنی بر انصراف از رفتن به جبهه، همراه فرزند عزیزش به مصاف دشمنان اسلام رفت.
شرکت در عملیات والفجر ۴
اواخر مهر ماه بود که عملیات ظفرمند والفجر ۴ با رمزیا الله یا الله یا الله آغازشد. پدر و پسر نیز در کنار یکدیگر دراین عملیات شرکت جستند. درتاریخ ۲۸ مهرماه سال ۶۲ جنازههای مطهرشهدا به اردبیل آورده شد. ازجملهی این شهدا شهید حاج ذکی بهفر پدر محمدرضا بود. خانواده بهفر و دوستان و خویشان او در سوگ شهادت عزیزشان که در خدمت به مردم زبانزد آشنایان بودند؛ نشستند، اما نگرانی دیگری برای خانواده بهفر وجود داشت و آن عدم اطلاع از سرنوشت فرزندشان محمدرضا بود. حالا که پدرشهید شده بود در صدد گرفتن خبری از حال محمدرضا برآمدند تا شاید با یافتن او هرچه زودتر مرهمی باشد به دل داغدیده مادرش و تسکینی برقلوب خواهرانش.
خبر مجروحیت محمدرضا
درحالیکه هنوز یک هفته از شهادت شهید حاج زکی نگذشته بود و رفت و آمد مردم ادامه داشت پس از تماسهای مکرر با تعاونی سپاه محل بستری شدن محمدرضا را که بیمارستانی در تهران بود گرفتند و هفتم آبانماه ۶۲ به اتفاق دامادهای شهید ذکی بهفرعازم تهران شدند.
روایت خواهر از وضعیت مجروحیت محمدرضا
ساعت ۱ بعد ازنصف شب همان روز، موفق به عیادت او در بخش جراحی بیمارستان شدیم. او را درحالی یافتیم که زخمهای عمیقی در ناحیه سر وگوش، بازوان، دست، ران ها، شکم و دو پا داشت. با عجله بربالینش رفتیم، صدایش زدیم. به آرامی چشمانش را که خون آنها را فرا گرفته بود بازکرده و نگاهی به ما انداخت و سپس با صدای ضعیفی حال ما را پرسید. اما چون پدر را در جمع ما ندید گفت: پس چرا بابام نیومده؟! جواب دادیم: پدر هنوز در جبهه است و باز نگشته و دیگر نگفتیم که پدرت را ۵ روز قبل در بهشت فاطمه با سرشکسته و لباس خون آلود به خاک سپردیم. آنگاه حال مادرش را جویا شد که در پاسخ گفتیم: او حال خوبی دارد و منتظر بازگشت توست. پس از آن از ما آب خواست. به دستور پزشک از دادن آب به او خودداری نمودیم. در حالی که دیدن چنین صحنهای برای ما خیلی دردناک بود. به نمازخانه بیمارستان پناه بردیم و ضمن اقامه نماز، گریان و نالان ازخدا خواستیم که خدایا ما را شرمنده و دست خالی به شهر و دیارمان و نزد مادر دل شکسته مان برنگرداند. خدایا تو خود میدانی که مادر داغدیده محمد رضا، سنگینی بارغم ازدست دادن همسر شجاع و مومنش او را منقلب ساخته و هنگام بدرقه از ما خواست که محمدرضا را حتما با خود میآوریم و ما نیز به امید رحمت و توجه تو قول دادیم که ما فرزند پسرش را با خود خواهیم آورد و ما راضی به رضای توهستیم.
شهادت
پس از فراغت از نماز و دعا، پشت در اتاق عمل به انتظار نشستیم. لحظاتی بعد برانکارد حامل محمدرضا از اتاق عمل خارج شده و به طرف یکی از اتاقها حرکت داده شد. در این میان ما به طرف برانکارد رفته از حاملین تخت، جویای حال ایشان شدیم؛ آنها در پاسخ اظهارداشتند که عمل با موفقیت کامل انجام گرفته و حال محمدرضا رضایت بخش میباشد با خوشحالی از این پاسخ، صحبت کوتاهی با محمد رضا نمودیم و او را ترک کردیم. صبح روزهشتم آبان ۱۳۶۲ اطلاع یافتیم که به دلایل پزشکی او را به بیمارستان شهید مصطفی خمینی انتقال دادهاند. به بیمارستان فوق مراجعه کردیم و پس از پرس و جو معلوم شد دراتاق سی سی یو بستری میباشد. پس از حضور در بالین او با کمال تاسف مشاهده کردیم که با نفس مصنوعی تنفس میکند. محمدرضا در همان روز به آنچه لیاقتش را داشت رسید و ما پنج خواهر یتیم را تنها گذاشت و به پدر شهیدمان پیوست.
تدوین: سیدسعید اطهر نیاری
انتهای پیام/