آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۹۱۱
۰۹:۰۹

۱۴۰۵/۰۶/۳۱
جانباز ۵۰ درصد:

اگر دوباره جنگ شود و جان در وجودم باشد، باید بروم

جانباز سرافراز «نبی اله مرادی» بیان می‌کند: «اگر دوباره جنگ شود و جان در وجودم باشد باید بروم. وظیفه می‌دانم، چون آب و خاک ماست. من دستم را داده‌ام اما خوشحالم، چون به خاطر آب و خاک رفتم.»


جانباز سرافراز نبی اله مرادی متولد ۱۳۴۶ در روستای ساری قورخان تکاب می‌باشد. در دوران انقلاب در درگیری‌های دموکرات در روستا حضور داشت. در زمان جوانی به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و در منطقه فکه و میمک خدمت کرد. سرانجام بر اثر اصابت خمپاره از ناحیه دست مجروح و به درجه جانبازی نائل گردید. ایشان جانباز۵۰ درصد می‌باشد. در ادامه گفتگوی نوید شاهد آذربایجان غربی با این جانباز را می‌خوانید:

 

اگر دوباره جنگ شود و جان در وجودم باشد باید بروم وظیفه دارم

معرفی

من نبی الله مرادی جانباز پنجاه درصد، فرزند احمد، متولد سال ۱۳۴۶ در روستا ساری باغ در تکاب هستم. نام مادرم رابعه است، دو برادر و چهار خواهر هستیم. من بزرگترین فرزند خانواده هستم. پدرم کشاورزی می‌کرد و در روستا زمین داشتیم. دامداری و گندمکاری می کردیم. پدرم انسان خوبی بود و مردم از ایشان راضی بودند. مادرم در قید حیات بوده اما پدرم فوت شده است. دوران بچگی پیش پدر بودم و ایشان کشاورزی می‌کرد و من کمکشان می‌کردم. درس خواندن آن زمان تا دوم سوم ابتدایی بود بعد از آن نهضت می‌خواندند، سواد آنچنانی ندارم.

انقلاب

در زمان طاغوت امکانات آنچنانی نداشتیم. وسیله نداشتیم. هیچ چیز نداشتیم. اما شکرخدا حالا روستای ما برق، آب و گاز دارد. در زمان انقلاب ما در روستا بودیم. روستا چیزی نبود فقط رادیو گوش می‌کردیم. رادیو می‌گفت امام می‌آید و ما می‌شنیدیم خوشحال می‌شدیم مردم خوشحال بودند که رهبرمان می‌آید. امام خوب بودند. فقط جلوی دوربین نمی‌گویم، واقعا خوب بودند. گروه‌های معاند می‌آمدند و نان و خرج و مخارج می‌خواستند که باید می‌دادیم، چون اسلحه در دست داشتند. ما روستا بودیم، اما به شهر که می‌آمدیم و در تلویزیون می‌دیدیم که جنگ ایران و عراق است. چون بچه بودم حس آنچنانی نداشتم. فقط می‌فهمیدم جنگ است. بعد هم که سن خدمتم شد.

جنگ

سن خدمتم بود و یک پاسدار من را به گردان آورد، شب آنجا بودیم و فردای آن روز تقسیم شدم و من آموزشی را در ارتش و در پرندک تهران گذراندم. سه ماه آموزشی دیدم و بعد منطقه اهواز لشکر هفتاد و هفت خراسان رفتم، در آنجا تیپ یک گردان ۱۶۳ بودم. آن موقع ما پشتیبانی بودیم. خدمتم فکه بود و از پل کرخه رد می‌شدیم. آن پل منطقه ما بین اهواز و اندیمشک است و به منطقه می‌رفتیم. هرکسی به گردان خودش می‌رفت، خود من می‌فهمیدم که ممکن است کشته شویم یا دستمان قطع شود یا چشم از بین برود و شاید هم اسیر شویم ولی باید خدمت کرد. من بیش از یازده ماه خدمت بودم. بخاطر جنگ و درگیری ما را به میمک بردند. در منطقه هوا گرم بود و میمک خنک، چون نزدیک گیلان غرب و صالح آباد و کرمانشاه است. رفتیم آنجا و من یک شبانه روز در درگیری بودم.

جانبازی

ساعت حدود یازده ظهر بود که جانباز شدم. زمانی که ترکش و خمپاره زدند، از ناحیه دست جانباز شدم. ما جلو می‌رفتیم و آتش روی ما می‌ریخت. خمپاره افتاد و دستم را قطع کرد. من دستم را در دست دیگرم گرفتم و رها نکردم. خون می‌آمد. آنقدر خون دستم زیاد بود که متوجه نشده بودم، دستم را در دست دیگرم گرفتم و گفتم شما را به خدا یک نفر به داد من برسد. یک بهیار آمد و گفت من این را چه کار کنم؟! گفتم محل خونریزی را ببند. ولی هیچ کاری نتوانست کند و رها کرد. آنقدر خون آمد که من دیگر نفهمیدم کجا افتادم و بیهوش شدم. نمیدانم دوساعت، یک روز، پنج ساعت بعد، من را به کرمانشاه بردند.

در کرمانشاه هم به علت قطعی دستم اعزامم کردند به رشت و حدود ده، دوازده روز در بیمارستان رشت بستری بودم. سپس به بیمارستان آریا در تهران منتقل شدم. دستم قطع شده بود ولی در رشت عمل جراحی انجام نشد، سپس مرا به تهران آوردند و در تهران دستم را عمل کردند. من یک ماه و چهار روز در بیمارستان‌ها بودم. بعد هم ترخیص شدم. تقریبا ساعت سه یا چهار صبح بود، پرستار‌ها گفتند پدرت آمده تو ناراحت نشو که پدرت هم ناراحت نشود. دستم را پارچه و پتو کشیدم، پدرم برداشته بود و مدام گریه می‌کرد. گفتم پدر دیگر کاری است که شده. جبهه و جنگ است. باید می‌ رفتیم. اصلا شهید می‌شدم. حالا شهید زنده شده‌ام. همسرم هشت سال از من جوان‌تر است، خدا از او راضی باشد، آنقدر از همسرم راضی هستم. نه اینکه فقط جلوی دوربین بگویم، هرجا بروم می‌گویم. خدا از او راضی باشد. من روستای دیگری بودم و او روستای دیگری بود. پنج فرزند دارم. یک پسر و باقی دختر هستند.

توصیه

اگر دوباره جنگ شود و جان در وجودم باشد باید بروم، وظیفه دارم. وظیفه می‌دانم، چون آب و خاک ماست. آب و خاک من است. من یک دستم را داده‌ام البته به خاطر این خوشحال نیستم. اما خوشحالم، چون به خاطر آب و خاک رفتیم. به خاطر وطن و ناموسمان رفتیم. تو که ایرانی هستی، من ایرانی به دردت می‌خورم. دشمن برای منفعت خودش می‌آید، برای منفعت من نمی‌آید. اصلا پشیمان نیستم به خاطر اینکه وظیفه می‌دانم. برای جوانان سلامتی می‌خواهم، آرزو دارم فرهنگی و خوب باشند. اول به درد خودشان بخورند بعداً به درد مملکت بخورند.

انتهای پیام/


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه