آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۴۷۴۷
۱۰:۵۸

۱۴۰۴/۱۲/۲۵
قسمت نخست خاطرات شهید «حسن عباسی»

خدا کفایت می‌کند

همرزم شهید «حسن عباسی» نقل می‌کند: «حرفم را قطع کرد و گفت: مرگ و زندگی دست کسی هست که سرپرست همه‌ ماست. من چه باشم و چه نباشم، خودش بچه‌هام رو کفایت می‌کنه.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید حسن عباسی» دهم مهرماه ۱۳۳۵ در شهرستان سمنان به دنیا آمد. پدرش غضنفر، کشاورز بود و مادرش رقیه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. ازدواج کرد و صاحب دو پسر و دو دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اسفندماه ۱۳۶۳ با سمت فرمانده دسته در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. پیکر وی را در گلزار شهدای روستای اراء از توابع زادگاهش به خاک سپردند.

خدا کفایت می‌کند

شیفته خودش و نقشش شدم

وقتی توی حیاط خانه‌مان دیدمش، از خوشحالی نمی‌دانستم چکار می‌کنم. تا آن روز ندیده بودمش. توی میدان روستا اشک همه را درآورده بود. آن‌قدر نقشش را خوب بازی کرد که اشک من را هم درآورد. شیفته خودش و نقشش شدم. فکرم را مشغول کرده بود. صدای مادر، من را به خود آورد: «حسن آقا از وابسته‌های ماست. حالا هم اومده دیدن ما.» علاقه‌ام را که دید، یکی دوبار من را برد تعزیه‌خوانی. راهنمایی‌ام می‌کرد چطور بخوانم و چطور دست‌هایم را تکان دهم. مو به مو اجرا می‌کردم. دلم می‌خواست زودتر بزرگ شوم و مثل او نقش حضرت علی‌اکبر(ع) را بازی کنم.

(به نقل از حسینعلی شعبانی، دوست شهید)

استقبال از بهترین عزیز

سرمای شب را با لحاف مهار کرد و ترس را همان لحظه‌ رفتن جا گذاشت. می‌خواست استقبال کند از بهترین عزیزش. شب را در میدان آزادی به صبح رساند و آفتاب نزده رفته بود فرودگاه مهرآباد. صبح دوازده بهمن سال ۱۳۵۷ بود.

(به نقل از همسر شهید)

خدا کفایت می‌کند

گفتم: «چطور دلت اومد چهار تا بچه‌ قدونیم‌قد رو بگذاری و بیای؟ به خانمت سخت می‌گذره. اگه یه چیزت بشه...» حرفم را قطع کرد و گفت: «مرگ و زندگی من دست اون کسی هست که سرپرست همه‌ ماست. من چه باشم و چه نباشم، خودش بچه‌هام رو کفایت می‌کنه. سپردمشون به او.»

(به نقل از حاجی شهمیرزادی، همرزم شهید)

حفظ قرآن در حین رانندگی

همه فکر می‌کردند به‌خاطر تبرّک است یا رفع بلا. خیلی‌ها از باز بودنش تعجب می‌کردند. بعضی‌ها هم می‌گفتند: «بی‌حرمتیه لای قرآن باز بمونه.» حسن در حین رانندگی، قرآن حفظ می‌کرد.

(به نقل از حسینعلی شعبانی، دوست شهید)

همراه با خانواده

زندگی سخت بود، سخت‌تر از آنکه حسن با سن کمش نفهمد و بی‌تفاوت باشد. سال سوم ابتدایی مدرسه را رها کرد. تا غروب می‌رفت کشاورزی و شب‌ها درس می‌خواند. جثه‌ای نداشت و به او سخت می‌گذشت.

(به نقل از خواهر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه