«کیسه آرد در شب برفی»؛ روایت یک دلاوری
به گزارش نوید شاهد ایلام؛ آخرین روزهای شهریورماه سال ۱۳۵۹ بود. ما نیز مانند دیگر مردم، از طریق رادیو و همچنین از زبان کسانی که به شهر رفتوآمد داشتند، از تحرکات رژیم بعث عراق و نیت شوم آن برای حمله به کشورمان باخبر میشدیم. از آنجا که استان ایلام مرز مشترک طولانی با عراق داشت، خطر حمله در این منطقه بیش از پیش احساس میشد. سرانجام در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، رژیم بعث عراق تجاوز رسمی خود را به کشورمان آغاز کرد و استانهای غربی و مرزی ایران را هدف حملات خود قرار داد. به دلیل فاصله اندک شهر مهران با مرز عراق، این شهر بهسرعت به تصرف دشمن درآمد و خبر آن در مدت کوتاهی در سراسر کشور پیچید.

مردان ما نیز، همانند دیگر مردان طوایف و ایلات استان، برای یاریرساندن به نیروهای اندک ژاندارمری مستقر در ایلام، راهی میدان شدند تا در آزادسازی شهر مهران و ارتفاعات اطراف آن نقش داشته باشند. عشایر مرزنشین با سلاحهایی که در اختیار داشتند، در کنار نیروهای ژاندارمری قرار گرفتند. چندی نگذشت که عشایر استان، با کمک ارتش جمهوری اسلامی ایران و در جریان عملیات «ذوالفقار»، موفق شدند ارتفاعات میمک را از دست نیروهای بعثی آزاد کنند. ما نخستین عملیات غرورآفرین مردان عشایر ایلام را در کنار رزمندگان ارتش، از طریق رادیو و به روایت مردانی که در آن عملیات حضور داشتند، دنبال میکردیم و اخبار پیروزی آنان را میشنیدیم.
چند ماه بعد، ابراهیم برای گذراندن دوره آموزش سربازی به تهران رفت. پس از پایان دوره آموزشی، او را به استان کردستان و شهرستان بوکان اعزام کردند. روزی که به مرخصی آمده بود، برای پدر و مادرم تعریف کرد که گروهکهای ضدانقلاب، از جمله کومله و دموکرات، همزمان با رژیم بعث عراق، فعالیتهای خود را علیه مردم منطقه آغاز کرده بودند و با انجام عملیاتهای خرابکارانه و ترورهای هدفمند و کور، امنیت مردم را تهدید میکردند.
ابراهیم آن روز برایمان از یکی از مأموریتهایش چنین تعریف کرد:
«در یک عملیات، همراه با ۴۴ نفر از رزمندگان جمهوری اسلامی و نیروهای ژاندارمری، برای مقابله با گروهکهای ضدانقلاب اعزام شدیم. در منطقهای قرار گرفتیم که نیروهای کومله و دموکرات آن را به محاصره خود درآورده بودند. پس از چندین درگیری، چند روز در محاصره ماندیم. فصل زمستان بود و زمین سراسر پوشیده از برف. از یک سو سرمای شدید و از سوی دیگر کمبود غذا، ما را در شرایط بسیار سختی قرار داده بود؛ بهگونهای که از شدت گرسنگی و سرما، جانمان در خطر بود.
سرانجام فرمانده جلسهای تشکیل داد و گفت:
«باید از تاریکی شب استفاده کنیم. در یکی از روستاهای اطراف، یک کیسه آرد وجود دارد. چند نفر باید از میان نیروهای کومله و دموکرات عبور کنند و آن کیسه آرد را به اینجا بیاورند تا بتوانیم دستکم نانی تهیه کنیم و از گرسنگی نجات پیدا کنیم.»
سپس پرسید: «چه کسی حاضر است داوطلبانه این کار را انجام دهد؟»
من گفتم: «من میروم.»
فرمانده گفت: «تنها نرو. چند نفر را با خودت ببر تا با استفاده از نشانیای که از محل کیسه آرد داریم، به روستا برسید.»
در نهایت، دو نفر دیگر نیز آماده شدند که همراه من بیایند. سهنفری در دل تاریکی شب به سمت روستا حرکت کردیم؛ روستایی که در محاصره کامل نیروهای ضدانقلاب بود. هنوز مسافت زیادی طی نکرده بودیم که آن دو نفر، از ترس گرفتار شدن به دست نیروهای گروهکها، از ادامه مسیر منصرف شدند و نزد فرمانده و دیگر نیروها بازگشتند.
من بهتنهایی راه روستا را ادامه دادم. میدانستم ۴۳ نفر از بچهها منتظر بازگشت من هستند و اگر آرد به دستمان نمیرسید، ممکن بود از شدت گرسنگی جان خود را از دست بدهند.

سرانجام به لطف خدا، موفق شدم بدون آنکه نیروهای ضدانقلاب متوجه حضورم شوند، خودم را به محل موردنظر برسانم، کیسه آرد را بردارم و در دل تاریکی شب، میان سرمای زمستان و برف، آن را به نیروهای خودمان که در محاصره بودند، برسانم. وقتی برگشتم، ماجرای تنها رفتنم را برای فرمانده تعریف کردم. او بسیار تشویقم کرد و بچهها نیز با دیدن کیسه آرد روحیه گرفتند.
اما پس از آن، مشکل دیگری پیش آمد؛ چگونه این آرد را به نان تبدیل کنیم؟ هیچکس نمیدانست چه باید کرد.
دوباره نزد فرمانده رفتم و گفتم: «من بچه عشایر ایلام هستم و میتوانم برای بچهها نان درست کنم.»
با هر زحمتی که بود، آتشی روشن کردیم. مقداری از برف را آب کردیم و با صفحه فلزیای که پیدا کرده بودیم، وسایل سادهای برای پخت نان فراهم کردیم. صفحه فلزی را روی آتش داغ کردم و با همان امکانات اندک، شروع به پختن نان محلی کردم. به این ترتیب توانستیم برای بچهها نان تهیه کنیم تا دستکم از گرسنگی نجات پیدا کنند و نیروی کمکی برای پاکسازی منطقه از نیروهای ضدانقلاب برسد.
خدا را شکر، روز بعد نیروهای کمکی به منطقه رسیدند و پس از آن توانستیم روستاها و مناطق اطراف را نیز از وجود نیروهای ضدانقلاب پاکسازی کنیم.»
این خاطره مربوط به سال ۱۳۶۰ و دوران خدمت سربازی شهید «ابراهیم باقری» در شهرستان بوکان است؛ خاطرهای که شهید آن را برای خانواده تعریف کرده و سالها بعد، خواهر شهید آن را روایت کرده است. روایتی از روزهایی سخت و فراموشنشدنی که در آن، شجاعت، مسئولیتپذیری و روحیه ایثار شهید ابراهیم باقری در کنار همرزمانش جلوهای ماندگار یافت؛ مردی که در دل سرمای زمستان و محاصره دشمن، برای نجات جان همرزمانش قدم در تاریکی شب گذاشت و با یک کیسه آرد، امید را به جمع نیروهای محاصرهشده بازگرداند.
راوی: خواهر شهید «ابراهیم باقری»
خاطره: شهید «ابراهیم باقری»
گفتنی است شهید «ابراهیم باقری» سال ۱۳۸۸ بهدلیل ناامنی نوار مرزی کردستان، برای تأمین امنیت و مقابله با گروهکهای ضد انقلاب، منافقین، قاچاقچیان سلاح و مهمات و اشرار مسلح به منطقه عمومی اورامانات، شیخ صله و ارتفاعات بمو اعزام شد. سرانجام بامداد پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸، مصادف با ششمین روز ماه مبارک رمضان، در کمین شبانه گروهکهای ضد انقلاب و اشرار مسلح در منطقه شیخ صله و ارتفاعات بمو، از فاصله نزدیک مورد هدف گلوله قرار گرفت و بر اثر اصابت گلوله به سینه، پهلو، قلب و دست راست به شهادت رسید. وی در شمار ۳۳ شهید ترور استان ایلام قرار گرفت.
انتهای پیام/