آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۶۰۴
۱۴:۳۷

۱۴۰۵/۰۷/۰۱
روایت هادی پری تقی نژاد پدر شهیدان دانش آموز میناب «حامد پری تقی نژاد» و «هانی پری تقی نژاد»

قصه دو برادر و یک مدرسه

بوی مهر و مدرسه از راه رسید؛ اما خانه «هادی پری‌تقی‌نژاد» مانند صدها خانه دیگر در میناب حال و هوای شور و نشاط و عکس های پروفایل با لباس اولین روز مدرسه ندارد. او پدر دو شهید مدرسه «شجره طیبه» است؛ «حامد» که در روز شهادت ۷ سال و «هانی» ۱۰ ساله بود. پدری که فقط دو روز قبل از فاجعه، شمع تولد پسر کوچکش را فوت کرد و امروز با چشمانی اشکبار، روایتگر روز‌های شیرین زندگی و لحظه‌های تلخ پیدا کردن پیکر فرزندانش است. این گزارش، روایتی است از زبان یک پدر که از «رفیق بودن» دو برادر کوچک سخن می گوید.


دو برادر، دو رفیق، دو شهید/ مهر امسال، اولین سال تحصیلی بدون حضور بچه‌ها است

به گزارش خبرنگار نوید شاهد؛ شهید «حامد پری‌تقی‌نژاد» متولد ۲۶ بهمن ۱۳۹۷، دانش‌آموز پایه اول دبستان بود. چند روز پیش از حمله جنایتکارنه آمریکا به مدرسه شجره طیبه میناب، تولد ۷ سالگی اش را جشن گرفته بود. «هانی» دو سال از بردارش بزرگترش  او دانش‌آموز پایه چهارم دبستان بود که ۱۰ سالگی خود را دو هفته قبل از حادثه جشن گرفته بود. این دو برادر، دانش‌آموزان مدرسه «شجره طیبه میناب» بودند؛ مدرسه‌ای که در ۹ اسفند 1404، قتلگاه 168 کودک بی گناه در اولین روز جنگ شد. در ادامه روایت پدر این دو شهید دانش آموز را می خوایند: 

 هوای هم را داشتند

 هانی فرزند اول ما  بود. از وقتی حامد وارد زندگی ما شد، هانی به عنوان بردار بزرگتر خیلی خوشحال‌تر شد و احساس مسئولیت بیشتری می کرد. این دو فقط داداش نبودند، رفیق هم بودند. هر جا می‌رفتم با هم بودند، کوچه، مدرسه، حتی غذا خوردن و خوابیدن. هانی به عنوان بردار بزرگ‌تر، همیشه هوای برادرش را داشت. 
به جرات می گویم که هر دو باهوش، نخبه و شاگرد اول کلاس‍شان بودند. از مدرسه که می‌آمدند، تکالیف روزانه‌شان را که در کلاس نوشته بودند، انجام می‌دادند. ما خصوصا به حامد که کلاس اول بود، کمک می‌کردیم؛ ولی خودشان اکثراً کار‌های تکالیفشان را انجام می‌دادند. حامد فوتبال و شطرنج دوست داشت و هانی هم عاشق فوتبال بود. بچه‌های حرف‌گوش‌کن و وظیفه‌شناسی بودند و در کار‌های خانه هم به مادرشان کمک می‌کردند.

دو برادر، دو رفیق، دو شهید/ مهر امسال، اولین سال تحصیلی بدون حضور بچه‌ها است

 خاطره شیرین تفریح جمعه؛ خاطره تلخ شهادت شنبه

 روز جمعه برای حامد جشن تولد گرفتیم. آن ذوق و آن خوشحالی که داشت، اصلاً قابل فراموش شدن نیست. صحنه‌ها و عکس‌ها و خنده‌ها، آن شمع فوت کردن کیک تولد، بازی با بادبادک... ای خدا. فردای آن روز (8 اسفند)، رفتیم تفریح؛ تا آخر شب، تمام وقت‌مان در اختیار بچه‌ها بود. خوش گذراندند ولی باورمان نمی شد که فردا زندگی ما دیگر مثل قبل نخواهد شد.
بچه‌ها اهل هیئت بودند. از دوران بچگی آنها را با عشق اهل بیت (ع) بزرگ‌کردیم. عاشق ماه محرم و تعزیه‌خوانی بودند. همیشه  انتظار می‌کشیدند تا دهه محرم برسد و مراسمات آیینی و تعزیه خوانی برگزار شود؛ اما فسوس. 

دو برادر، دو رفیق، دو شهید/ مهر امسال، اولین سال تحصیلی بدون حضور بچه‌ها است


شروع سال تحصیلی و جای خالی دو برادر 

این روزها و پس از آن فاجعه؛ ذوقی که ما و بسیاری دیگر از خانواده ها برای خرید مدرسه داشتیم، دیگر نداریم. همه ناراحت و غمگین هستند؛ و داغ آن روز (9 اسفند) دوباره تازه می شود. پارسال همین روزها ما در شرف خرید لباس مدرسه و لوازم‌التحریر بودیم. امسال برای اولین بار است که شاهد حضور بچه‌های مدرسه شجره طیبه در شروع زنگ سال تحصیلی نیستیم. این برای ما و مادرشان خیلی سخت است. هر جایی که بچه‌ای را با کیف و کوله مدرسه می‌بینیم، دوباره یاد بچه‌های خودمان می‌افتیم و خاطرات بچه‌ها زنده می‌شود.

دو برادر، دو رفیق، دو شهید/ مهر امسال، اولین سال تحصیلی بدون حضور بچه‌ها است

پیکر حامد کامل پیدا شد، اما هانی... 

  روز حادثه 10 دقیقه از ساعت 11 گذشته بود. معلم شهید «ماندانا سالاری» که واقعاً خودش را فدای بچه ها کرد و با اینکه می‌توانست راه‌های دیگر را انتخاب کند، تماس گرفت و گفت که برویم دنبال بچه ها. چند دقیقه قبل از رسیدن من به مدرسه، موشک به آنجا اصابت کرده بود. صحرای کربلایی مجسم شد، والدین هر کدام به دنبال بچه هایشان‌ در میان خرابه ها، دود و گرد و غبار بودند.اما هیچ کاری نمی‌توانستیم انجام دهیم. حتی نمی‌توانستیم چیزی را بلند کنیم. حقیقت ماجرا این بود که در شوک کامل فقط گریه می کردیم و ناامیدانه به دنبال فرزندان مان می گشتیم. بخشی بیشتر ساختمان مدرسه به خاک تبدیل شده بود. کلاس حامد و هانی در همان بخش تخریب شده بود؛ طبقه بالا دخترانه بود و طبقه پایین پسرانه. نیرو‌های امدادی آمدند و هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام دادند. هر شهیدی که بیرون می‌آمد، کاور آن را باز می‌کردیم، اما خبری از حامد و هانی نبود. تا ساعت ۹ و ۱۰ شب از بیمارستان تماس گرفتند که حامد پیدا شده است.

پیکر حامد کامل بود. در اثر خفگی و آواری که بر رویش ریخته بود به شهادت رسید. در خصوص هانی هر چه انتظار کشیدیم، خبری نشد. ساعت یک و دو شب بود و در مسجد بیمارستان، از آنهایی که پیکرشان را پیدا نکردند، عکس گرفتند تا از روی عکس آنها شناسایی کنند. ما رفتیم تا صبح چند مرتبه عکس‌ها را نگاه کردیم،  خبری از هانی نبود. یک سری از شهدا شناسایی شده بودند و یک تعداد برای شناسایی به روز بعد موکول شد. دو روز به دنبال یک نشانه از هانی بودیم. کاور‌ها را یکی یکی باز می کردیم، اما خبری از هانی نبود. از یکسو امیدوار بودیم که اصلا در مدرسه نبوده یا آن کاور هانی نباشد، از سوی دیگر می خواستیم که جسد فرزندمان را خودمان به خاک بسپاریم. 
 واقعاً روزها سختی بود. همکلاسی هایشان را می دیدیم که مظلومانه به شهادت رسیدند، اما خبری از او نبود. تا اینکه با علامتی که روی ناخن پای پسرمان بود، توانستیم بخشی از جسد او را شناسایی کنیم، اما فقط یک مچ پا؛  بچه‌ای که یک متر و بیست سانت قد داشت، حدوداً ۲۵ سانتی‌متر از او را به ما تحویل دادند.

 حدود پنج ماه بعد بخش دیگری از اعضای بدن هانی مجدداً پیدا شد و دوباره برنامه تشییع دوم برگزار شد، انگار همان روز 9 اسفند بود، همان روزی که ما مُردیم، اما هیچوقت زنده نشدیم.  

دو برادر، دو رفیق، دو شهید/ مهر امسال، اولین سال تحصیلی بدون حضور بچه‌ها است


کلام آخر

 حرف ما همان حرف همه مادران و پدران شهداست. ما می‌خواهیم خون این شهدای مظلوم و معصوم، که به‌ناحق ریخته شد، پایمال نشود. ما فقط یک چیز را می‌خواهیم، عاملان جنایت محاکمه و مجازات شوند. خواسته ما انتقام از دشمنان است. همان‌طور که خون این شهدا، نظام را تا امروز زنده نگه داشته است، ما خواستارانتقام این خون های به ناحق ریخته بچه هایمان هستیم.

انتهای پیام/ آرش سلیمی فر


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه