آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۶۵۳۸۵
۰۶:۳۶

۱۳۸۹/۰۶/۱۳

فراق يار نه آن مي كند كه بتوان گفت

كوچه هاي جماران همراز كوچه هاي مدينه گشته اند بعد از ارتحال رسول. آنان كه پاي دارند هروله مي كنند تا خود را به خاه اي برسانند مطاف ملائك حافظتو بوده است و هر صبح و شام ميهمان سفره اي كه از بهشت بهر تو نزول مي يافت، خانه اي كه همنوازي تسبيحات تو هر صبح و شام نور مي خورد و نور مي آشامد و در عطر روح اللهي تو شناور بود. آنان كه پاي دارند هروله مي كنند، اما انان كه پا در راه عشق تو باخته اند چه كنند؟ جانا، رحم آور! اينجا عالم ظاهر است و ظاهر حجاب باطن. چه كنيم؟



شنيده ام سخني خوش كه پير كنعان گفت/ فراق يار نه آن مي كند كه بتوان گفت

حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر / كنايتي است كه از روزگار هجران گفت

نشان يار سفركرده از كه پرسم باز / كه هر چه بريد صبا پريشان گفت

من و مقام رضا بعد از اين و شكر رقيب/ كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت

مزن زچون و چرا دم كه بنده ي مقبل / قبول كرد به جان هر سخن كه جانان گفت

كوچه هاي جماران همراز كوچه هاي مدينه گشته اند بعد از ارتحال رسول. آنان كه پاي دارند هروله مي كنند تا خود را به خاه اي برسانند مطاف ملائك حافظتو بوده است و هر صبح و شام ميهمان سفره اي كه از بهشت بهر تو نزول مي يافت، خانه اي كه همنوازي تسبيحات تو هر صبح و شام نور مي خورد و نور مي آشامد و در عطر روح اللهي تو شناور بود. آنان كه پاي دارند هروله مي كنند، اما انان كه پا در راه عشق تو باخته اند چه كنند؟ جانا، رحم آور! اينجا عالم ظاهر است و ظاهر حجاب باطن. چه كنيم؟

ستون هاي حسينيه ي جماران رازداران اُستُن حنانه اند اما بر حال ما مي گريند، بر حال آن دلباختگاني كه بي تو ديگر جانشان جز باري سنگين بر گرده ي فراق نيست. ستون ها مي نالند. ذرات چوب و آهن و خاك، هر چه هست، مي نالند. آنجا كه تو مي نشستي، اريكه حكومت عشق بر جان هاي مشتاقان، خالي مانده است.

گريه كن تا آن بغض گلوگير بشكند و اشك هايت پيش باز قدم هاي يار روند، در كوچه باغ هاي ملكوت. طراوت آن جنات از اشك هاي من و توست ، اما دل هايمان آرام نمي گيرد. كاش اين غم، اشك مي شد و فرو مي ريخت و اين ابرهاي تنگ نشسته، آسمان سينه هامان را به خورشيد وا مي گذاشتند. كاش قلب مرا قرباني مي گرفتند تا اين گرد ماتم از شهر برخيزد و رسول الله به مدينه باز گردد.

جانا! سخن از فراق توست، كه در فراق جز حديث فراق نه در دل مي گذرد و نه بر لب مي آيد. با ما بگو كه بايد كرد كه جان مانده است و اي عزيزتر از جان ، تو رفته اي؟ ما جان و سر را مي خواستيم تا بر سر پيماني نهيم كه با تو بسته بوديم. حال بازگو كه با اين سر پر درد و جان پريشان چه كنيم؟ اما فراق آمدني است، دير يا زود، و اين بيت الاحزان مهبطي است در هجران، تا بسوزي و از آتش فراق ققنوسي برآيد با بال هاي آتشين ، كه تو را بر بال هاي خويش ازسدرةالمنتهي نيز بگذارند.

جانا! محبت تو شيطان را به بند كشيده تا بين مردمان و ياد مرگ هيچ حجابي حائل نگردد و همه در محشر قيامتي كه تو برپا كرده اي حاضر شوند.

رحم آور اي عزيز ما! كسي را بفرست تا آن خبر هولناك را كه شنيده ايم تكذيب كند. اي مسيحاي جان بخش دل هاي ميت ما! مگر مسيح هم مي ميرد؟

« كو خميني؟ كو خميني؟»... «كوكو»ي غريبانه ي بوف دل ما در ويرانه هاي سينه هامان پيچيده است، در آنجا كه تا پيش از اين بيت المعمور بود. گوش كن به ترنم ذرات خاك در تلاوت سوره ي «الرحمن». در آسمان، اما، قاريان ملكوت كه قرآن را از رسول الله آموخته اند، با سوره ي «دهر» به استقبال آمده اند.

شب سر رسيده است، اما قلب ها تسكين نمي يابند. نبض اضطراب مي تپد و فوران آتش غم از عمق اقيانوس روح تا قلب ها سريان مي يابد و با اشك ازچشمه ي چشم ها بيرون مي زند.

همه انتظار مي كشند و انتظار خواب را رانده است. شب خاكستري است كه آتش روز واقعه را پنهان داشته. فردا چه خواهد شد؟

عاشق در معشوق به فنا مي رسد و بقاي خويش را در بقاي او مي جويد. پس نه عجب اگر از امت كسي نيست كه خود را به ياد آورد! همه بي خود گشته اند و يكبار ديگر اين انسان است كه بر عهدي بزرگ مبعوث مي گردد. زمين در انزواي كهكشان، سر در گريبان ماتم فرو برده است و بر تنهايي امام عصر مي گريد و ستارگان شمع گريان جمع غريبانه ي اصحابند :

امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء ؟

جواناني كه خود را از او باز يافته اند، اكنون يكباره چشم بر جهاني گشوده اند كه در آنجا اجال تن ها به سر مي رسد و انساني به عظمت روح الله نيز مي ميرد.

پب را پكست ، اما خود در انتظار طلوع نماند. نوري كه در طواف قلب محمد (ص) بود به قبله ي طواف خويش واصل شد. پروانه ها نور را به حكم ميثاق مي شناسد و از آغاز، با قصد سوختن پر در مطاف مي گشايند.

در آسمان، ملائكي كه مر را با يك اشاره ي لؤلاكي بشكافتند، راه را با فاتحه گشودند. بانگ تلاوت از شقاق قمر برخاست... و تا آسمان هفتم بالا گرفت؛ تا جنات ياسين و حُجُرات نور بر دامنه ي اعتراف، تا آنجا كه نسيم «هل اتي» مي وزد، با عطر ياس و گل هاي محمدي... تا بستان هايي كه از نهر هاي «طه» سيراب مي شوند. اما زمين، اي واي! ماتم گرفت و «اناء الليل» و «اطراف النهار» پر شد از گريه هاي غريبانه و نوحه هاي يتيمانه. زني فرياد ميزد : «نگوييد كه خميني مرده است، نگوييد كه خميني مرده است! » و آن ديگري، كه چشم از تصوير او بر نمي گرفت و مي گريست. وقتي انساني آن سان عظيم كه خميني بود روي در نقاب خاك مي كشد، شكاف فرقت و فقدان او تا به قيامت جبران نميگردد؛ شكاف فرقت او در دل، زخمي التيام ناپذير است.

جان را اشك مي كنند و از چشمان فرو مي ريزند تا التيام يابند، اما دريغ! دريغ و درد! او را نمي توان شيرين تر از جان ناميد، كه شيريني جان به وجود اوست و اكنون كه به ديار ناديار روح سفر كرده است، شرنگي تلخ تر از جان چيست دركام ماندگان؟

روح نمازمان قبض شد و لاشه هاي سرد ركوع و سجودمان بي كفن و دفن بر خاك ماند و قلب گوري شد كه در آن، جنازه ي فطرت را به خاك سپردند. اعصار بينات پايان يافت و باز ماييم و عقلمان؛ ماييم و عقلمان اين فرشته ي مطرود بال شكسته بر مهبط زمين ، در جزيره ي تنها. كي باشد كه ادريس بيايد ؟ كي باشد كه اريس بيايد؟

گرد آمده اند و در برهوت ميان ظاهر و باطن حيرانند. خدايا، مگر روح الله نيز مي ميرند؟ خدايا، او سببي بود كه زمين و آسمان را به هم مي پيوست. اكنون ما را بازگوي كه به كجا روي آوريم؟ عقل مي گويد كه اكنون او بر بلنداي آسمان ابديت ايستاده است و امتداد وجود خويش را در تاريخ مي نگرد، اما چشم ظاهر بين بدني نحيف را پيچيده در ميان كفني سفيد مي بيند، در انتظار بازگشتن به خاك. آن تابوت شيشه اي نگينگرانقدر انگشتري زمين است، كعبه بلورين دلهاي عشاق حق. و آن عمامه سياه بر كفن سفيد، نقطه ي خل گرفتاري گرفتاران عشق است.

گريه موهبتي است كه راه صبر را هموار مي دارد، وگرنه، با ما بگو كه داغ تو را چگونه تاب آوريم! با تو همان مي گوييم كه امام علي در رحلت رسول خدا گفت :

ان الصبر لجميل الا عنك

و ان الجزع لقبيح الا عليك

و ان المصاب بك لجليل

صبر جميل است اما نه در مرگ تو، و بي تابي زشت است اما نه در جدايي از تو، و مصيبت تو عظيم است، و پيش از تو و پس از تو هرچه مصيبت باشد كوچك است و آسان است. با ما سخن از زيبايي صبر و قبح جزع نگوييد! اينجا ميزان در هم مي پاميزد. مصيبت آن همه عظيم است كه ار بي تابي چاره اي نيست :

ان الصبر لجميل الا عنك

و ان الحزع لقبيح الا عليك

آن همه خواهيم گريست كه بتوان دلها را در مغسل داغ تو غسل داد، و تو بدان كه اگر جهان در انتظار قائم آل محمد نبود، آسمان نيز آنهمه مي گريست كه سيل اشك بنيان حيات را بر مي كند و زمين شكاف بر مي داشت و خورشيد كور مي شد.

داغ يتيمي بر پيشاني فرزندان آنگاه نشست كه تو رفتي. مي گفت: « زينب، بگو بابا خداحافظ! محمد بگو بابا خداحافظ!»

«فار التنور» در وصف ماست كه چشمه هاي اشكمان از عمق قلب هاي اتش گرفته مي جوشد. قلب زمين آتش گرفته است و اشك داغ از چشمه ها فواره ميزند. فردا كه اين طوفان سياره ي زمين را در خود گرفت، اين كشتي خواهد راند تا بر «جودي » بنشيند، بر آن منزل مبارك، كه بسم الله مجريها و مرسيها. آنگاه هنگام استجاب دعاي نوح خواهد رسيد، اگر چه او خود ديگر در ميان ما نيست:

رب انزلني منزلا مبارك و انت خير المنزلين



منبع : نرم افزار چند رسانه اي هنر خاكي منتشر شده توسط موسسه فرهنگي هنري شهيد آويني

گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه