آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۲۴۶۰
۱۵:۴۲

۱۴۰۵/۰۷/۱۳
روایت «مهدی جنگروی» پدر شهید پاسدار «احسان جنگروی»

گفت: دعا کن بعد از آقا نباشم...

شهید پاسدار احسان جنگروی در خانواده‌ای رشد کرد که نام شهیدان، بخشی از خاطرات هر روزشان بود. او که کوچک‌ترین فرزند خانواده بود، ۹ اسفند ۱۳۷۸ در تهران متولد شد و ۲۶ سال بعد، درست در روز نهم اسفند ۱۴۰۴ سالروز تولدش، در حمله دشمن به ستاد کل سپاه پاسداران به شهادت رسید. از او دختر چهار ساله‌اش، کوثر، به یادگار مانده است. بار ها به مادرش گفته بود: «مادر، دعا کن من بعد از حضرت آقا نباشم»؛ دعایی که پس از شهادتش، معنایی عمیق و جانسوز برای خانواده پیدا کرد.


مادر، دعا کن بعد از حضرت آقا نباشم...

به گزارش خبرنگار نوید شاهد؛ شهید پاسدار«احسان جنگروی»، چهارمین و کوچک‌ترین فرزند خانواده، ۹ اسفند ۱۳۷۸ در تهران متولد شد. او در خانواده‌ای مذهبی و انقلابی رشد کرد؛ خانواده‌ای که نام شهیدان برایش تنها یک عنوان نبود، بلکه بخشی از خاطرات و زندگی خانوادگی‌اش به شمار می‌رفت. شهید جعفر جنگروی و شهید علی جنگروی دو عموی او و شهید مصطفی محمدی نیا دایی او از شهدای دوران دفاع مقدس بودند و همین پیشینه، از سال‌های کودکی او را با فرهنگ ایثار، مقاومت و شهادت آشنا کرد.

احسان دوران تحصیل خود را با موفقیت پشت سر گذاشت و به دلیل استعداد و علاقه‌مندی به علوم فنی، در رشته ریاضی ـ فیزیک ادامه تحصیل داد. پس از پایان دبیرستان در کنکور سراسری پذیرفته شد و به دانشگاه شاهد راه یافت. او در رشته مهندسی برق و گرایش مخابرات تحصیل کرد و پس از فارغ‌التحصیلی، با وجود فرصت‌های مختلف شغلی، مسیر خدمت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را انتخاب کرد و از سال ۱۴۰۳ در یکی از بخش‌های تخصصی این نهاد مشغول به خدمت شد.

شهید جنگروی در کنار توانمندی علمی و تخصصی، جوانی خوش‌اخلاق، متین، مسئولیت‌پذیر و مردم‌دار بود. ارتباط خوب با اطرافیان و توانایی او در ایجاد صمیمیت با افراد مختلف، از ویژگی‌هایی بود که دوستان و همکارانش نیز بر آن تأکید داشتند. او به شهدا علاقه‌ای ویژه داشت و مطالعه و شنیدن روایت زندگی آنان را دنبال می‌کرد.

احسان در دوران دانشجویی ازدواج کرد و حاصل این ازدواج، دختری چهار ساله به نام کوثر است. او با وجود شرایط اقتصادی دشوار، با عزت نفس و تلاش برای تأمین زندگی خانواده، در کنار تحصیل و سپس خدمت در سپاه، مسئولیت زندگی مشترک خود را بر عهده گرفت.

 پاسدار شهید احسان جنگروی سرانجام ۹ اسفند ۱۴۰۴، در نخستین روز جنگ رمضان و در جریان حمله دشمن به ستاد کل سپاه پاسداران به شهادت رسید؛ روزی که مصادف با بیست‌وهفتمین سالروز تولدش بود. پیکر این شهید در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا (س) آرام گرفت؛ جایی که امروز مزار او به محلی برای حضور خانواده، دوستان و جوانانی تبدیل شده است که روایت زندگی و شهادت او را دنبال می‌کنند.

مادر، دعا کن بعد از حضرت آقا نباشم...

احسان؛ کودکی آرام، شیرین و وابسته به مادر

احسان در ۹ اسفند ۱۳۷۸ در تهران به دنیا آمد. او چهارمین فرزند من و کوچک‌ترین فرزند خانواده بود. سه پسر و یک دختر دارم و احسان آخرین فرزندم بود. احسان در محیطی رشد کرد که مذهب، انقلاب و فرهنگ ایثار و شهادت بخش جدایی‌ناپذیر زندگی خانواده بود. حضور اعضای خانواده در مناسبت‌های انقلابی و مذهبی و روایت خاطرات شهدای خانواده، از همان سال‌های کودکی ذهن و شخصیت او را شکل داد. احسان بچه خیلی مطیعی بود. در دوران کودکی وابستگی شدیدی به مادرش داشت. چون بچه‌های دیگر بیشتر بیرون بودند، دلبستگی احسان به مادرش بیشتر بود. البته به من هم به عنوان پدر علاقه زیادی داشت. بچه شیرین و بسیار خوش‌رویی بود. مو‌های بور و رفتار‌های خوبی داشت و به همین دلیل جایگاه خاصی بین بچه‌ها و در خانواده پیدا کرده بود. این دلبستگی تا سال‌های بعد نیز ادامه داشت. مادر احسان وقتی به مسجد می‌رفت، او را نیز همراه خود می‌برد. احسان از همان کودکی در فضای مسجد و مراسم مذهبی حضور پیدا می‌کرد؛ حضوری که شاید در آن سال‌ها تنها به معنای همراهی با مادر بود، اما به مرور به بخشی از شخصیت مذهبی او تبدیل شد.

 خانواده‌ای که سه شهید هدیه کرده است

احسان از کودکی با نام شهید و روایت شهادت آشنا بود. در خانواده او، شهادت یک مفهوم دور و دست‌نیافتنی نبود؛ خاطره‌ای زنده که در قالب عمو‌ها و دایی شهیدش، در زندگی روزمره خانواده حضور داشت. من دو برادر داشتم که در دفاع مقدس شهید شدند. یکی از آنها شهید سردار  جعفر جنگروی فرمانده سپاه خرمشهر و جانشین فرمانده لشکر ۱۰ سید الشهدا (ع) بود که از از نظر اطلاعات دینی و سیاسی سطح بالایی داشت. او پس از عضویت رسمی در سپاه در سال ۱۳۵۸ و نقش‌آفرینی در سرکوب عوامل آشوب خلق عرب، در کنار فرماندهی سپاه خرمشهر برای مقابله با گروهک‌های ضد انقلاب به کردستان اعزام شد. در درگیری با کومله به اسارت درآمد و پس از ۳۵ روز شکنجه آزاد گردید. در ادامه در عملیات‌های بازی دراز، فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان، خیبر، بدر و والفجر ۸ شرکت کرد. در عملیات رمضان به‌شدت مجروح شد و یک چشم و یک گوش خود را از دست داد. پس از آن به‌عنوان جانشین قرارگاه رمضان در تشکیل تیپ بدر نقش داشت و در نهایت به‌عنوان جانشین فرمانده لشکر ۱۰ سیدالشهدا، در عملیات والفجر ۸ در فاو به شهادت رسید. 

برادر دیگرم شهید علی جنگروی بود که در عملیات رمضان سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید. شهید علی جنگروی در آن مقطع مسئولیت فرهنگی داشت و به دلیل دانش و توانمندی‌هایش در حوزه‌های دینی و فلسفی، در بخش فرهنگی یکی از یگان‌ها فعالیت می‌کرد.

 شهید مصطفی محمدی‌نیا، دایی احسان هم در ماه‌های پایانی جنگ تحمیلی و در جریان مقاومت رزمندگان در تنگه ابوقریب در سال ۱۳۶۷ به شهادت رسید. خاطرات این شهدا بار‌ها در خانه مطرح می‌شد و احسان از همان کودکی درباره زندگی، رفتار و شخصیت عمو‌ها و دایی شهیدش سؤال می‌کرد. اینها به شکل‌گیری ذهن او کمک کرد. احسان از دوران طفولیت با این فضا بزرگ شد. به این ترتیب، فرهنگ ایثار و شهادت برای احسان صرفاً یک موضوع شنیداری نبود؛ بخشی از تاریخ خانواده‌اش بود که با نام و خاطرات عزیزانشان پیوند خورده بود. شهید جعفر و علی جنگروی در قطعه ۲۶ بهشت زهرا (س) و برادر همسرم شهید مصطفی محمدی‌نیا در قطعه ۴۰ بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شدند.

مادر، دعا کن بعد از حضرت آقا نباشم...

دانش‌آموزی منظم و بااستعداد

احسان در دوران تحصیل نیز از دانش‌آموزان شاخص بود. او علاوه بر استعداد تحصیلی، از نظر رفتاری نیز مورد توجه معلمان و مسئولان مدرسه قرار داشت. او در دوران دبیرستان رشته ریاضی و فیزیک را انتخاب کرد و در دبیرستان نواب صفوی تهران به تحصیل پرداخت. احسان خیلی باهوش و مستعد بود. مطالب را خیلی زود می‌گرفت. از نظر درسی همیشه شاخص بود و در تمام مقاطع تحصیلی وضعیت خوبی داشت. نظم و دقت او تنها در نمرات و درس خلاصه نمی‌شد.

اگر الان دفتر‌های دوران تحصیلش را ببینید، می‌گویید این دفتر را برای همیشه نگه دارید تا نسل‌های بعد خانواده ببینند. خطش خیلی زیبا بود، منظم و تمیز می‌نوشت. مادرش هم نقاشی خوبی داشت و دفترهایش را متناسب با سنش با نقاشی‌های مختلف تزئین می‌کرد. دفتر‌های احسان در مدرسه به عنوان نمونه به دیگر بچه‌ها نشان داده می‌شد. احسان در کنار درس، به ورزش نیز علاقه داشت و از سال‌های ابتدایی مدرسه فوتبال بازی می‌کرد.

مادر، دعا کن بعد از حضرت آقا نباشم...

 از دانشگاه شاهد تا انتخاب مسیر سپاه

احسان پس از پایان دبیرستان در کنکور شرکت کرد و در دانشگاه شاهد پذیرفته شد. رشته مهندسی برق را انتخاب کرد و در ادامه در گرایش مخابرات تحصیل کرد. بعد از امتحانات نهایی در کنکور شرکت کرد و در دانشگاه شاهد، رشته برق قبول شد. گرایش او مخابرات بود و در همین رشته فارغ‌التحصیل شد. درسش هم بسیار خوب بود.

احسان پس از فارغ‌التحصیلی، با وجود فرصت‌های کاری دیگر، مسیر سپاه پاسداران را انتخاب کرد. او در حوزه تخصصی مرتبط با رشته خود وارد یکی از بخش‌های سپاه شد و از سال ۱۴۰۳ در مجموعه سپاه پاسداران فعالیت کرد. این انتخاب برای احسان تنها یک انتخاب شغلی نبود. خانواده ما از سال‌های قبل با فضای سپاه و فرهنگ خدمت در این نهاد آشنا بودند و احسان نیز در همین محیط فکری رشد کرده بود.

مادر، دعا کن بعد از حضرت آقا نباشم...

ازدواج با دستان خالی، اما با نیتی روشن

 احسان دانشجو بود و در شرایطی ازدواج کرد که از نظر مالی امکانات زیادی نداشت؛ من هم یک پدر بازنشسته بودم و شرایط مالی خیلی خوبی نداشتیم. اما خودش می‌گفت خدا وعده داده، شما قدم بردارید. با کمک خانواده و اطرافیان ازدواج کرد و یک‌خانه اجاره کرد. خداوند یک دختر به نام کوثر به او داد. احسان برای تأمین هزینه‌های زندگی نیز مدتی با موتور کار می‌کرد.  وضع مالی‌اش خیلی خوب نبود، اما عزت نفس خاصی داشت. هیچ‌وقت از من یا برادرهایش تقاضای کمک مالی نمی‌کرد.

مادر، دعا کن بعد از حضرت آقا نباشم...

جوانی که با مهربانی دل‌ها را به هم‌نزدیک می‌کرد

احسان، روحیه آرام، مهربان و توانایی در برقراری ارتباط با افراد مختلف داشت. او حتی با کسانی که از نظر فکری با او اختلاف نظر داشتند، با ملایمت و احترام رفتار می‌کرد و تلاشش این بود که به جای فاصله گرفتن، راهی برای گفت‌و‌گو و ارتباط پیدا کند. همیشه با افراد با ملایمت برخورد می‌کرد، حتی کسانی که با او اختلاف فکری داشتند. بعد از شهادتش فهمیدیم که نقطه جذب بود.

این ویژگی اخلاقی احسان پس از شهادتش بیشتر برای خانواده آشکار شد. افرادی با دیدگاه‌ها و سبک‌های مختلف برای حضور بر سر مزار او می‌آمدند و خود را از دوستان و همکاران شهید معرفی می‌کردند. هر کدام نیز خاطره‌ای از رفتار، رفاقت و ارتباط صمیمانه او با خود داشتند. احسان به گونه‌ای رفتار می‌کرد که تفاوت‌های فکری مانعی برای شکل‌گیری دوستی و ارتباط میان او و دیگران نمی‌شد. پس از شهادتش، افراد مختلف با یاد و خاطره او به مزارش می‌آمدند. در طول عمر کوتاهش، تلاش می‌کرد با رفتار خود بر دل دیگران اثر بگذارد؛ جوانی که شاید فرصت زیادی برای زندگی نداشت، اما به تعبیر ما، تاثیر عمر او بسیار بیشتر از سال‌های عمرش بود.

احسان و نگاهش به جایگاه رهبری 

احسان عاشق رهبری و ولایت فقیه بود. او معتقد بود ممکن است در برخی موضوعات و عملکرد‌ها نقد یا اختلاف نظر وجود داشته باشد، اما جایگاه رهبری برای او قابل خدشه نبود. به باور او، سخنان رهبر انقلاب برای احسان فصل‌الخطاب بود و همین نگاه، در رفتار و انتخاب‌های او نیز دیده می‌شد.

این علاقه و ارادت تا جایی بود که احسان بار‌ها از مادرش می‌خواست برای عاقبت‌به‌خیری او دعا کند و می‌گفت: مادر، دعا کن من بعد از حضرت آقا نباشم. این جمله برای خانواده، تنها یک بیان عاطفی نبود؛ بلکه بازتاب نگاه و علاقه‌ای بود که احسان به رهبری داشت و در نهایت، شهادتش در ۹ اسفند ۱۴۰۴، این جمله را برای خانواده به یکی از ماندگارترین خاطرات او تبدیل کرد.

مادر، دعا کن بعد از حضرت آقا نباشم...

آخرین روز، شهادت در سالروز تولد 

۹ اسفند ۱۴۰۴ برای خانواده جنگروی روزی متفاوت بود؛ روزی که احسان باید ۲۶ سالگی خود را آغاز می‌کرد، اما این روز به آخرین روز زندگی دنیایی او تبدیل شد. شهید احسان جنگروی که ۹ اسفند ۱۳۷۸ به دنیا آمده بود، ۲۶ سال بعد، در همان تاریخ، در جریان حمله به ستاد مرکزی سپاه پاسداران به شهادت رسید. به روایت پدر شهید، این حادثه پس از حمله به بیت رهبری و در فاصله کوتاهی از آن رخ داد و احسان در محل خدمت خود به شهادت رسید. تولد و شهادت در یک روز، برای خانواده معنایی عمیق و جانسوز پیدا کرد؛ گویی روزی که آغاز زندگی احسان بود، به روز عروج او نیز تبدیل شد. جوانی که از کودکی با نام شهدا بزرگ شده و آرزوی عاقبت‌به‌خیری داشت، سرانجام در ۲۶ سالگی به آرزوی خود رسید. 

پدر شهید ادامه می‌دهد: وداع با احسان مانند همیشه نبود؛ گویی این آخرین دیدار، مقدمه‌ای برای جدایی همیشگی بود؛ جدایی از پسری که کوچک‌ترین فرزند خانواده و دل‌بسته پدر و مادر بود. خانواده هنوز خاطرات آخرین روز‌های حضور احسان را مرور می‌کنند؛ روز‌هایی که او همچنان آرام، مهربان و مسئولیت‌پذیر بود و کسی تصور نمی‌کرد دیدار بعدی، دیگر در این دنیا اتفاق نخواهد افتاد.

احسان در ۹ اسفند ۱۴۰۴، در محل خدمت خود به شهادت رسید. روز تولدش برای خانواده، به روز وداع با او تبدیل شد؛ روزی که خاطره آخرین دیدار را برای همیشه در ذهن پدر، مادر، همسر و دختر کوچکش «کوثر» ماندگار کرد. شاید تلخ‌ترین بخش این وداع آن بود که بسیاری از حرف‌ها، نگاه‌ها و لحظه‌های آخر احسان، رنگ خداحافظی داشته است؛ خداحافظی‌ای که آن روز کسی معنای واقعی آن را نمی‌دانست.

کلام آخر 

مهدی جنگروی در پایان سخنان خود، جوانان را هم به شناخت درست از شهدا، حفظ امید و پرهیز از ناامیدی دعوت می‌کند و می‌گوید: چیزی که ما از شهدا می‌دانیم و می‌بینیم، گاهی با چیزی که در جامعه می‌بینیم فاصله دارد. ما امروز سختی‌های جنگ، معیشت و زندگی را داریم و طبیعی است که نسبت به بعضی مسائل انتقاد داشته باشیم. من هم می‌گویم عملکرد حاکمیت ممکن است خالی از انتقاد نباشد؛ اما اگر انتقاد می‌کنیم باید دلسوزانه و سازنده باشد، نه مخرب؛ و در ادامه خطاب به فرزند شهیدش می‌گوید: احسان برای من فقط پسرم نبود؛ بخشی از وجودم بود. از بچگی آرام، مهربان و دلبسته خانواده بود و از همان سال‌ها با نام شهدا بزرگ شد. همیشه دوست داشت مثل شهدا عاقبت‌به‌خیر شود و بار‌ها به مادرش می‌گفت: «مادر، دعا کن من بعد از حضرت آقا نباشم.»

امروز که احسان در میان ما نیست، تنها چیزی که برایم آرامش‌بخش است این است که می‌دانم به آرزویی که داشت رسید. از خدا می‌خواهم ما را شرمنده خون احسان و همه شهدا نکند و بتوانیم راهی را که آنها با جانشان رفتند، درست ادامه بدهیم.

دلم برایش تنگ می‌شود، برای صدایش، برای خنده‌هایش و برای همان پسری که همیشه کنارمان بود. اما به شهادتش افتخار می‌کنم و از خدا می‌خواهم دخترش کوثر را حفظ کند و کمک کند یاد و راه پدرش را فراموش نکند.

انتهای پیام/ آرش سلیمی فر 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه