خاطره

آخرین اخبار:
خاطره
قصه_آشنایی / قسمت اول

آشنایی با «شهید ناصر بیات»؛ قصه‌ای که از اردوی راهیان نور آغاز شد

روایت آشنایی با «شهید ناصر بیات» از یک اردوی راهیان نور دانشجویی در اوایل اسفند سال ۱۳۸۸ آغاز شد؛ سفری که در ابتدا با مخالفت پدر همراه بود و رفتن به آن برای راوی دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید، اما در نهایت با رضایت پدر، مسیر این سفر برای او هموار شد؛ سفری که بعد‌ها آغازگر قصه آشنایی او با همسر آسمانی‌اش شد.

«مهمان ناخوانده»؛ موشکی که به دیوار سنگر فرماندهی خورد

علی‌اکبر اجاقلو در خاطره‌ای از عملیات والفجر ۸ و روز‌های پرکار رزمندگان در فاو، از لحظه‌ای می‌گوید که یکی از نیرو‌ها برای استراحت کوتاه وارد سنگر فرماندهی شد؛ اما تنها لحظاتی بعد، اصابت یک موشک به دیوار سنگر، فضای آنجا را به صحنه‌ای پراضطراب تبدیل کرد؛ موشکی که به دیوار برخورد کرد، اما عمل نکرد.

«محاصره سنگری»؛ روایت علی‌اکبر اجاقلو از روز‌های سخت دشت دهلران

علی‌اکبر اجاقلو از روز‌های سخت حضور در جبهه و ماجرای گرفتار شدن خود و دو همرزمش در منطقه دشت دهلران روایت می‌کند؛ زمانی که پس از جدا ماندن از ستون نیروها، در محاصره دشمن قرار گرفتند و چشم امیدشان به تاریکی شب بود تا بتوانند خود را از منطقه خارج کنند. روایتی از خستگی، تشنگی، آتش دشمن و بازگشت به خط، که با صحنه‌ای غیرمنتظره در یک سنگر به پایان می‌رسد.

«شیر دشت»؛ روایتی از شجاعت حسن در روز‌های سخت آغاز جنگ

علی‌اکبر اجاقلو از روز‌های ابتدایی جنگ و شرایط دشوار جبهه روایت می‌کند؛ روز‌هایی که کمبود مهمات و جیره‌بندی فشنگ، کار رزمندگان را با دشواری روبه‌رو کرده بود. او در خاطره‌ای از حضور در دشت عباس، از مواجهه با حسن و شجاعت او در برابر سخنان بنی‌صدر می‌گوید؛ زمانی که حسن بی‌پروا از رزمندگان خواست به سخنان رئیس‌جمهور وقت گوش ندهند.
خاطرات شفاهی جانبازان/

من خط شکن بودم

جانباز سرافراز علی مومنی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «من خط شکن بودم و هر جا که در دست عراقی‌ها بود برای باز پس‌گیری اعزام می‌شدیم و بعد از اتمام عملیات به عقب برمی‌گشتیم و استراحت می‌کردیم.»
خاطرات شفاهی جانبازان/

احتیاط برای شناسایی نشدن توسط گشت عراقی

جانباز سرافراز علی مختار نظری در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «فضای خالی بزرگی بین ما و عراقی‌ها بود، فرمانده گفت در وسط این مکان تردد نکنید و از کنار تردد کنید، زیرا ممکن است توسط گشت عراقی شناسایی شوید و در سنگری که آنجا بود اقدام به استراق سمع کنید.»

تیری از بغل گوشم رد شد

جانباز سرافراز علی اکبر خیری در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «در حال انتقال یکی از مجروحان بودم که مورد اصابت تیراندازی گروه‌های معاند قرار گرفتم و چهار تیر به دستم اصابت کرد و یک تیر از بغل گوشم رد شد.»
خاطرات شفاهی جانبازان/

«مجروحیت با تیر مستقیم»

جانباز سرافراز عبدالله دشتی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «در مریوان همراه با گردان خاتم در حال مبارزه با گروه‌های معاند بودیم که با اصابت تیر مستقیم از ناحیه دست راستم مجروح شدم و متاسفانه چند تن از رزمنده‌ها هم به شهادت رسیدند.»

روایت مادر شهید «محمدرضا فتحی» از لحظه شنیدن خبر شهادت 

مادر شهید «محمدرضا فتحی» در روایتی از لحظه شنیدن خبر شهادت فرزندش گفت: «خیلی ناراحت و در عین حال خوشحال شدم، چرا که همسرم را در راه اسلام و میهن و امام عزیزمان خمینی کبیر از دست داده بودم» و تأکید کرد که فرزندش را طوری پرورش خواهد داد که نگذارد خون شهدا به هدر رود و رهرو آنان باشد.
خاطره‌ای از آخرین انتخاب

پیوستن به سپاه؛ آرزویی از دوره نوجوانی

مادر شهید «کاظم شافعی» برایمان روایت می‌کند: کاظم از کودکی با قرآن مأنوس بود و از نوجوانی یک آرزو را در دل داشت؛ پیوستن به سپاه.

مزار خالی که به میعادگاه ابدی شهید علیرضا فیروزی بدل شد

داستان پرشور دلبستگی شهید علیرضا فیروزی به عموی شهیدش، اباذر فیروزی، با تدفین پیکر مطهر این جوان مؤمن در گلزار شهدای ابهر به سرانجام رسید و نام او را در کنار عموی بزرگوارش جاودانه ساخت.

روحانی شهید محمدعلی حاتمی؛ طلبه نوجوانی که از حوزه علمیه راهی جبهه شد

شهید محمدعلی حاتمی از شهدای روحانی استان زنجان، نوجوانی مؤمن و پرتلاش بود که در کنار تحصیل علوم دینی، دفاع از دین و میهن را نیز وظیفه خود می‌دانست. او در پانزده‌سالگی و پس از ورود به حوزه علمیه زنجان، با لبیک به ندای رهبر انقلاب راهی جبهه‌های دفاع مقدس شد و به عنوان غواص در عملیات‌های دوران جنگ حضور یافت. این طلبه نوجوان پس از رشادت‌های فراوان، در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه به شهادت رسید. خاطرات پدر و نزدیکانش، تصویری از جوانی آرام، مطیع خانواده، علاقه‌مند به طلبگی و عاشق خدمت به اسلام را روایت می‌کند؛ جوانی که حتی جراحت و نیاز به درمان را کنار گذاشت تا دوباره به میدان دفاع بازگردد.

«اگر من نروم، چه کسی برود؟»؛ روایت دلدادگی شهید محمد ذوالقدری به دفاع از میهن

شهید محمد ذوالقدری از جوانان مؤمن و فداکار شهرستان خدابنده بود که در دوران دفاع مقدس، با وجود دلبستگی به خانواده و زندگی، راه جبهه را برای دفاع از کشور و ارزش‌های خود انتخاب کرد. او که از سوی بسیج راهی جبهه‌های نبرد شد، سرانجام در منطقه مریوان و در جریان درگیری با نیروهای عراقی به شهادت رسید. خاطره‌ای که مادر این شهید از آخرین دیدار با فرزندش روایت می‌کند، تصویری از روحیه ایثار، مسئولیت‌پذیری و عشق او به دفاع از سرزمینش ارائه می‌دهد؛ جوانی که معتقد بود اگر او و دیگر رزمندگان در میدان نباشند، چه کسی باید از میهن دفاع کند.

نوجوانی که در کوتاه‌ترین سال‌های عمر، بلندترین مسیر ایثار را پیمود

شهید رضا سلیمانی ابهری از کم‌سن‌وسال‌ترین شهدای استان زنجان بود؛ نوجوانی که در سال‌های دفاع مقدس، با وجود سن پایین، راه جبهه را انتخاب کرد و با روحیه‌ای سرشار از ایمان و مسئولیت‌پذیری، در مسیر دفاع از کشور قدم گذاشت. او که نخستین حضور خود در جبهه را در سال ۱۳۶۲ تجربه کرد، سه سال بعد در عملیات بزرگ والفجر ۸ در منطقه فاو به شهادت رسید و نامش به عنوان یکی از نوجوان‌ترین شهدای استان زنجان ماندگار شد. خاطرات همرزمان و همکلاسی‌های او، تصویری از نوجوانی مؤمن، دغدغه‌مند و علاقه‌مند به هدایت دیگران ارائه می‌دهد؛ نوجوانی که حتی در سال‌های مدرسه، دغدغه نماز، معنویت و رشد دوستانش را داشت.

شهید حمید مهری؛ جوانی که مسیر خدمت را با یاد شهدا پیوند زد

شهید حمید مهری از جوانان پرتلاش شهرستان ابهر بود که زندگی خود را با دانش، تلاش و روحیه خدمت سپری کرد. او پس از پایان تحصیلات در رشته ریاضی ـ فیزیک و دریافت مدرک کارشناسی صنایع از دانشگاه آزاد ابهر، مسیر خدمت در سپاه را انتخاب کرد و با تمام توان در راه ارزش‌های انقلاب اسلامی گام برداشت. از او خاطراتی به یادگار مانده که نشان‌دهنده ارادت عمیقش به شهدا، روحیه معنوی و نگاه متفاوتش به فرصت‌های زندگی است؛ انسانی که حتی عبور روزانه از کنار مزار شهدا را فرصتی برای تجدید عهد و یادآوری راه آنان می‌دانست.

کجایی جان مادر؟

یکی از نویسندگان زنجانی از خاطرات دیدار خود با خانواده شهدا دفاع مقدس 12 روزه می گوید: مادری که مثل کوه می‌ماند می‌گوید: شهادتت مبارک پسرم، منزل نو مبارک جان مادر. انگار سینه‌ام آتش گرفته است، اشک‌هایم امان نمی‌دهند. کجایی جان مادر؟

روی مین رفتم

جانباز سرافراز حبیب الله احمد زاده در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «سه بار مجروح شدم و یکبار بر روی مین رفتم که از ناحیه سر مجروح شدم..»

با آر پی جی برجک را زدند

جانباز سرافراز حامد فردی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «اعلام آماده باش کردند و زمانی که بیرون سنگر رفتیم در حال آماده کردن اسلحه بودم، ناگهان با آر پی جی برجک را مورد هدف قرار دادند و ترکش به صورتم برخورد کرد...»

خودرویمان منفجر شد

جانباز سرافراز بهنام رحمانی در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «برای بازکردن مسیر مایین بلاغ به دستور فرمانده و با همراهی چند تن دیگر رفتیم که در مسیر علف‌ها رشد کرده بودند و مسیر مشخص نبود که ناگهان خودرویمان منفجر شد...»

ما را به رگبار بستند

جانباز سرافراز ایوب نظری در بیان خاطرات خود اظهار داشت: «در حال پایین آمدن از کوه بودیم، تیربار را زیر سنگ‌ها پنهان کرده بودند و زمانی که به نزدیکی روستا رسیدیم ما را به رگبار بستند...»
طراحی و تولید: ایران سامانه