آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۶۳۴۲
۲۰:۲۰

۱۴۰۵/۰۱/۲۱

خاطره/ آرزوی بزرگ شدن

مادر شهید «غلامرضا صارمی نیا» برایمان روایت می‌کند: «کم کم دارد بازار جبهه رفتن جوانان شهر رونق می‌گیرد. غلامرضا که یازده سال بیشتر ندارد، بزرگتر از او را راه نمی‌دهند برای جبهه رفتن، چه برسد به غلامرضای کوچک یازده ساله را. مدام برایم درد دل می‌کرد و از عشق و علاقه اش به جبهه رفتن می‌گفت. بزرگترین آرزوی غلامرضا بزرگتر شدن است همیشه می‌گفت: «اگر کمی بزرگتر بودم.»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، بسیجی شهید غلامرضا صارمی نیا متولد ۱۳۴۸ در دزفول دیده به جهان گشود وی در حالی که یازده سال سن داشت در ۱۹ اسفندماه ۱۳۵۹ در اثر حمله‌ی موشکی به مسجد نجفیه دزفول به شهادت رسید. مزار مطهر وی در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

خاطره/ آرزوی بزرگ شدن

متن خاطره:

تازه جنگ شروع شده است.

کم کم دارد بازار جبهه رفتن جوانان شهر رونق می‌گیرد.

غلامرضا که یازده سال بیشتر ندارد، بزرگتر از او را راه نمی‌دهند برای جبهه رفتن، چه برسد به غلامرضای کوچک یازده ساله را.

مدام برایم درد دل می‌کرد و از عشق و علاقه اش به جبهه رفتن می‌گفت.

بزرگترین آرزوی غلامرضا بزرگتر شدن است همیشه می‌گفت: «اگر کمی بزرگتر بودم.»

به او می‌گفتم: «پسرم، عزیزم چرا اینقدر عجله داری! کمی صبر کن! بزرگتر که شدی، تو هم مثل بقیه جوانان این شهر اسلحه بگیر دستت و برو و از خاکت دفاع کن! برای جبهه رفتن سن و سال مهم است، جنگ که بچه بازی نیست که هر کسی را راه بدهند.»

غلامرضا در جوابم میگفت: «نه! من بچه نیستم و می‌توانم بجنگم!»

به خوبی در خاطر دارم که حتی کنار نوجوانان مسجد که گاهی شب­ها برای نگهبانی می‌مانند هم اجازه‌ی نگهبانی ندارد و بهانه هم فقط سن و سال کم و جثه‌ی کوچک غلامرضا است، اصرار‌ها و التماس‌هایی هم که به مسئولین می‌کند بی فایده است.

اما آن شب قصه فرق می‌کند، اکثر جوان تر‌ها اعزام شده‌اند برای دوره و فقط کوچکتر‌ها مانده‌اند.

آن شب اولین شبی است که غلامرضا خوشحال به خانه می‌آید و انگار کل دنیا را به او داده باشند، می‌گوید: «مادر! امشب اجازه داده‌اند که در مسجد نگهبانی بدهم.»

غلامرضا که سر از پا نمی‌شناسد، شامش را خورده و نخوره می‌گذارد و می‌رود مسجد و خودش را می‌رساند به آنان که امشب قرار پرواز دارند.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه